این پرسشنامه استاندارد از نوع فایل ورد و به همراه تمامی اطلاعات مربوط به نمره گذاری، تفسیر، و … در قالب جداول زیبا و آماده تکثیر ارائه گردیده است. پس از پرداخت موفق می توانید به صورت آنلاین اقدام به دانلود فایل مربوطه بپردازید.
هدف: ارزیابی میزان باوجدان بودن در کار
تعداد سوال: 6
تعداد بعد: 1
شیوه نمره گذاری: دارد
روایی و پایایی: دارد
منبع: دارد
همین الان دانلود کنید
قیمت: فقط 1500 تومان

وجدان و وجدان کاری چیست ؟
خداوند متعال در درون وجود هر انسان دادگاه كوچكى آفريده كه نمونه اى از دادگاه عدل الهى در روز قيامت است. و آن دادگاه، همان وجدان بشر است، كه به هنگام انجام كارهاى خوب (همچون دستگيرى از نيازمندان، كمك كردن به كارهاى خير، نوازش ايتام، حلّ مشكلات مردم، برطرف كردن موانع از جادّه هاى عمومى و مانند آن) احساس خوشحالى و آرامش و رضايت مى كند. و در پى انجام كارهاى زشت و ناپسند، سر به زانوى غم مى گذارد، و از درون ملامت و سرزنش را شروع مى كند، و آدمى را زير شلاّق هاى پى در پى خود قرار مى دهد. تا آنجا كه بسيارى از اوقات جنايتكاران براى رهايى از عذاب وجدان، مجبور به اقرار و اعتراف مى شوند.
خلبانى كه بر روى شهرهاى هيروشيما و ناكازاكى بمب اتم انداخت، و 000/150 انسان را كشت، و جايزه هاى مختلفى به خاطر اين جنايت بى سابقه گرفت، نتوانست در مقابل عذاب وجدان استقامت كند، بلكه كم كم ديوانه شد و گويا در آخر، كارش به خودكشى منتهى شد!
اگر وجدان خود را تخريب نكنيم، نقش مهمّى در حفظ ما در مقابل كارهاى خلاف خواهد داشت. چرا كه انسان با وجدان، نيازى به پليس و دادگاه ندارد. به هر حال بت پرستان و مشركان نتوانستند در برابر تازيانه هاى وجدان، طاقت بياورند و در نتيجه جهت رهايى از عذاب وجدان، اقرار كردند كه به خود ظلم كرده اند.
برخى نيز معتقدند كه اين مطلب تنها زبان حال آنها نبود، بلكه آن را به زبان آورده، و در بيخ گوش يكديگر تكرار كردند.
امّا متأسّفانه شيطان و هواى نفسِ شيطان صفتان دست به كار شده، و مانع بيدارى كامل وجدان ها گرديد، و با شعارهاى حمايت از بت هاى آبا و اجدادى، دوباره اوضاع را به حالت سابق بازگرداندند. توجّه كنيد:
«(ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاَءِ يَنطِقُونَ); سپس بر سرهايشان واژگونه شدند; (و حكم وجدان را به كلّى فراموش كردند و گفتند:) تو مى دانى كه اينها سخن نمى گويند».
حضرت ابراهيم(عليه السلام) وقتى اين صحنه را مشاهده كرد فرمود:
«(أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ * أُفّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ); آيا جز خدا چيزى را مى پرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، و نه زيانى به شما مى رساند؟! اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى پرستيد! آيا نمى انديشيد؟!».
در آيات مورد بحث، در مورد اين كه آيا كسانى از بت پرستان دست از پرستش بت برداشته و به حضرت ابراهيم ايمان آوردند يا نه؟ مطلبى نيامده است. ولى مسلّماً عدّه اى تحت تأثير قرار گرفته و ايمان آوردند.
هنگامى كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) آخرين سخن را به بت پرستان گفت، و در پى سخنان كوبنده او مى رفت كه گرد و غبار تعصّب و لجاجت و نادانى از وجدان خفته آنها كنار رود، و ضربات پى در پى تازيانه وجدان، نفس سركش آنها را تسليم نمايد، ناگهان هوچيگران شعارهاى فريبنده اى به شرح زير سر دادند:
«(حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ); او را بسوزانيد و معبودهاى خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است».
چند نكته در اينجا قابل توجّه است:
1. در صحنه هاى مبارزاتى با دشمن، ممكن است طرف مقابل قصد داشته باشد با استفاده از شعارهاى كاذب وضعيّت موجود را به نفع خودش تغيير دهد.
در اين مواقع بايد هوشيار و بيدار بود و در مقابل شعار باطل آنها شعار صحيح داد. در جنگ اُحد مشركان به منظور تقويت روحيه بت پرستان، بت ها را به همراه آورده بودند. هنگامى كه جنگ و نبرد شروع شد، ابوسفيان براى تضعيف روحيه مسلمانان بت هُبَل را با خود برداشت و به بالاى كوه برد و فرياد زد: «اُعْلُ هُبَلْ; بت هبل والامقام وبلندمرتبه است» و به تعبير سليس فارسى: «زنده باد هبل»، پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مسلمانان دستور داد شعار باطل آنها را با اين شعار حقيقى پاسخ دهند: «اَللهُ اَعْلى وَاَجَلَّ; خداوند از همه چيز بلندپايه تر و اجلّ است».
با اين شعار ترفند دشمن بى اثر، و شعار دروغين آنها بى ثمر شد. امّا آنها شعار ديگرى سر دادند كه: «لَنا الْعُزّى وَلا عُزّى لَكُمْ; ما بت عزّى داريم و شما نداريد» پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: شما بگوييد «اللهُ مُوْلانا وَلا مَوْلى لَكُمْ; خداوند مولاى ماست، و شما تكيه گاهى نداريد».
آرى! در مقابل شعار بايد شعار داد، و در مقابل كارهاى فرهنگى دشمن بايد كار فرهنگى كرد، و چنان چه آنها با ساخت فيلم و مانند آن به جنگ ما آمدند، ما هم بايد به سلاح فيلم مسلّح شده، و حقايق اسلام و ضعف هاى آنها را به تصوير بكشيم. جمعى از جوانان آگاه و غيور در پاسخ فيلم فتنه، كه در دانمارك بر عليه اسلام ساخته شد، فيلم زيبايى در مورد اين كه اسلام طرفدار رحمت و صلح و دوستى است ساختند، و در آن فيلم خشونت ها و جنايات مسيحيان (نه آيين واقعى مسيحيّت) از جمله جنگ هاى جهانى اوّل و دوم و جنگ هايى كه آمريكايى هاى مسيحى در افغانستان و عراق ايجاد كردند را به تصوير كشيدند. آرى! دشمن با هر حربه اى كه به جنگ ما آمد، بايد با همان سلاح پاسخش را داد.
2. آنها به خيال خود دادگاهى براى محاكمه ابراهيم(عليه السلام) تشكيل دادند تا او را به اتّهام بت شكنى مجازات كنند، امّا ابراهيم(عليه السلام) با طرح سؤالات پى در پى از آنان، جاى متّهم و قاضى را عوض كرد. او خود قاضى دادگاه شد و بت پرستان متّهم، و بت پرستى جرمى بزرگ غير قابل بخشش! البته اين كار بدون ابتكار و شجاعت و استقامت و توكّل بر خدا تحقّق نمى يابد.
