هوش معنوی آخرین هوش شناخته شده توسط بشر می باشد و مختص انسان است. هوش معنوی، هوشی است که از طریق آن مسائل مربوط به معنا و ارزش ها را حل می کنیم، هوشی است که فعالیت ها و زندگی ما را در زمینه ای وسیع تر، غنی تر و معنادار تر قرار می دهد، هوشی است که به ما کمک می کند بفهمیم کدام اقدامات یا کدام مسیر معنادار تر از دیگری است. این هوش بعنوان عالی ترین نوع هوش، تنها مختص انسان بوده و توانایی های گوناگونی از جمله تحمل سختی ها و مشکلات، صبر، فداکاری، متانت، ایمان به یگانگی خداوند، توانایی تطابق با پیچیدگیها، دشواری ها و تغییرات را به افراد می دهد. مسلم است که هر یک از عوامل نامبرده، می تواند در موفقیت، پیشرفت و کارامد و کارآفرین بودن یک فرد نقش برجسته‌ای ایفا نماید. همچنین، با توجه به سرعت فزاینده تغییر و تحولات در عصر حاضر، سازمانهای کنونی باید خود، سرچشمه‌ای برای موج تغییر و تحول باشند، نه اینکه در انتظار موج بنشینند (احمدیان و عنابستانی،1391: 12). 
برای اول بار استیونز،  مفهوم هوش معنوی را در ادبیات آکادمیک روان شناسی در سال 1996م و بعد امونز  در سال 1999م مطرح و به موازات این جریان، گاردنر مفهوم هوش معنوی را در ابعاد مختلف نقد و بررسی کرد و پذیرش این مفهوم ترکیبی معنویت و هوش را به چالش کشید . میتوان پیدایش سازه هوش معنوی را به عنوان کاربرد ظرفیت ها و منابع معنوی در زمینه ها و موقعیت عملی در نظر گرفت.
بعبارتی، افراد، زمانی هوش معنوی را به کار میبرند که بخواهند از ظرفیت ها و منابع معنوی برای تصمیم گیری های مهم و اندیشه در موضوعات وجودی یا تلاش در جهت حل مسائل روزانه استفاده کنند . ادوارد ،معتقد است داشتن هوش معنوی بالا با داشتن اطلاعاتی در باره هوش معنوی متفاوت است. از این رو، تمایز فاصله میان دانش عملی و نظری را مطرح می کند.
نباید داشتن دانش وسیع در باره مسائل معنوی و تمرین های آنها را هم ردیف دستیابی به هوش معنوی از طریق عبادت و تعمق برای حل مسائل اخلاقی دانست. میتوان گفت برای بهره مندی اثرگذار از معنویت، داشتن توأمان دانش نظری و عملی لازم است.هوش معنوی از روابط فیزیکی و شناختی فرد با محیط پیرامون خود فراتر می رود و وارد حیطه شهودی و متعالی دیدگاه فرد به زندگی خود می شود. این دیدگاه شامل همه رویدادها و تجارب فرد است که تحت تأثیر نگاهی کلی قرار گرفته اند .آمرام ،معتقد است هوش معنوی شامل حس معنا و داشتن مأموریت در زندگی، حس تقدس در زندگی، درک متعالی از ارزش ماده و معتقد به بهتر شدن دنیا می شود.در این زمینه، ویلگسورث، تعریف نسبتاً جامعی از هوش معنوی ارائه کرده است: هوش معنوی توانایی رفتار خردمندانه، دلسوزی و بخشش همراه با آرامش درونی و بیرونی ؛ تعادل فکری، صرف نظر از شرایط است».در این تعریف چند نکته اهمیت دارد. واژه رفتار در این تعریف، نشان دهنده ابعاد بیرونی انسان است که با رشد جنبه درونی انسان که همان خردمندی، دلسوزی و بخشش است، همگام شده است. می توان گفت هوش معنوی توانایی رفتار با عشق الهام شده الهی است که نیازمند رشد درونی و بیرونی انسان است. نکته دیگر، قید صرف نظر از شرایط است که منعکس کننده آن ویژگی ای است که ما در الگوهای معنوی مان مد نظر قرار می دهیم. افراد با ایمان و متعهد، در هر زمان استوارند. در جدول زير تعاريف ديگر هوش معنوي ارائه شده است.

