صاحب نظران مکتب نوسازی از جمله دانیل لرنر، اینکلس و اسمیت، لیپست، رابرت دال و هانتینگتن به تفکیک و تمایز دو نوع جامعه سنتی و مدرن پرداخته اند. جامعه مدرن بر مبنای ویژگیهایی از قبیل داشتن یک اقتصاد پیشرفته، انواع تکنولوژی های جدید، سازمان های اجتماعی تمایز یافته، ثبات و توسعه سیاسی، بالا بودن سطح تحصیلات، بهداشت و درمان و به طورخلاصه همه آن چیزهایی که خوب تلقی می شوند، تعریف شده است. بر مبنای این ویژگیهای عینی و بیرونی، رفتار اجتماعی و طرز تفکر افراد نیز متناسب با آن شکل گرفته است. از جمله این ویژگیهای رفتاری، مشارکت گسترده مردم در امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است. درمقابل، جامعه سنتی قرار می گیرد که هنوز به سطح توسعه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نرسیده است و ویژگیهای اقتصادی افراد نیز مستلزم مشارکت گسترده در امور سیاسی و اجتماعی نیست. تحقیقات متعدد انجام گرفته در قالب این مکتب گویای این مطلب است که حرکت جامعه به سمت توسعه همه جانبه بوده و به دنبال پدید آمدن گروه های اجتماعی و اقتصادی نوین، اشکال جدید زندگی اجتماعی ازجمله مشارکت سیاسی نیز ایجاد می شود. بنابراین گروه هایی از جامعه که بیشتر از مواهب توسعه از جمله رفاه اقتصادی، تعلیم و تربیت، دسترسی به رسانه های گروهی، شهرنشینی برخوردار هستند، زمینه های مساعدتری برای مشارکت در امور سیاسی و اجتماعی دارند.

در ادامه به طزح نظریات صاحب نظران مکتب نوسازی می پردازیم.

دانیل لرنر

وی مطالعه خود را در شش کشور خاورمیانه ( ترکیه ، لبنان ، ایران ، اردن ، مصر و سوریه ) متمرکز ساخته که حاصل آن کتابی به نام ” گذر از جامعه سنتی ، نوسازی در خاورمیانه ” است. اندیشه لرنر در چارچوب نظریه اشاعه فرهنگی است، به این معنی که با بسط و نشر عناصر فرهنگی جوامع مدرن در کشورهای جهان سوم، آمادگی روانی و اجتماعی برای پذیرش عناصر فرهنگی جدید و ایفای نقش مؤثر در این رابطه فراهم می شود. به نظر لرنر، مهم ترين عناصر ومتغيرهاي نوسازي عبارتنداز: رسانه هاي گروهي، تعليم وتربيت وشهرنشيني. نفوذ وگسترش اين عناصر به درون جامعه سنتی، دگرگونی در نگرش ها و باورهای مردم را در پی دارد. یکی از شاخص های این نگرش جدید، وجود همدلی و بروز شخصیت انتقالی در افراد است، به این معنی که شخص این توانایی را در خود می بیند که خود را به جای دیگری بگذارد و به کنش مثبت و سازنده با دیگران بپردازد. بر همین قیاس، مشارکت افراد در ابعاد مختلف زندگی اجتماعی نيزيكي از ابعاد توسعه اجتماعي و روانی به شمار می رود(ازکیا،1380: 108).

به زعم لرنر(1964) درجامعه سنتی سواد ، میزان شهرنشینی و دسترسی به رسانه های همگانی و نهایتا ارتباطات اجتماعی ضعیف تر و کمرنگ تر هستند، در نتیجه مشارکت سیاسی و اجتماعی وجود ندارد. وی اولین متغیرها را، در جامعه متجدد و جدید پیدا می کند و از جامعه جدید به عنوان جامعه مشارکتی نام می برد. وی مدلی ساخته و پرداخته می کند که شامل چهار مرحله از رشد ارتباطی تا به مرحله جامعه مشارکتی را دربرمی گیرد. این مراحل به ترتیب عبارتند از:شهرنشینی، سواد، مشارکت رسانه ای و مشارکت انتخاباتی.