3. چرا دشمن تصميم گرفت ابراهيم نوجوان را در آتش بسوزاند؟ در حالى كه مى توانست با ضربه شمشيرى سر از بدنش جدا كند، يا با پرتاب كردن وى از بالاى كوه جانش را بگيرد، و يا با اجراى مراسم سنگسار به زندگيش خاتمه دهد؟
علّت اين كار اين بود كه مى خواستند دست همه مردم را به خون ابراهيم(عليه السلام)آلوده كنند، در حالى كه در مجازات با شمشير تنها يك نفر، و در مجازات پرتاب از كوه سه چهار نفر، و در سنگسار پنجاه الى شصت نفر شركت در قتل دارند، امّا در آتش زدن تمام كسانى كه هيزم جمع كرده اند، شريك در قتلند. به همين علت مأموران حكومتى در شهر بابل اعلان كردند كه همه بايد هيزم بياورند و در مجازات ابراهيمِ پيامبر شركت كنند.
تبليغات دشمن دوباره اوج گرفت، و كار به جايى رسيد كه عدّه اى نذر كردند كه اگر حاجتشان برآورده شد مقدارى هيزم براى آتش زدن ابراهيم(عليه السلام) تهيّه كنند! و برخى كه در آستانه مرگ بودند وصيّت كردند كه از اموال آنها مقدارى هيزم براى منظور فوق تهيّه شود! و زنان نخ ريس، بخشى از درآمد خود را به اين كار اختصاص دادند و اگر شخصى بيمار مى شد نذر مى كرد كه در صورت بهبودى مقدارى هيزم براى آن آتش تهيّه كند!
به هر حال، همه مردم بابل در كار جمع آورى هيزم براى افروختن خرمنى از آتش كه ابراهيم(عليه السلام) را در آن بيندازند شركت كردند و هيزم كافى جمع شد.
روز موعود فرا رسيد، همه مردم بت پرست و مشرك حاضر شدند تا ناظر سوختن ابراهيم نوجوان در آتش باشند. صحنه بسيار عجيبى بود. يك نوجوان 17 ساله يكّه و تنها با ده ها هزار نفر مشرك مبارزه كرده، و اكنون مى خواهند او را در دريايى از آتش بسوزانند. قسمتى از هيزم ها به آتش كشيده شد، بايد صبر كنند تا تمام آن آتش بگيرد، و آتشى گداخته فراهم گردد. پس از آن كه همه هيزم ها آتش گرفت، حرارت بسيار زيادى توليد شد و شعله آتش ده ها متر به سمت آسمان بلند شد، به گونه اى كه پرندگان نمى توانستند از آن منطقه عبور كنند!اكنون مى خواهند ابراهيم(عليه السلام) را در آتش بيفكنند، ولى حرارت شديد اجازه نزديك شدن به آتش را نمى دهد. پيشنهاد داده شد كه از منجنيق استفاده كنند. (همان دستگاهى كه براى پرتاب سنگ به سمت قلعه دشمن مورد استفاده قرار مى گرفت) ابراهيم(عليه السلام) را در بالاى دستگاه قرار دادند. اثرى از نگرانى و تشويش در چهره اش ديده نمى شود. جبرئيل خدمت حضرت رسيد. پرسيد: حاجت و خواسته اى ندارى؟ فريادگر توحيد گفت: سرتاپا حاجت و نيازم، امّا خواسته اى از تو ندارم. جبرئيل گفت: خواسته ات را از خداوند بخواه! ابراهيم(عليه السلام)گفت:
«حَسْبى مِنْ سُؤالى عِلْمُهُ بِحالى; همين كه خدا از امورم آگاه است، مرا كفايت مى كند».
ابراهيم(عليه السلام)از دعا كردن به درگاه پروردگار طفره نرفت، بلكه اين جمله خود نوعى دعاست، و ما هم مى توانيم در قنوت نماز از آن استفاده كنيم.
يعنى خدايا! تو خود شاهد فقر و نياز من هستى. تو خود شاهد كوله بار گناهان و خطاهاى من هستى. تو خود از خواسته ها و حاجات من آگاهى، پس آنها را برآورده فرما. به هر حال فرمان پرتاب ابراهيم(عليه السلام) به خرمن آتش صادر گشت. فنر مخصوص و قوى منجنيق رها شد، و ابراهيم نوجوان با سرعت به قلب درياى آتش سوزان رها شد.
صداى هلهله و شادى مشركان و بت پرستان بلند شد، و از اين كه انتقام خدايان دست و پا شكسته خود را از عامل بت شكنى گرفتند بسيار خوشحال و راضى بودند. آنها تصوّر مى كردند با اين آتش فراوان و با عظمت، ديگر خاكستر ابراهيم(عليه السلام) را هم نخواهند ديد، امّا اراده خداى ابراهيم(عليه السلام) چيز ديگرى بود. به آيه 69 سوره انبيا توجّه كنيد:
«(قُلْنَا يَا نَارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاَماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ); (سرانجام او را به آتش افكندند; ولى ما) گفتيم: اى آتش! بر ابراهيم سرد و سالم باش». با اين فرمانِ پروردگار، آتش سوزان، كمترين آسيبى به ابراهيم نرساند. و هنوز هلهله بت پرستان خاموش نشده بود، كه آتش در ميان بهت و ناباورى آنها خاموش، و تبديل به گلستان شد، و بت پرستان مشاهده كردند كه ابراهيم نوجوان شاد و خندان و سالم در وسط آن گلستان نشسته و لبخند مى زند! همه، انگشت حيرت به دندان گرفته، و در دل اعتراف به حقّانيّت ابراهيم كردند، و بذر توحيد و يكتاپرستى در قلب هاى آنها پاشيده شد. طبق برخى از روايات، بهترين لحظات عمر حضرت ابراهيم(عليه السلام)لحظه گلستان شدن آتش بود.جمعيّت، كه دلهره عجيبى پيدا كرده بودند، متفرّق شده و به خانه هايشان بازگشتند.
ریشه و منشاء وجدان
در این مورد دو عقیده وجود دارد. یكی از نظر مذهب و دیگری از نظر علمای روان .
1- اكتساب و یادگیری : طرفداران این طرز فكر كه اغلب روان شناسان با اندیشه مادی هستند می گویند كودك در حین تولد وجدان ندارد و برای او معیار و مقیاسی جهت درك ارزشها نیست. او در برابر امانت و خیانت ، راست و دروغ ، بی تفاوت است. بعدها در اثر یادگیری و آموزش و اكتساب درمی یابد كه فلان امر خوب است و آن دیگری بد و ناپسند. تبلیغات و آموزش هاست كه این زمینه را در افراد ، به وجود آورده و یا این آگاهی را به آنها می دهد.
2- فطرت و ذات : گروهی دیگر كه در رأس آنها الهیون هستند وجدان را امری فطری دانسته اند و می گویند وجدان فطرتی و یا غریزه ای فنا ناپذیر است و راهنمایی قابل اعتمادی به انسان می دهد. حتی انسان را به صورتی ناخودآگاه به طرف خیر و سعادت جلب كرده و از لغزش ها دور می دارد.
اصل در آفرینش بر صداقت است و اطفال در اثر بدآموزی یاد می گیرند چگونه فریبكاری كنند و چگونه از طریق دروغ خود را از دامی نجات بخشند .