تاریخچه هوش معنوی

وقتی روان شناسان روش ها و ابزاری را برای اندازه گیری هوش ساختند، تعریف ارسطو از انسان هم چون حیوانی اندیشه ورز، مشغله ای فکری درباره هوش شناختی پدید آورد. به دنبال آن ابزارهای سنجش، موسوم به آزمون های هوش برای اندازه گیری توانائی های ذهنی افراد ساخته شد و تلاش شد تا رابطه ی هوش با مواردی همچون پیشرفت تحصیلی و موفقیت در زندگی حرفه ای و شخصی کشف شود. در آغاز انتظار می رفت که بهره ی هوشی، پیش گویی قوی در زمینه موفقیت در مشاغل و پیشرفت تحصیلی باشد، اما در حقیقت بهره هوشی در زمینه پیش گویی های یاد شده چندان موفق نبود و این گونه برداشت شد که به ظاهر بهره هوشی برای وارد شدن به چنین زمینه هایی با حداقل استانداردها در ارتباط است و مشخص شد که وقتی افراد به موفقیت در پیشرفت تحصیلی و زندگی نزدیک می شوند، فرایندهایی پیچیده را سپری می کنند.

به دنبال مشخص شدن آثار بهره هوشی بر جنبه‌های احتمالی و نه الزامی در موفقیت های فرد در عرصه های گوناگون زندگی، نگرش هایی مطرح شد که اساساً با دیدگاه های روان سنجان و طراحان انواع آزمون های هوش متفاوت بود از جمله ی این نگرش ها، نگرش¬های هوش هیجانی، هوش های چندگانه و هوش معنوی است.در دهه ی 1980، شکاف¬هایی در تجزیه و تحلیل ماهیت هوش پدیدار شد. برای نمونه، استرنبرگ تلاش کرد توجه پژوهشگران توانائی های ذهنی را بیشتر به جنبه های خلاق و عملی هوش جلب کند. در میانه ی سال 1990، گلمن به پژوهش درباره ی هوش هیجانی، و بهره ی هیجانی پرداخت و خاطر نشان کرد که بهره هیجانی، نیازی بنیادی برای به کار گیری بهره ی هوشی است. توجه به هیجان ها و کاربرد مناسب آن ها در روابط انسانی، درک احوال خود و دیگران، خویشتن داری و تسلط بر خواسته های آنی، همدلی با دیگران و استفاده ی مثبت از هیجان ها در اندیشه و شناخت موضوع هوش هیجانی است (مایر و سالووی ، سالووی، 1997؛ به نقل از ضیغمی، 1389).

در واپسین سال های سده بیست، شواهد روان شناسی، عصب شناسی، انسان شناسی و علوم شناختی نشان داد که هوش سومی هم وجود دارد که از آن به نام هوش معنوی یاد می شود. اصطلاح هوش معنوی را برای اولین بار زهر و مارشال، زوجی دانش پژوه و استادان دانشگاه آکسفورد با در هم آمیزی روان شناسی، فیزیک، فلسفه و مذهب ساختند که حاصل مجموعه مطالعاتی است که توسط علوم روان شناسی، عصب شناسی، انسان شناسی، و علوم شناختی فراهم آمده است. هوش معنوی سازه های معنویت و هوش را درون یک سازه جدید ترکیب می کند، در حالی که معنویت با جستجو و تجربه عناصر مختلف به معنای هوشیاری لوح یافته و تعالی در ارتباط است. هوش معنوی مستلزم توانائی هایی است که از چنین موضوعات معنوی برای تطابق و کنش اثربخش و تولید محصولات و پیامدهای باارزش استفاده می کند (ایمونز، 2000).

تعاريف هوش معنوي به همراه نام و سال ارائه

بولينگ (1998)نوعي دانش است كه سبك زندگي را بيان مي كند وشناختي را مشخص مي كند كه اعمال انساني را در پديده اصلي وجود الويت بندي مي كند و گستره زندگي را در عشق توسعه مي دهد.

آمونز (1999)كاربرد انطباقي اطلاعات معنوي در جهت حل مسئله در زندگي روزانه و فرآيند دستيابي به هدف

زهر و مارشال (2000)استعدادي ذهني كه انسان در حل مسائل معنوي و ارزشي خود بكار مي گيرد و زندگي خود را در حالتي از غنا و معنا قرار مي دهد.

لوين (2000)شهود را در بر مي گيرد كه وراي هوش عقلايي، خطي و تحليلي ماست.

نوبل (2001)استعداد ذاتي بشري است و عملكرد ذهني انسان را منعكس مي كند.