لیپست

وی با بیان ارتباط بین توسعه اقتصادی و دموکراسی معتقد است که میزان رفاه و توسعه اقتصادی کشورها را می توان به صورت عامل مهمی برای توسعه یافتگی سیاسی و دموکراسی درنظرگرفت. به نظر اوشاخص های توسعه اقتصادی مانند ثروت، صنعتی شدن، شهرنشینی و تحصیلات چنان با هم مرتبط هستند که تشکیل یک عامل واحد می دهند و این عامل درجه همبستگی بالایی با دموکراسی دارد. این بخش از مطالعات لیپست در سطح کلان و درسطح کشورها مطرح است. بخش دیگری ازتحقیقات لیپست در کتاب او با عنوان ” انسان سیاسی “آمده است. وی با استفاده از یافته های آماری در خصوص ویژگیهای اجتماعی رأی دهندگان و مشارکت کنندگان در فعالیت های سیاسی و طبقه بندی آنها به دو گروه ( مشارکت بالا و مشارکت پایین ) به تدوین قواعد آن در زمینه علل شرکت در انتخابات می پردازد . عوامل اجتماعی و زمینه ای مورد بررسی لیپست عبارتند از : سن، درآمد ، تعلیم وتربیت ، نژاد ، جنس ، اقامت ، شرایط اجتماعی ، تأهل ، عضویت در سازمان ها (سو، 1378: 69-66).

هانتینگتن و نلسون:

هانتینگتن مطالعات متعددی در زمینه توسعه سیاسی و مشارکت سیاسی انجام داده است و به تأسی از لرنر، نوسازی را فراگردی چند بعدی می داند که در همه زمینه های اندیشه و فعالیت جریان دارد. به نظر وی جنبه های اصلی نوسازی عبارتند از: شهرنشینی، صنعتی شدن، دنیاگرایی، دموکرانیزه شدن، آموزش و دسترسی به رسانه های ارتباط جمعی. وی به نهادینگی و ثبات سیاسی همراه با سطح قابل قبولی از مشارکت سیاسی به عنوان دو معیار توسعه سیاسی تأکید می کند. وی تحرک اجتماعی را که بر اثر گسترش ارتباطات، تحصیلات و شهرنشینی و ارتقای وضعیت اقتصادی به وجود می آید، عامل اصلی مشارکت سیاسی می داند که چنانچه با عدم نهادینگی سیاسی توأم باشد، بی ثبات کننده و موجب تباهی سیاسی است(هانتینگتن ،1370: 85 ).

یکی ازتأکیداتی که در نظریه هانتینگتن مطرح می شود، اهمیت فرهنگ به عنوان یکی از عوامل تعیین کننده توسعه سیاسی و ایجاد دموکراسی است. عامل فرهنگ در مکتب نوسازی جدید به طور گسترده تری مورد بررسی قرار گرفته است.

هانتینگتن ونلسون ( 1976) به مقوله مشارکت به عنوان معلول و اثر تبعی توسعه می نگرند . در ادبیات این دو نظریه پرداز، مشارکت سیاسی به عنوان امری عینی و مجزا از نگرش های ذهنی فرد تلقی می شود. طبق تعریف آنها مشارکت سیاسی « فعالیت شهروندان خصوصی به منظور تأثیر نهادن بر فرآیند تصمیم گیریهای درست است ». بنابراین آنها مشارکت سیاسی را تابعی از دامنه فعالیت های دولت در جامعه می دانند. آنها مشارکت ( اجتماعی به طور اعم و مشارکت سیاسی به طور اخص) را هدف ندانسته و آن را تابعی از منابع فعالیت های درست و تصمیمات نخبگان حاکم و سیاست های آنها یا به طور کلی محصول جانبی توسعه محسوب می کنند. به این معنا که نخبگان برای تحکیم قدرت خود، تحکیم استقلال ملی یا اصلاحات اجتماعی و یا کاهش نابرابری های اقتصادی و اجتماعی، مشارکت بخشهایی از جامعه را در سیاست تشویق می کنند یا اینکه چون توسعه اقتصادی و اجتماعی ، فرصت های تحرک اجتماعی و اقتصادی فرد را بیشتر می کند ، در درازمدت افزایش منزلتهای بالاتر در جامعه و گسترش نگرش های ذهنی احساس توانمندی و مؤثر بودن از نظر سیاسی موجب گسترش مشارکت سیاسی می شود ( محسنی تبریزی ، 1375: 55 ) .