دلیل فطری بودن وجدان
در مورد استدلال به این امر كه وجدان امری فطری است باید به این نكته اشاره كرد كه وجدان تنها در بین افراد مذهبی نیست ، در افراد غیر مذهبی هم نشانه های آن را می توان یافت . دلیلش وجود تمایلات عالی در انسان ها و فرار از انگیزه های زیانبخش است. ممكن است افرادی در اثر مبارزه با خود ، آن را در خود خفه كنند ولی واقعیت مسئله این است كه ریشه آن هرگز از بین رفتنی نیست.
مسئله وجدان توحیدی و وجدان اخلاقی دراندرون همه انسانها وجود دارد . حتی بدون داشتن مربی می توانند دریابند كه جهان آفریدگاری دارد ، صداقت خوبست و خیانت بد است.
وجدانها هدفی را تعقیب می كنند كه در تحلیل های مذهبی می توان آن را نشأت گرفته از روح خدایی دانست . این هدف همان نقطه ای است كه در سیر خودسازی و كمال جویی سرانجام به آن می رسیم و در طول مدت زندگی جلوه آن در تمایلات عالی انسان چون فداكاری ، ایثار، كسب معرفت و … دیده می شود.
از طریق هدفداری وجدان است كه انسان كوششی برای ساختن خود دارد و در برابر هر جریانی می كوشد به گونه ای عمل كند كه لغزشی از او سرنزند. فردی كه فطرتی دست نخورده و وجدانی سالم دارد ، در طریق نیكو كاری در مسیر كنترل خویش است . وجدان او مراقب و نگهبانی برای اوست كه او را به اعمال نیكو ترغیب و تشویق می كند و از كارهای بد و ناروا دور می دارد .
در امر تربیت این وظیفه مربی است كه وجدان كودك را سالم و دست نخورده نگه دارد و در موارد لغزش او را هشدار و حتی كیفر دهد. انبیای الهی در طریق تربیت انسانها با استفاده از این نیرو – كه در نهاد هر كس وجود دارد – سعی می كردند آنها را در مسیر شایسته ای قرار دهند و از آلودگی وجدان دور دارند.
ضرورت وجودی وجدان آن
وجود وجدان و حالات وجدانی برای انسانها امری ضروری است ؛ از آن بابت كه فقدانش سبب سرگشتگی و سردرگمی انسان و در مواردی تن دادن به لغزش ها و ناروایی هاست . ما گاهی از نظر عقلی دچار ناراحتی و ناامنی هستیم و در اتخاذ تصمیم راجع به یك مسئله و یك امر دچار وحشت و تردید می شویم .امكان اتخاذ موضعی اندیشیده در قبال این جریان برای ما نیست . در چنان صورتی اگر وجدان ، زنده و بیدار باشد مسئله ای پدید نخواهد آورد زیرا با هدایت آن می توانیم راه خود را باز یابیم .وجدان یك بهره خداوندی است كه در آن ، حالت شور و آشفتگی به جنبه های منفی و علاقه مندی و گرایش به جنبه های مثبت و عالی است. انسان را به سوی كمال هدایت می كند و به طریق شادكامی سوق می دهد. وجودش به ویژه از آن بابت ضروری است كه رفتار و حالات انسان را زیر نظر دارد و شادی و غم انسان براساس آن تحت ضابطه در می آید.
نقش و وظیفه وجدان
در تعبیرات علمی ، وجدان را ناخدای كشتی وجود و فرمانده انسان معرفی كرده اند كه فرمان حیات را در دست دارد . به ما دستور می دهد به چه سویی حركت كنیم و از حركت درچه سمتی بپرهیزیم .
وجدان نظارت كننده انسان دراعمال ورفتار اوست و آنچه درمسیر حیات پیش می آید براساس داوری آن است . اگر در مسیر آدمی خطایی رخ دهد ، وجدان جلوی آن را می گیرد و او را به لغزش و خطایش آگاه و حتی در مواردی او را سرزنش می كند.
وجدان همانند یك آئینه است كه همه گونه رفتار وسلوك انسان ، چه در نهان و چه در آشكار ، در آن منعكس می شود. انسان وضع آن اعمال را در برابر دیدگانش می بیند و آن را می یابد و می سنجد و درباره خوبی یا بدی آن اظهار نظر و سرانجام آن را قبول یا رد می كند. این تحت نظر گرفتن ها و این سنجش و داوری ، وسیله ارزنده ای برای كنترل خود است و حتی كودك هم در سایه آن قادر به كنترل خویش می شود.
اهمیت وجدان
بر این اساس وجدان در آدمی مهم است. زیرا قاضی است ، ناظر و راهنمای مطمئن است ، درباره زشت و زیبا اظهار می كند و از این دید پایگاه بزرگی برای تربیت و سعادت بشر است .
وجدان از نظر ما یك محك و میزان است كه راحت شدن از آن كاری ساده و آسان نیست . اگر آدمی از آن تخلف كند دچار سرزنش می شود. و این امر خود در رشد شخصیت و جلوگیری انسان از انحراف و تن دادن او به آنچه كه مصلحت است نقش فوق العاده ای دارد.
اسلام وجدان را گواه و شاهدی برای انسان می داند كه نگهبانی راستین در تشخیص اعمال نیك از بد است وسعی دارد از رهگذر انس و عادت به آن ، رفتار آدمی را تحت كنترل در آورد. در جنبه ی اهمیت وجدان باید گفت آن را برتر از دانش دانسته اند زیرا در وضع ومقامی است كه برتر از پرسش و پاسخ ، مشاهده ی ظاهر ، و ارزیابی از باطن كار می كند . درهمان هنگام كه فردی خلاف واقعیت می گوید و در برابر قاضی به دروغ متوسل می شود ، خود می داند كه واقعیت چیست و جداً دچارعذاب وجدان است.
رفتار وجدانی
رفتار وجدانی آن رفتاری است كه درآن دروغ وخیانت نیست ، فریب و ریا نیست ، كلك زدن و تظاهرنیست . رفتاری است طبیعی ، عادی ، موافق خواست درونی و همراه با رضایت خاطر و بدون هیچ دغدغه و تشویش.
در این رفتار زجر دادن و آزار كردن ، كشتن و ناراحت كردن مطرح نیست . اگرعمل نادرستی پدید آید ، وجدان آن را تقبیح می كند. وجدان بدی ها را شناخته و از آن احتراز می كند.
رفتار وجدانی رفتاری توأم با آرامش و تعادل است . انسان از ظهور و بروز آن احساس نگرانی ندارد. موجب زحمتی برای دیگری نیست و خود انسان هم از آن احساس گناه و پشیمانی ندارد. انسانها اگر در مسیر حیات خود مانعی برای خویش نبینند تن به چنین رفتاری خواهند داد. زیرا در زندگی شخصی و اجتماعی اصل را براین قرار داده اند كه از محاكمه وجدان دور و بر كنارباشند.