ولمن (2001)در برگيرنده تفكر، ادراك و حل مسئله است و ظرفيتي انساني است براي پرسيدن سوالات غايي در خصوص معناي زندگي و تجربه ارتباطات يكپارچه بين هر يك از ما و جهاني كه در آن زندگي مي كنيم.

سيسك و تورنس (2001)خودآگاهي عميق تر و آگاهي هر چه بيشتر از ابعاد خود، نه فقط به عنوان جسم، بلكه به عنوان فكر و جسم و روح را تشريح مي كند.

بازن (200)آگاهي از جهان و مكاني كه در آن هستيم.

وگان (2002)ظرفيتي براي فهم عميق مسائل مربوط به هستي و داشتن سطوح چندگانه آگاهي.

والش و وگان (2002)در برگيرنده مجموعه اي از قابليت هاست و توانايي هايي مانند خودآگاهي بيشتر، آگاهي از ماهيت چند بعدي حقيقت، دارا بودن تقوا، شناخت تقدس در فعاليتهاي روزانه مي باشد.

مك هاوك (2002)تجربيات محسوس، منحصر به فرد، توسعه يافتگي، و خود شكوفايي تعريف مي شود.

چارلز مارك (2004)جنبه هاي شناختي و عاطفي ذات ما را در برمي گيرد، و به عنوان جزئي از هوش كلي است، كه بصيرت، تجربيات و ماوراء را شامل مي شود.

اسكالر (2005)رويكردي جديد نسبت به زندگي خود و ديدن زندگي به عنوان يك سيستم به هم پيوسته، و سيستمي است كه شامل ابعاد روحي انسان مي شود.

سانتوس (2006)در ارتباط با آفريننده جهان و شناخت قوانين زندگي و بنا نهادن آن بر اساس اين قوانين مي باشد.

آمرام (2009،2007،2005)توانايي به كارگيري و بروز ارزش هاي معنوي است، به گونه اي كه موجب ارتقاي كاركرد روزانه و سلامت جسمي و روحي فرد مي شود.

سيندي و ويگلسورث (2008/2004)توانايي رفتار كردن همراه با خرد، در حين آرامش دروني و بيروني صرف نظر از پيشامدها و رويدادها است.

سينگ جي (2008)توانايي ذاتي، تفكر و درك پديده هاي معنوي است و رفتار روزانه ما را با ايدئولوژي معنوي هدايت مي كند.

كينگ (2008)مجموعه اي از ظرفيت هاي عقلي كه به آگاهي كامل و كاربرد انطيلقي از جنبه هاي معنوي و جهان مافوق و جودي شخص كمك مي كند و منجر به خروجي هايي مانند تفكر وجودي عميق، افزايش معنا، شناسايي عالم مافوق و سلطه حالت هاي معنوي مي شود.

گاردنر

به عقیده گاردنر (1999) تنها جنبه ای ازمعنویت که به نظر می رسد با هوش در ارتباط باشد آن بخشی است که بیانگر علاقه شناختی به ماهیت جهان و موقعیت فرد در آن است. یعنی، تعمق درباره موضوعات وجودی و سؤالاتی مرتبط با امور غایی (مانند مرگ و زندگی پس از آن) و جستجوی معنا و منشأ زندگی، همه به نظر او به عنوان تظاهرات موجهی از هوش هستند.