هانتینگتن و نلسون اشکال مختلف مشارکت سیاسی را موارد ذیل می دانند :

1- فعالیت در انتخابات 2- اعمال نفوذ 3- فعالیت سازمانی 4- ایجاد روابط فردی با مقامات قدرتمند

مشارکت سیاسی می تواند در قالب یکی از موارد بالا یا چند مورد آن صورت گیرد . هانتینگتن و نلسون بر اساس تجربه کشورهای صنعتی و پیشرفته غربی به این نتیجه می رسند که توسعه اقتصادی و اجتماعی لزوما باعث افزایش مشارکت نمی گردد ؛ ولی در دوره های زمانی طولانی و زمان بر ، رابطه ای بین این دو متغیر برقرار می شود و هرچه توسعه اقتصادی – اجتماعی بیشتر شود ، مشارکت سیاسی بالاتری مشاهده می شود . در این میان عوامل دیگری مثل مهاجرت ، جنگ ، علایق مذهبی و عقیدتی مستقل از توسعه اقتصادی، موجب ارتقا وآگاهی گروهی، دخالت در سازمان ها و نیز تشدید فعالیت های دولت می شود که به نوبه خود محتمل است مشارکت سیاسی را افزایش دهد. این دو نویسنده بین گسترش فرصت های تحرک اجتماعی و فردی و مشارکت سیاسی درکوتاه مدت رابطه معکوسی قائل اند و افراد اگر بتوانند با استفاده از وسایل دیگر ( مهاجرت ، بالا بردن سطح سواد ، انتقال به مشاغل پرمنزلت تر یا کسب درآمد بیشتر ) به اهداف موردنظر که در مجموع همان بهبود وضع اقتصادی و اجتماعی است دست یابند ، معمولا از مشارکت در سیاست و فعالیت اجتماعی صرف نظر می کنند.

هانتینگتن و نلسون دو عامل کلی را در گسترش مشارکت سیاسی در جوامع در حال توسعه مؤثر می دانند :

1-تأثیر نخبگان سیاسی در ترغیب مردم به مشارکت و میزان توانایی آنها در این که چقدر بتوانند افکار عمومی را در جهت مشارکت کانالیزه کنند.

2-میزان آگاهی گروهی و انسجام اجتماعی این جوامع .

هانتینگتن و نلسون معتقدند که توسعه اقتصادی و اجتماعی به دو شکل می تواند در مشارکت مردم تأثیر گذارد :

1-از طریق تحرک اجتماعی : تحرک اجتماعی باعث بالا رفتن منزلت اجتماعی فرد می گردد ؛ که خود موجب احساس توانمندی و کارایی بالاتر و قدرت تأثیرگذاری در تصمیم گیری دستگاه های عمومی و نتیجتا باعث مشارکت بیشتر فرد در امور اجتماعی و سیاسی می گردد . این تحرک بیشتر نتیجه یک توسعه اقتصادی است.

2-از طریق عضویت سازمانی : داشتن مشارکت فعال در سازمان های جمعی ، باعث می گردد که مشارکت سیاسی – اجتماعی افراد خود به خود بالا رود و افراد از طریق جو حاکم بر این گروه ها و سازمان ها در فعالیت های سیاسی و اجتماعی درگیر شوند. این مجرای مشارکتی به مراتب از مجرای اول(تحرک اجتماعی افراد)تأثیرگذارتراست (خاکساری ، 1380: 8-47 ).

رابرت دال

وی حتی پیش از لیپست مباحث خود را درباره دموکراسی آغاز کرده بود. به عقیده اودموکراسی تنها درقالب پلی آرشی امکان تحقق داردوبه همان میزان که جوامع پیشرفت می کننند، متکثرتر می شوند وگروه های متنوع تری پدیدمی آید، زمینه رقابت گسترده تر و ایجاد دموکراسی فراهم می شود.

رابرت دال مشارکت سیاسی را مورد تحلیل قرار داده و عوامل تسهیل کننده ورود به مشارکت سیاسی را مطرح نموده و توانسته مدلی رابرای تبیین رفتارمشارکتی طراحی نماید. مدل دال بیشتر مبتنی بر ابعاد فردی و روانی است که به نوعی بی ارتباط با گزاره های مربوط به نظریه مبادله نیست. به نظر دال عوامل زیر بر مشارکت تأثیر مستقیم دارند که در صورت بروز وتحقق آنها، مشارکت را در پی خواهند داشت :

1- فرد برای پاداشهای حاصل از مشارکت ارزش بالایی قائل باشد .

2-مکانیزم مشارکت را در نیل به هدف در قیاس با سایر مکانیزم ها مؤثرتر بداند .

3- نسبت به دستیابی به نتایج ، اطمینان لازم را داشته باشد .

4- برای مشارکت از دانش و مهارت کافی برخوردار باشد .

5-در ذهن خود نوعی احساس آمادگی و برخورداری از دانش و اطلاعات وتوانایی برای انجام دادن عمل راداشته باشد.

6-در ورود به مشارکت و در جریان مشارکت ، خود را مواجه با مشکلات و موانع زیادی نبیند( دال ، 1364: 40-35)