وجدان كاري در نهج البلاغه
اي وجدان، اي شگفتانگيزترين آشناي روح انساني، ما ديگر به جستجوي كلمهاي كه بعنوان يك كالبد شايسته روح ترا دربرگيرد تلاش بيهوده نخواهيم كرد، مگر ميتوان اقيانوس پرتلاطم و بيساحل را كه هيچ كرانه و ژرفايش پيدا نيست در يك پيمانه كوچك جاي داد؟
اي خورشيد روحافزا ما، پرتو خود را از ما دريغ مدار، اگر هم براي چند لحظه چشم بهم گذاشته و مانند شب پرگان وصل ترا نخواهيم، بالاخره ديدگان خود را از دست نميدهيم، زيرا به خوبي ميدانيم كه چشم بهم گذاشتن و خود را بنابينايي زدن با كوري همان فاصله را دارد كه هستي با نيستي، اي مشعل شبهاي تاريك ما، چرا ستايشت نكنيم؟ در آن هنگام كه گردبادهاي طوفاني تمايلات ما به لرزهات درميآورد، چه مقاومتهاي آهنيني كه از خود نشان نميدهي؟ و چه اندازه نيرو در دفاع مخلصانه از شخصيت انساني كه صرف نمي كني؟ آري تا آب زلال روح خشتك نشده است اي ماه وش در آن آب زلال ميلرزي و ميلرزي و تمام وجود ما را ميشوراني، آه چه كوششها كه براي ادامه درخشندگي شعلههاي ملكوتي خود انجام ميدهي؟
تا آنگاه كه ظلمات متراكم تمايلات و تبهكاريها تلاش بينهايت ترا خنثي نموده و هنگام خاموشيت فرا رسد در آن موقع با صداي ضعيف زيرپنجه حيواني هوسهاي بنيان كوه ما كه با آخرين نفسهاي تو همراهست پايان انسانيت را اعلام داشته و به راه خود ميروي و از افق روح ناپديد ميگردي، پس از تو ديگر براي انسان جز مشتي رگ و پوست و استخوان و يك عده غزايز كوركورانه چه خواهد ماند؟
در تاريكي شبهاي ظلماني آنجه كه همه دادگران و دادپروران و دادرسان به خواب عميق فرو رفتهاند. تو اي هميشه بيدار در بستر كاخهاي مجلل كه انسانهاي نيرومندي سربه بالش پر نيايش نهاده و به درياي خويشتن خم شده است و با دربيغوله اي از كوخهاي محقر كه انسان ضعيفي جسد آزرده خود را بر روي آن فرش نموده و به صداي جويبار خويشتن گوش فرا ميدهد در هر دو صحنه بساط محاكمه را ميگستراني و شرافت توأم با خرسندي يا رذالت توأم با ندامت در چهره دروني هر دو انسان براي تو نمودار ميگردد، در آن هنگام كه ميخواهيم از قضاوت عادلانه و انعطافناپذير تو روگردان ميشويم و ترا نديده بگيريم به هرطرف كه برميگرديم مانند نورافكن دوار با ما ميگردي و نور خود را به قيافه تاريك و در هم پيچيده ما ميافكني، مگر انسان راه فراري از خويشتن سراغ دارد راستي آدمي كدامين روي خود را نشان ميدهد آن موقع كه ميخواهد از خويشتن طفره بزند؟
اين كبوتر ضعيف و اين هماي سعادت در مبارزه با كركس تمايلات تا زنده است بيدار و كوشش ميكند و دمي از مقاومت نميايستد تا آنگاه كه بال و پر او شكسته شود و موجوديت خود را از دست بدهد.
تعريف وجدان در معناي عام
كلمه وجدان در لغت نامه دهخدا در رديف كلمات وجد، وجود، اجدان آمده است كه به معناي يافتن، مستغني شدن، دوست داشتن، اندوهگين شدن، شيفتگي، آشفتگي، ذوق و شوق، شور، حالت، خوشحالي و فرح، توانايي و قدرت است و در بين اين كلمات وجد ارتباط نزديكي با وجدان دارد كه در اصطلاح در تعريف وجد آمده است آنچه بر قلب بدون تصنع و تكليف وارد شود وجد ناميده ميشود و گويند وجد برقهايي است كه ميدرخشد و سپس بزودي خاموش ميگردد. حالت ذوق و شوق صوفيان سماع پسند را وجد ميگويند. محمدبن محمود آملي ميگويد وجد واردي است كه از حق سبحانه و تعالي برون آيد و باطن را از هيبت خود بگرداند بواسطه احداث وصفي همچون حزن يا فرح.
جنيد رحمه الله فرمود وجد انقطاع اوصاف است در هنگاميكه ذات به سرور موسوم شود.
در وجد و حال بين چو كبوتر زنند چرخ
بازان كز آشيان طريقت پريده اند «خاقاني»
پس آنانكه در وجد مستغرقند
شب و روز در عين حفظ حقند «سعدي»
گر مطرب حريفان اين پارسي بخواند
در وجد و حالت آرد پيران پارسا را «حافظ»
در عرف بعضي، وجدان عبارت است از نفس و نيروها يا قواي باطنه وجدان در مقابل فقدان است كه دلالت بر حضور كيفيت حالتي ميكند برخي دانشمندان گفتهاند: وجدان نيروي فطري است وجدان به دو دسته تقسيم ميشود 1- وجدان توحيدي 2- وجدان اخلاقي تعريف وجدان به دو قسمت تقسيم ميشود 1- تعريف عمومي 2- تعريف خصوصي
تعريف عمومي تعاريفاتي هستند كه جنبه كلي و عمومي داشته و نمود مشخصي را بيان نميكند هر پديدهاي كه در درون ما استقرا پيدا ميكند ما با آن حقيقت وجدان داريم يعني آن را دريافتهايم خواه اين حقيقت به صورت واحدهاي مفرد يا بصورت قضاياي مركب و خواه مورد آگاهي روشن يا تاريك يا نيمه روشن قرار بگيرد، وجدانيات ناميده ميشود. در تعريفات عمومي وجدان قضايايي مطرح هستند كه ما واقعيت آنها را در درون انساني مشاهده ميكنيم. وجدان از نظر اخلاقي عبارت از آگاهي به بعضي از شئوون «شخصيت» وجدان به معناي فلسفي دريافت درونيست و همچنين شخصيت را ميتوان به دو قسمت اساسي تقسيم كرد: يكي شخصيت خارجي اين قسم عبارتست از انعكاس وضع رواني يك فرد در اجتماع مثلاً ميگوييم شخصيت فلان فرد چنين است . دوم شخصيت واقعي فرد: شخصيت واقعي هر فرد عبارتست از آنكه انسان در سازمان رواني خود به توسط غرايز يا امور اكتسابي ايجاد نموده است.
وجدان از ديدگاههاي مختلف:
نويسندگان بزرگ و ادبا چه شرقي و چه غربي آنانكه انسان را از نزديك و از جهات مختلفي مورد مطالعه قرار دادهاند درباره قلمرو دروني انسانها هنوز پديدهها را از همديگر مانند نمودهاي فيزيكي مشخص تفكيك ننمودهاند به همين جهت است گه گاهي دل ميگويند و مقصودشان وجدان است و گاهي وجدان ميگويند مرادشان پديده مخصوصي از دل است. وجدان داراي سه پديده است: 1- شعور روشن 2- شعور نيمه روشن (شعور نيمه تاريك) 3- شعور تاريك يا وجدان مخفي لذا ممكن است واحدي در شعور كاملاً تاريك ما بطور ناخودآگاه تحريكاتي ايجاد كند كه نه تنها قابل اهميت بوده باشد بلكه ممكن است سرنوشت رواني ما را كاملاً رهبري نمايد به قول مولوي:
چون كسي را خار دريا پيش خلد
پاي خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همي جويد سرش
ور نيابد مي كند با لب ترش
خد در پا شد چنين دشوارياب
خار در دل چو بواد واده جواب
خار دل را اگر بديدي هر خسي
كي غمان را راه بودي بر كسي
از نظر ويكتور هوگو وجدان مركز اختلاط اوهام و علايق و ابتلات، كوره احلام و كنام افكاريست كه انسان از آن شرم دارد.