دانا زوهر و یان مارشال
برای مطالعه نظریه هوش معنوی دانا زوهر و یان مارشال اینجا کلیک نمایید .
استیونز
برای اولین بار استیونز در سال 1996 مفهوم هوش معنوی را در ادبیات آکادمیک روانشناسی مطرح کرد و بعد از آن امونز در سال 1999 ابعاد دیگری از این مفهوم را روشن ساخت و به موازات آن گاردنر این مفهوم را در ابعاد مختلف نقد و بررسی کرد و پذیرش این مفهوم متشکل از معنویت و هوش را به چالش کشید )ناصری و سهرابی، 1386 .)
دیدگاه سیسک
هوش معنوی با زندگی درونی ذهن و پیوندش با بودن در جهان ارتباط دارد (واگن، 2002). در راستای این حالت، آنهایی که هویت شان را در پیروی از یک راه یا سفر معنوی تشخیص می دهند، به جای اینکه هویت شان را در جستجوی قدرت یا تسلطی که اغلب مشتق شده از ایگو می باشد تعیین کنند، وجود روحی را که در جستجوی معناست تشخیص می دهند (واگن، 2000،سیسک، 2002). هوش معنوی این اجازه را به فرد می دهد که به فراسوی من (یا شخصیت و میل ارضاء خویشتن، دست پیدا کند تا اینکه ابعاد عمیق تر و استعدادهای نهفته درون خودش را بشناسد.
از نظر سیسک هوش معنوی می تواند به عنوان یک خودآگاهی عمیق که در آن فرد بیش از ابعاد خویشتن آگاه می شود ( نه تنها فقط از بدن بلکه ذهن ، بدن و روح ) تعریف می شود .
یکی از ویژگیهای اساس هوش معنوی، خودآگاهی عمیق است که شامل آگاهی تدریجی از لایه ها و ابعاد مختلف خویشتن است. روشن کردن نظام ارزش ها و باورهای فرد به این فرایند کمک می کند (سیسک، 2000).
همچنین هوش معنوی موجب جابجایی در کانون ادراک و مرجع از کانون بیرونی ارزشیابی به سمت کانون درونی ارزشیابی می شود (سیسک، 2000)
از نظر وی هوش معنوی از ابعاد ذیل ساخته شده است :
1- دانش درونی ( inner knowing ) : هوش معنوی ما را قادر می سازد تا یک دانش درونی را رشد بدهیم . در زبان فلسفه هندی ، دانش درونی ، آگاهی از جوهر و ماهیت هوشیاری است و فهم اینکه این جوهر درونی ، ماهیت همه آفریدگان می باشد . هوش معنوی دستیابی ما را به یک هوشیاری فزاینده که در آن یک آگاهی از حسن تفاهم و یکی بودن با جهان هستی و همه مخلوقاتش وجود دارد ، فراهم می کند .
2- شهود عمیق ( deep intuition ) : ما را با ذهن جهانی یا ذهنی بزرگ و پاسخ مشکلات که نتیجه شهود عمیق می باشد یوند می دهد . به واسطه کاربرد هوش معنوی ما می توانیم یکپارچه بشویم ، اگر که راضی شویم انتخاب مان را به سمت هوشیاری اصیل یا شهود عمیق برگردانیم .
3- یکی شدن با طبیعت و جهان ( oneness with nature and the universe ) : هوش معنوی ما را قادر می سازد تا با طبیعت یکی بشویم و با فرآیند های زندگی همساز شویم . هوش معنوی ما را ترغیب می کند تا تمامیت ، احساسی از وحدت و رابطه را جستجو کنیم .
4- حل مسئله ( problem solving ) : هوش معنوی ما را قادر می سازد تا تصویر بزرگتری را ببینیم ، اعمالمان را در رابطه با یک زمینه بزرگتر که منجر به معنای زندگی می شود ترکیب کنیم . با هوش معنوی می توانیم مشکلات معنا و ارزش را تشخیص بدهیم و حل کنیم .
سیسک و تورنس (2001) مؤلفه هاي هوش معنوي را در شش زمینه مطرح کردند:
1- ظرفیت های اصلی : علاقه مندي به مسائل هستی و عالم وجود و مهارت هايی مانند تمرکز و در خود فرو رفتن، الهام و بصیرت.
2- ارزش هاي اصلی : پیوستگی و وحدت، مهربانی، احساس ثبات و تعادل، مسئولیت پذیري و عبادت.
3- تجربه هاي اصلی : آگاهی از تجربه هاي غائی و معناي آنها، تجربه هاي اوج، احساس تعالی، حالتهاي هشیاري عمیق.
4-  رفتارهاي پرهیزگارانه مهم: حقیقت، عدالت، مهربانی و پرستاري
5-  سیستم نمادي: شهر، موسیقی، رقص، استعاره، داستان
6-  حالتهاي مغزي:  از خود بیخود شدن و خلسه (رجایی، 1389: 31).
البته مؤلّفه‌هاي مطرح‌شده از سوي سيسك و تورنس تا حدّ زيادي همان مؤلّفه‌هايي است كه توسط ايمونز مطرح شده.
سیسک نیز هفت راه برای رشد هوش معنوی معرفی می کند که عبارت اند از :
1. در مورد تمایلات، اهداف و خواسته های خود بیندیشید تا به زندگی خود چشم انداز و تعادل دهید و ارزشهای خود را شناسایی کنید.
2. به فرایندهای درونی خود دسترسی پیدا کنید و از تخیل استفاده کنید تا اهداف و تمایلات خود را ببینید، سپس تصور کنید به آنها دست یافته اید و احساس خود را از تصور این موفقیت تجربه کنید.
3. بینش جهانی و بینش شخصی خود را ترکیب کنید و ارتباط خود را با دیگران، طبیعت و جهان هستی بشناسید.
4. در برابر اهداف، خواسته ها و تمایلات خود، احساس مسئولیت کنید.
5. به افراد بیشتری اجازه دهید به زندگی شما وارد شوند، بدین ترتیب احساس گروهی بیشتری را به وجود آورید.
6. بر عشق و دلسوزی تمرکز کنید.
7. زمانی که شانس در خانه شما را می زند، به آن اجازه ورود دهید.
دیدگاه سیسک (2008) در مورد رشد هوش معنوی را می توان به صورت زیر بیان کرد :ویژگی­های هوش­ معنویراههای تقویت هوش­ معنویاستفاده از شناخت درونیزمانی را به تفکر بازبینانه و مرور رفتار خود اختصاص دهیدجستجو در جهت فهم خویشتناز دفتر وقایع روزانه استفاده کنیداستفاده از شهودحل ­مساله نمائید ( پیش­بینی کنید )حساسیت به مسائل اجتماعیاز آنچه حین خدمت به دیگران انجام می­دهید درس بگیریدحساسیت نسبت به اهداف در زندگیفعالیتهای رشد شخصی را به کار گیریددغدغه نسبت به بی ­عدالتی و بی انصافبرای مسائل واقعی، یادگیری مبتنی بر حل مسئله را به کار گیریدلذت بردن از سوالات بزرگزمانی را به بحث­های باز اختصاص دهیدکنجکاو بودن در رابطه با اینکه جهان چگونه کار می ­کندعلم و علوم اجتماعی را با هم یکپارچه نمائیداستفاده از تجسم و تصور فکریداستان ­ها و افسانه ­ها را مطالعه کنیدمصلحجلسات مذاکره و تعارض راه ­اندازی کنیدتلاش برای فهم خویشتنبه شهود و صدای درونی گوش کنید
دیدگاه رابرت امونز ( ایمونز )
پس از گسترش مفهوم هوش به سایر قلمروها، ظرفیت ها و توانمندیهای انسان و بخصوص مطرح شدن هوش هیجانی در روان شناسی، ایمونز ، در سال ۱۹۹۹ سازه جدیدی را به عنوان هوش معنوی مطرح کرد. او عنوان کرد که هوش معنوی مجموعه ای از تواناییها برای بهره گیری از منابع دینی و معنوی است (رجایی، ۱۳۸۹: ۲۴).
رابرت ایمونز تلاش می کرد معنویت را براساس تعریف گاردنر از هوش، در چارچوب هوش مطرح نماید و معتقد است معنویت می تواند شکلی از هوش تلقی شود زیرا عملکرد و سازگاری فرد را پیش بینی می کند و قابلیت هایی را مطرح می کند که افراد را قادر می سازد به حل مسائل بپردازند و به اهدافشان دسترسی داشته باشند ( آمرام، ۲۰۰۵).
ایمونز (1999) هوش معنوی را چارچوبی برای شناسایی و سازماندهی توانایی ها و مهارت های مورد نیاز برای کاربرد انطباقی معنویت، تعریف کرده است(ایمونز،1999: 163).
از نظر ایمونز (2000) هوش معنوی کاربرد انطباقی اطلاعات معنوی در جهت حل مسئله در زندگی روزانه و دستیابی به هدف می باشد .
رابرت آمانس (2000) هوش معنوی را به عنوان استفادۀ توافقی اطلاعات معنوی برای تسهیل حل مشکل روزانه و کمال غایی تعریف می کند.
ایمونز معتقد است که هوش معنوی، جنبه‌های بیرونی هوش را با جنبه‌های درونی معنویت، تلفیق می‌کند و بدین ترتیب ظرفیت خارق العاده‌ای در فرد ایجاد می‌کند،  به گونه‌ای که می‌تواند معنویت را به شکل کاربردی مورد استفاده قرار دهد.
افرادی که هوش معنوی بالایی دارند، ظرفیت تعالی داشته و تمایل زیادی به هوشیاری دارند. آنها این ظرفیت را دارند که بخشی از فعالیتهای روزانۀ خود را به اعمال روحانی و معنوی اختصا دهند و فضایلی مانند بخشش، سپاسگزاری، فروتنی، دلسوزی و خرد را از خود نشان دهند (آمنز، 2000).
ایمونز (2000) عنوان می كند رفتارهایی مانند بخشش، شكرگذاری، ایثار و فداكاری، عشق مقدس از جمله صفات پرهیزگارانه است كه از مؤلفه های هوش معنوی به شمار می روند.
ایمونز (2000) پنج مولفه هوش معنوی را این طور بیان می کند :
1- ظرفیت تعالی ( صلاحیت برای فایق آمدن فیزیکی و مادی یا فرا گذشتن از دنیای جسمانی و مادی و متعالی کردن آن )
ایمونز (2000) عنوان می كند تعالی و كمال به معنای حركت به سوی اوج، مرزهای فراتر از جهان فیزیكی و آگاهی عمیق از خودمان است 
2- صلاحیت برای پرهیزکار بودن ( ظرفیت درگیری در رفتار فضیلت مآبانه ( بخشش ، سپاسگذاری ، فروتنی ، احساس شفقت و … ))
3- توانایی آراستن فعالیت ها ، حوادث و روابط زندگی روزانه با احساسی از تقدس ( توانایی برای پاک کردن تجربۀ روزانه )
4- توانایی استفاده از منابع معنوی در جهت حل مسائل زندگی
5- توانایی ورود به حالت های معنوی از هوشیاری ( توانایی برای افزایش تجربی حاالت هوشیاری )
ایمونز (2000) عنوان می كند توانایی برای تجربه حالت های هشیاری عمیق و غیر معمول از ویژگی های مهم معنویت است. تعالی و كمال به معنای حركت به سوی اوج، مرزهای فراتر از جهان فیزیكی و آگاهی عمیق از خودمان است.