ابن سينا ميگويد: اهل معرفت كه داراي درون منزه هستند هنگاميكه كثافتهاي مادي از خود دور نمودند و از اشتغالات پست رها شدند رو به عالم قدس و سعادت بوده و با كمال اعلي به هيجان درميآيند و براي آنان لذت عاليهاي رو ميدهد.
اميرالمومنين علي عليهالسلام ميفرمايد: همين خواص و پيشتازان حرفهايي و بيوجدانند كه تاريخ بشريت را به روز سياه نشانده اند.
بررسي تاريخ در موضوع وجدان به تاريخ پيدايش بشريت برميگردد و روش وجدان اخلاقي يكي از اركان تبليغي پيامبران بوده است.
بزرگترين عامل برقراري عدالت اجتماعي همان وجدان است و بس. در قرآن كريم نمود ماوراي طبيعي وجدان در قالب سه مورد آمده است: 1- سرزنش وجدان 2- نظارت وجدان 3- آرامش وجدان.
1- سرزنش وجدان: « لااقسم بيوم القيامه و الااقسم بالنفس اللوامه.» سوگند به روز رستاخيز خورم و به نفس سرزنش كننده سوگند نميخورم از اينجا نمود سرزنش وجدان بسيار حائز اهميت كه در معرض سوگند و معادل روز رستاخيز قرار گرفته است.
2- نظارت وجدان: «ان الانسان علي نفسه بصيره و لو القي معاذيره» انسان به درون خود كاملاً آگاه است اگر چه در ظاهر به كردارهاي خود عذر ميتراشد.
3- اطمينان و آرامش كلي وجدان: «يا ايتها النفس المطئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه» اين نفس با آرامش به سوي خدايت در حاليكه او از تو و تو از او خشنودي برگردم.
اگر ما فعاليت قلب و وجدان را نديده بگيريم كوششها و فداكاريهاي هزاران مردان مصلح و خردمند را كه براي جامعه خود انجام دادهاند بدون اينكه كوچكترين نفع مادي يا شبه مادي در نظر داشته باشند براي ابد بصورت معماي لاينحل خواهد ماند، زيرا اگر وجدان و عظمت تسليم در مقابل راهنمايي آنرا در نظر نگيريم اينگونه اشخاص كه در تمام دورانهاي تاريخ نمودار شدهاند بايستي مردان احمقي بوده باشند كه مخالف عقل زندگي خود را به مخاطره انداختهاند و از لذايذ شخصي دست كشيدهاند.
در قرآن كريم آيهاي پيرامون كار و ارزش وجود دارد كه ميفرمايد: ليس الانسان الا ما سعي(نجم/39) بر انسان چيزي جز آنچه در نتيجه سعي و كوشش بدست آورده نيست. اگر در اين آيه دقت كنيم بطور قطع به ارتباط عميق بين وجدان و كار پي ميبريم چه اگر كسي خود را براساس تلاش جدي و عميق استوار نكند يقيناً نتيجه صحيح و نيكويي از آن بدست نخواهد آورد. بنابراين كار في نفسه داراي ارزش نيست بلكه آن كوشش مفيد و موثر است كه در سايه جديت صورت گرفته باشد.
وجدان چيست و تعريف آن كدام است؟ و كار چه توصيفي ميتواند داشته باشد و مشخصههاي و مولفههاي آن كدام است؟ و چه ارتباطي بين وجدان و كار وجود دارد؟ اينها سوالاتي هستند كه در مقاله حاضر درصدد پاسخگويي به آنها هستيم. پيش از همه بايد متذكر شويم كه استناد اصلي در اين نوشتار بر نهج البلاغه و نگرش اميرالمومنين عليهالسلام نسبت به اين دو مساله است.
در تعريف وجدان گفتهاند كه وجدان قوهاي در باطن شخص كه وي را از نيك و بد اعمال آگاهي دهد. در واقع ميتوان گفت كه خداوندتبارك و تعالي براي تمام آدميان نيرويي را عنايت كرده كه آنها در تمام لحظات بپايد و بر آنها متذكر شود كه پا از گليم اختيارات شرعي و عقلي خود فراتر نگذارند و نيز دايره نيك و بد را براي آنها مشخص كند و همچون چراغ فطري باشد كه آنها را از افتادن در چاه ندامت برحذر دارد.
به نظر ميرسد كه وجدان علاوه بر اين كار، كاركرد ديگري نيز دارد و آن تشخيص كم كاري و استيفاي امور كردن است به اين معنا كه اگر آدمي را وجداني در كار باشد بطور قطع او را از ارتكاب به كم كاري منع و به اتمام امور و دقت در آنها تشويق و ترغيب خواهد كرد. حال بايد پرسيد منظور از كار چيست؟
«آنچه از شخصي يا شيئي صادر شود بايد تا بدان وسيله هم معيشت فردي و يا نيازهاي جمعي مرتفع گردد.»
با توجه به تعريف فوق بايد گفت كه كار معمولاً براي دو مقصود در دو بخش اصلي و فرعي انجام ميگيرد به اين معنا كه يكبار آدمي كار را به منظور رفع نيازهاي خود انجام ميدهد بدون اينكه به منافع جمعي آن توجه و عنايت خاصي داشته باشد، در اينصورت منافع جمعي كار فرعي و سود شخصي و فردي آن اصل محسوب ميشود و يكبار هم برعكس است يعني آدمي كار را براي رفع نيازهاي جمعي انجام ميدهد اما نهايت بصورت فرعي نفعي هم به انجام دهنده آن ميرسد.
حال با توجه به تعاريف و تقسيمبندي كه از كار و وجدان ارائه كرديم ابتدا به وضع اين دو در نهج البلاغه نظري ميفكنيم و از آن پس به نسبت رابطه اين دو ميپردازيم.
وجدان در نهج البلاغه:
در نهج البلاغه دارندگان وجدان همان كسانياند كه از نعمت قلب سليم برخوردارند چه وجدان يك امر قلبي است رابطه وثيقي با قلب و اوصاف آن دارد. سخن بر سر اين نيست كه برخي از مردم از نعمت قلب (دل) محرومند بلكه هدف آن است كه بعضي از مردم از داشتن وصف سلامتي قلب محرومند. لذا اميرالمومنين عليهالسلام ميفرمايد: «فطوبي الذي قلب سليم اطاع الله من يهديه و تجنب من يهديه »
«زهي سعادت آن كه به يمن داشتن قلبي سالم» هر آن كس را كه از داشتن چنين قلبي متنعم است يقيناً آن را در تمام امور حاكم بر خدا خواهد كرد و هرگز بر فرمان او سرپيچي نخواهد نمود.
آن حضرت بيبهرگان از قلب سليم را مايه بي اعتمادي امراي عادل ميداند و بدين سبب آنها را مورد عتاب قرار ميدهد. اينگونه اشخاص در نظر آن حضرت توانايي حفظ بيت المال را هم دارند و سپردن امور مسلمين بدانها باعث تخريب امور ميشود و چون چنين شرايطي براي آدمي بوجود آيد بطور قطع خدا نيز در نظرش كم اهميت جلوه ميكند و نهايتاً امور مسلمين آنچنان آشفته ميشود كه به تعبير امير عليهالسلام در تاريكي بر آنها شامل و چراغ هدايت خاموش ميگردد.
آنحضرت در نامهاي به ابن عباس مينويسد نسبت به وقوع چنين حالتي براي ايشان احساس خطر ميكند و او را از عروض چنين وضعي بازميدارد. «اما بعد، بيترديد من ترا در امانت خويش شريك كردم و همراز محرم اسرار خود قرارت دادم؛ به گونهاي كه هيچ يك از يارانم را در مواسات و ياري متقابل و اداي امانت و تعهد بدان مطمئنتر از تو نميشناختم. اما تو، همين كه ديدي روزگار بر عموزادهات، پارسي كرد، دشمن به اوج خشونت رسيد، امانت مسلمانان را شكوه و ارجي نماند… چهره ديگر كردي و همراه و هماهنگ با ياران نيمه راه، بي تفاوتها و خيانتكاران، به كنارهگيري و بيتفاوتي گراييدي و خيانت كردي بيكمترين همراهي با عموزادهات، كوششي در اداي امانت و انجام دادن مسئوليت خويش؛ گويي از همان ابتدا نيز مبارزه و جهادت براي خدا، و بر مبناي برهاني روشن از پروردگارت نبوده است.» پس اين وجدان است كه در نتيجه داشتن قلب سليم بر آدمي در تمام لحظات حاكم است و او را از ارتكاب به امور ناشايست بويژه از دستبرد زدن به بيت المال مسلمين بازميدارد.
در نهج البلاغه ؛ اميرالمومنين عليهالسلام براي آدميان دو گونه محكمه را معين ميكنند كه يكي محكمه روز قيامت است كه تا زمان آن روز محشر آدميان از توبيخ و سرزنش و مجازات آن تا حد معيني در امان است اما علاوه بر آن محكمه ديگري وجود دارد كه آن محكمه وجدان است كه اگر كسي قلب خود را به امور باطل نيالايد بطور قطع او را در قضاوت و داوري حتي عليه خود كمك خواهد كرد. « و تمثل في حال تولتيك عنه اقياله عليك يدعوك الي عفوه … و انت في ستره مقيم، و في سعه فضله منقلب! فلم عيفك فضله و لم يهتك عنك سده .. فما فلنك به لو اطعنه؟» « و درست به هنگامي كه از او رخ برتافتهاي روي كردن او را به خود در نظر آر كه تو را به بخشايش فرا ميخواند… و در حالي كه در پناه پرده پوشي او اقامت گزيدهاي و در پهنه فضلش شناوري! و با اين همه فضل خويش را نه تنها از تو دريغ نميكند كه پرده برگرفتن از راز تو را نيز روا نميدارد … پس چه ميپنداري اگر فرمانش ميبردي؟» علي عليهالسلام با چنين مطالبي ميخواهند يك مطلب را به اثبات رسانند و آن اينكه در آدمي نيرويي وجود دارد كه وقتي عفو و بخشش خدا را به ياد آورد او را در طلب بخشش و اطاعت آن خداي مهربان راهنمايي ميكند و به هنگام مخالفت با او مخالفت ميكند والا گفتن اين سخنان جز اتلاف وقت چيز ديگر نخواهد بود. لذا امير عليهالسلام با آگاهي از وجود چنين قوهاي آدميان را اينچنين مورد عتاب و خطاب خود قرار ميدهد. لذا خطاب علي در اين سخنان نيرويي جز نيروي وجدان نيست كه نه تنها آدمي را در انجام امور ياري ميرساند بلكه او را به عبادت و بخشش حق تعالي نيز دعوت ميكند.
كار در نهج البلاغه:
در ارزش كار و كوشش هيچ ترديدي نيست كه اسلام آدميان را به آن دعوت كرده است. آيتي كه در ابتداي سخن متذكر شديم مويد همين نگرش است. احاديث زيادي در ارزش كار و كوشش همين بس كه پيامبر صليالله عليه و آله وسلم فرمود: «ملعون من اتقي كله علي الناس، نفرين شده است كسي كه بار خود را به دوش مردم اندازد.»
در نهج البلاغه نه تنها كار در مورد دنيا مورد تاكيد قرار گرفته بلكه تا آدمي دست به كار نزند قطعاً در آخرت نيز سودي نخواهد شد لذا اميرالمومنين عليهالسلام ميفرمايد: «العمل المعل، ثم النهايه و الاستقامه، الاستقامه ثم الصبر الصبر، عمل، عمل؛ پس از آن هدف،نيز استقامت، استقامت، سپس صبر، صبر» در جاي ديگر فرمود «فبادرو المعاد و سابقوا الاجال فان الناس يوشك ان ينقطع بهم الامل و برهفهم الاجل و يد عنهم باب القومه، پس بسوي معاد بشتابيد و بر اجلهاي خود پيشي بگيريد، چرا كه به زودي رشته آرزوي مردمان بگسلد، مرگشان دريابد و در توبه به روشان بسته شود.»
با توجه به اين بيانات ميتوان نتيجه گرفت كه تا آدمي در زندگيش جديت بخرج ندهد، در امر آخرت نيز تساهل و كوتاهي خواهد نمود چه آدمي همچنانكه به زندگي خود اهميت ندهد و كار مردم را آنچنان كه بايد و شايد به انجام نرساند در امري كه به زعم مردم هنوز واقع نشده، تسامح و تنبلياش زيادتر خواهد شد كه! «من قصر في العمل ابتلي ابالهم، هر آن كه اندك بكوشد به افسردگي دچار آيد.»
از ديدگاه علي عليهالسلام ارج و منزلت آدميان به ميزان كارشان مشخص ميشود و بدون درنظر گرفتن اين ارتباط و نسبت عدالتي تحقق پيدا نميكند. علي عليهالسلام در نامه به يكي از واليانش مينويسد: «رنج تلاش هركسي را عادلانه ارج بنه و به ديگري نسبت مده و در شناخت و بها دادن بدان كوتاهي مكن. هرگز مباد كه شرافت و شخصيت كسي وادارت كند كه كار و رنج كوچكش را بزرگ بشماري يا كار بزرگ و تلاش گمنامي را كوچك بيني.»
بنابراين در ديدگاه اسلام ملاك اصلي كار انسانهاست و حسب و نسب آنها در ارزش كرده آنها هيچگونه تاثيري نبايد داشته باشد بلكه تنها چيزي كه ملاك و معيار برتري افراد است در درجه اول تقوي و در ثاني كار و عمل و رنج دست آنهاست. لذا از نظر اميرالمومنين عليهالسلام يكي از مهمترين ويژگيهاي انسان مومن پركاري است آن حضرت در توضيح اين مطلب ميفرمايد:«اين حقيقت رامسلم بدانيد كه مومن هر بام تا شام به خويشتن خود با بدبيني مينگرد و همواره فزوهتر ميطلبد، پس شما نيز چونان پيشتازان و رهروان گذشته باشيد، كه با دنيا چونان مسافري خيمه به دوش برخورد ميكردند و بدين سال منزل به منزل پس پشتش ميافكندند، بي آنكه به منازل بين راه وابستگي بيايند.» و نيز در اوصاف متقين ميفرمايد:«به هيچ وجه از كارهاي اندك خويش خشنود نميشوند، كار بسيار خويش را نيز زياد نميشمارند. بدين سان همواره نسبت به نفس خويش بدبين و از كارنامه خود نگراناند.» پس انسان مومن نه تنها اهل شعار نيست بلكه كار زياد خود را كم ميبيند و از كار زياد خود راضي نيست. در حاليكه خيل زيادي از آدميان كه ادعاي اسلام هم دارند شعار و حرف و حتي عملشان از عمل و كارشان كمتر است و اين مشي علي عليهالسلام نيست بلكه آنحضرت معتقدند عمل بايد بيش از سخن و شعار و حتي علم باشد و تا زماني كه بين علم و كار تقارن پديد نيايد مطلوب نخواهد بود. در اين باب فرمود: «العلم مقرون بالعمل فهن علم عمل، و العلم يهتف بالعمل، فان اجابه و الا ارتحل عنه، دانش را با كردار پيوندي تنگاتنگ است؛ پس هر آنكه چيزي آموخت بايد به كارش گيرد؛ چه دانش، كردار را فرا ميخواند و اگر پاسخي نيابد ميكوچد.»