همچنین عرفان آگاهی از واقعیت نمایی است، یك حس یگانگی و وحدت كه مرز تمام اشیاء و پدیده ها ناپدید می شود و یك كلیت واحد به وجود می آید. اگر كمال گرایی را به عنوان مؤلفه اصلی هوش معنوی در نظر بگیریم در قرآن كریم چنین آمده است «ای انسان، تو در حركت به سوی پروردگارت هستی و او را ملاقات خواهی كرد (سوره انشقاق، آیه 6). مؤلفه دیگر هوش معنوی تقدس بخشیدن به امور روزانه است، یعنی تمام اموری كه فرد انجام می دهد علاوه بر یك هدف اختصاصی یك هدف كلی و مقدس هم دارد، هنگامیكه یك عمل با هدفی مقدس صورت می پذیرد كیفیت متفاوتی دارد، مثلاً ماهونی و دیگران (1999) دریافتند هنگامی كه همسران به روابط خود جنبه مقدس می دهند رضایت زناشویی بالاتر و تعارضات كمتری دارند و بهتر می توانند مشكلات خود را حل و فصل كنند. در دیدگاه اسلام تأكید فراوانی در این خصوص شده است كه در هنگام شروع كار و انجام امور روزانه با نام خدا و برای رضای او انجام شود.