ناگفته نماند كه اين مسائل تمام افراد از هر طبقه و قشر را در برميگيرد و بنا به نظر اميرالمومنين اميران و وكيلان، مديران و .. همه و همه بايد اين مباني و ملاكها را مدنظر داشته باشند و الا واليان و شهروندان جامعه اسلامي محسوب نميشوند.
وجدان و كار؛ وجدان كاري:
پيش از اين يادآور شديم كه اگر آدمي از داشتن قلب سليم بيبهره باشد بطور قطع چنين انساني از وجدان نيز بيبهره است. پس براي بدست آوردن وجدان لازم است قلب را سالم و صحيح نگه داشت والا تلاش بيهوده خواهد شد.
اما آنچه در اينجا مهم است اينكه چه ارتباطي بين وجدان و كار وجود دارد و منظور از وجدان كاري چيست؟ در ديدگاه اسلام خداوند ناظر هميشگي و تمام اعمال آدميان است حالا اگر انسان بتواند حضور خدا را درك و وجدان كند قطعاً چنين شخصي احتياج زيادي به پاسبانهاي بشري نخواهد داشت. اما بايد توجه داشت كه چنين نگرش ما را از پروردن آدميان حتي آنهايي كه حضور خدا را درك نميكنند بازدارد لذا اين نظريه مبنا را كار و وجدان قرار ميدهد و تمام آدميان را مورد خطاب قرار ميدهد.
پس بايد آدميان را با وجدان آشنا كرد تا در جاهايي كه ناظران بشري وجود ندارد ناظر دروني او را بپايد. ناگفته پيداست كه اگر انساني كار خود را با راهنمايي وجدان انجام ندهد قطعاً ناظران بشري هم بطور كامل توانايي واداشتن چنين شخصي به كار را نخواهد داشت.
پس بين وجدان و كار ارتباط تنگاتنگي وجود دارد و اگر در جامعهاي آدميان اين ارتباط را مدنظر قرار ندهند قطعاً كارها بصورت ناقص انجام خواهد پذيرفت اگر بگوييم كه در شرايطي ممكن است هيچ كاري هم انجام نپذيرد.
با توجه به آنچه گفته شد ميتوان از وجدان كاري تعريفي را ارائه كرد:«وجدان كاري نوع نگرش است كه آدمي با عنايت به وجدان، كار خود را به انجام ميرساند و نهايت تلاش خود را بكار ميگيرد تا كار را بصورت تمام و كمال انجام دهد و پيش از آنكه ديگران از نقصان كار او ناراحت شوند او خود ديگر است و نسبت به تكميل آن باز تلاش نهايي خود را بكار ميگيرد.» پس انساني كه داراي وجدان كار است اولاًبراي قانون احترام قائل است و آن را در مقام عمل بطور صددرصد اجرا ميكند حتي اگر در صورت عدم انجام مجازاتي مواخذاتي در كار نباشد. چنين انساني به هبچ وجه به تساهل و تسامح تن نميدهد و درصدد توجيه آنها برنميآيد.
با تاسف بايد گفت كه غربيها در عمل به وجدان كاري به مراتب از مسلمانان جلوتر و پيشقدم ترند از مامور شهرداري تا مامور سازمان جاسوسي گرفته تا رياست جمهوري يك كشور غربي بطور كامل به وجدان كاري باور عميق دارند. براي نمونه به برخي از نوشتههاي مستر همفر اشاره ميكنيم تا هم تاييدي بر وجدان كاري غربي باشد و هم بر ما مسلمانان پرادعاي كم كار غربي! همفر در خاطرات خود مينويسد : «بعد از دو سال… خواستم به وطنم برگردم … و برگشتم و مدت شش ماه در لندن ماندم و با دخترعمويم ماري شواي ازدواج كردم … همين شش ماهي بود كه اوان زندگي را با همسر تازه و زيبا بسر بردم، از من حامله شد و من انتظار داشتم هرچه زودتر فرزند نوزادم را ببينم، ولي در اين بين از طرف وزارتخانه ابلاغ من صادر شد كه بايد براي اجراي برنامه بطرف عراق بروم … لذا به مجرد صدور فرمان از ناحيه وزارتخانه من هم بدون درنگ برخلاف خواهش و اصرار همسر جوانم ماموريت تازه را پذيرفتم و روزي كه از او جدا شدم اشك و آه او سخت مرا آزرد، قيافه غمنده و پژمردهاش مرا گريان ساخت، از من خواست كه مرتب نامه بنويسم … ولي عواطف خودم را افسار زدم و با همسرم خداحافظي كردم و …»
وجدان ميزان سنجش:
چه ظلماتست اين شيي نامتناهي (درون- وجدان) كه همه افراد بشر آنرا با خود دارند و با نوميدي بسيار تمنيات دماغ و اعمال زندگي خود را به آن ميسنجند. مفهوم سنجش را با دو شكل ميتوان تفسير نمود:
1- سنجش واقعيات و تشخيص حق و باطل با ساختن قضيه يا يك اصل مثلاًعهدهدار بودند پرداخت وام واقعيتي است از هزاران واقعيات كه در زندگي انساني وجود دارد وجدان اين واقعيت را با نظر به اصول و قوانين اجتماعي انساني ميسنجد. در نتيجه پرداخت و از عهده برآمدن وام را حقيقت (وجدان) و تخلف از پرداخت را باطل تشخيص ميدهد.
2- سنجش واقعيات فقط از نظر تاثر و انعكاس نتيجه جريان خارجي در وجدان بوده و وجدان هيچگونه قضيه يا اصلي نميسازد مانند سرخ شدن صورت انساني در موقع خجلت و شرمندگي و انبساط و شكفتگي در موقع خرسندي و رضايت.
ما اين دو جنبه را در درون خود ميبينيم يعني هم شناختن اصول و قوانيني را كه در نتيجه سنجشها بدست ميآيد و هم تاثر و منعكس ساختن نتيجه جريان واقعي را در پديدههاي زندگي كه پيش مي آيد.
منعكس ساختن اثري در وجدان از امتيازات خارجي يا دروني يك مسئله كاملاً روشن است يعني چنانكه شكنجه يا آرايش را در درون خود احساس ميكنيم همچنان وجداني را كه مانند ميزان الحراره استي كه وسيله سنجش نيكيها و بديهايي را كه انجام دادهايم بوسيله آن دريافت ميكنيم.
عوامل تئوريك و رواني عدم وجدان كار در ميان مسلمين:
آدمي تا زماني كه مسالهاي از نظر تئوريك حل نكند در مقام عمل يقيناً با موانعي مواجه خواهد شد. بالاخره يا بايد عمل را عوض كرد و يا انديشه را . و از آنجاييكه پيشهها تابع انديشههايست لذا رفتار و اعمال انسانها منبعث از نوع انديشهاي است كه به آن اعتقاد دارد. پذيرفتني نيست كه بگوييم انديشه ما يك چيز جداگانهاي است و انديشه يك امر جدا. بلكه بايد بگوييم آدمي وقتي در مقام عمل نميتواند مطابق انديشهاش رفتار كند يواش يواش نسبت به انديشه پيشين خود با تسامح برخورد مي كند و درصدد توجيه و تعديل آن برمي آيد.
الف)توجيه غلط توكل و تاثير آن در عمل: در قرآن و احاديث مسلمانان به زندگي متوكلانه دعوت شدهاند و بر آنها فرض شده كه در زندگي خود به خداوند توكل كنند. اما در اثر توجيهات و تفسيرات غلط و نابجاي صوفيه توكل را آنچنان كه بايد جايگاه خود را پيدا نكرده است. تلقي آدميان از توكل اين است كه كارها را بايد طوري انجام داد كه جاي پايي و جاي دستي براي توكل به خداوند باقي ماند لذا راه صحيح آن است كه آدمي در انجام امور خود دقت و كارايي لازم را بكار نبرد تا بخشي از كار بلنگد و در آن بخش بتوان به خدا توكل كرد و الا معناي توكل كه ترك تدبير است درست درآيد؟ اما واقعيت توكل چيزي غير از اين است چه توكل در اموري صادق است كه خداوند دست آدمي را از انجام آنها و از نشان دادن عكسالعمل منع كرده است. بعنوان مثال وقتي ما آخر استنباطات را درباره زلزله بعمل آورديم از آن پس بايد متوكلانه منتظر اوامر ديگر الهي باشيم. پس آن بخش از كاري كه به ما انسانها واگذار شده قطعاً بايد با آخرين و تا آخرين مرحله كار انجام دهيم و هيچ جاي توجيه براي كم كاري و عدم دقت نميماند، لذا اينگونه تعبير از توكل براي برخي از آدميان توجيه گر عدم وجدان كاري شده است.
ب) جدي نگرفتن امر دنيا: درست است كه هم قرآن و هم احاديث و هم زندگي معصومين همه و هم مبين نوع نگرش آنها به دنيا و عدم ميل و رغبت آنها به دنياست اما بعضاً اين نگرش آنچنان كه بايد فهم نميشود و چنين تلقي ميشود كه چون دنيا ناپايدار است لذا در انجام امور نيز اهتمام لازم را نبايد بكار ببريم.
وقتي از يك صوفي پرسيدند چرا براي خود خانه مهيا نميكني؟ در جواب گفت: «الامر السهل من ذلك، كار دنيا از اين آسانتر است كه به فكر تهيه خانه باشيم.» حال اگر كسي در زندگي خود چنين نگرش نسبت به دنيا داشته باشد قطعاً درصدد انجام دقيق امور برنخواهد آمد. وقتي عالم اخلاق جهان اسلام امام محمد غزالي در باب زهد نسبت به دنيا ميگويد: آخرين مرحله زهد نسبت به دنيا آن است كه براي فرداي خودت غذا نداشته باشي آنوقت وضع بقيه مشخص است.
بنابراين سهل گرفتن امر دنيا باعث بيدقتي و عدم وجدان كار در ميان مسلمين شده است. در حاليكه از آموزههاي معصومين چنين برداشتي نميتوان كرد بلكه آنها توصيه ميكردند كار آنكس كرد كه تمام كرد.
ج) عدم توجه به قانون و تسامح نسبت به آن: ايرانيها و مسلمانان با توجه به اينكه هيچ وقت قانون را براي قانون نميخواستند بلكه آن را هميشه توجيهگر گريز از خطرات ميدانستند لذا با كمترين فرصتي از تن دادن بدان طفره ميرفتند اما اگر كسي قانون را براي قانون و نظم بخواهد و معتقد باشد كه قانون براي هميشه و همه جا است و بايد رعايت گردد چنين شخصي هرگز در انجام امور كوتاهي نخواهد كرد.
د) خلط بين بيعدالتي در قانون و عدم داشتن وجدان كار: غالب كساني كه به نحوي وجدان كاري ندارند يعني ناعادلانه بودن قانون (به زعم خودشان) و انجام ناتمام كار ملازمه اي مي بيند و ظالمانه بودن قانون را با ناتمام گذاشتن كار جبران مي كنند در حاليكه اگر كارمندي ،معلمي و … نسبت به ميزان حقوق مضبوط در قوانين اعتراض دارند نبايد آن را با كم كاري و عدم وجدان كاري جبران كنند بلكه بايد توجه داشته باشند كه بين اين دو هيچ ملازمهاي در كار نيست اگر اشكالي در كار هست بايد آن را از مسير صحيح خود حل و فصل كرد. پس براي اينكه به وجدان كاري عامل باشيم لازم است انجام كار را با چيز ديگري مقايسه نكنيم بلكه وجدان را حاكم بر آن سازيم.
ذ) عدم اعتقاد به ارزش ذاتي كار: ما مسلمانان كار را وسيلهاي براي اهداف ديگر در نظر ميگيريم لذا در انجام بسياري از امور خود توفيق چنداني بدست نميآوريم. واقعيت اين است كه تنها كساني در زمينههاي مختلف كار ميتوانند توفيق حاصل كنند كه كار را فقط براي كار انجام ميدهند و آن را از نظر هدف ميبينند نه از منظر وسيله. عموم كساني كه به اين نگرش قائل نيستند در انجام كارهايشان هميشه با دلسردي و ناكامي مواجهاند بر خلاف مسلمانان؛ غربيها هم در باب علم و هم كار به جايگاه خوبي رسيدند به معنا كه در جهان غرب هم علم براي علم آموخته مي شود و هم كار براي انجام ميشود. يعني هر دوي اينها ارزش ذاتي دارند نه ارزش تبعي و به نظر نگارنده تا زماني كه چنين نگرش در ميان مسلمين پيدا نشود به وجدان كاري نخواهيم رسيد.
در نهج البلاغه علي عليهالسلام هميشه نسبت به عدم انجام دقيق امور ناراحت ميشدند و از اين كه مسلمين آن دوران نسبت به انجام امور خود تساهل ميكردند معترض بودند. خطبه 27نهج البلاغه مبين و مويد اين اعتراض علي عليهالسلام است و شايد همين عامل باعث عدم توفيق آن حضرت در گستر عدالت بوده باشد.
عوامل موثر بر وجدان کاری :
۱- انضباط به معني تربيت مبتني بر نظم خاص است،
۲- روحيه را نيرويي مي دانند كه به ياري آن فرد خود را در تطابق كامل با سازمان مي بيند و وظايف خود را با علاقه و انضباط انجام دهد
۳- كارايي به استفاده بهينه از منابع اطلاق مي شود و در واقع هنگامي كارايي بالاست كه منابع انساني در امور و وظايف محوله بهترين عملكرد را داشته باشند
۴- انگيزش عاملي است كه موجب مي شود تا انسانها كاري را انجام دهند كه بعضي آن را نيرويي دروني و برخي نيز آن را نيرويي بيروني مي دانند
۵- تعهد به عوامل و انگيزه هاي دروني و بيروني خود در افزایش بهره وری در کار و وجدان کاری است