چهارمین مؤلفه هوش معنوی به رابطه دین و معنویت با مهارت های حل مسأله اشاره دارد، بسیاری از افراد در معنا بخشیدن به پدیده های مختلف زندگی كه ممكن است برای آنان سخت و دشوار باشد از باورهای دینی سود می برند و این مسأله می تواند تا حد زیادی به سازگاری آنان كمك كند، برای مثال پارگامنت (1997) عنوان می كند كه دین می تواند در كاهش اثرات منفی استرس های زندگی در افراد مؤثر باشد. پنجمین مؤلفه هوش معنوی صفات پرهیزگارانه است.

ایمونز (2000) عنوان می كند رفتارهایی مانند بخشش، شكرگذاری، ایثار و فداكاری، عشق مقدس از جمله صفات پرهیزگارانه است كه از مؤلفه های هوش معنوی به شمار می روند، از نظر بائو میستر واگزلین (1999) خود كنترلی هسته اصلی رسیدن به صفت تقوا و پرهیزگاری است.

که بعد ها به دلیل انتقاد مایر (2000) که می گوید رفتار پرهیزکارانه بیشتر به اخلاق و شخصیت مرتبط می شود تا به هوش، مورد دو را از مدل خود حذف کرد (آمرام و درایر،2008: 5).
ایمونز (2000) بیان می کند هوش معنوی :
الف) نوعی هوش غایی است که مسائل معنایی و ارزشی را به ما نشان میدهد و مسائل مرتبط با آن را برای ما حل میکند. هوشی است که اعمال و رفتار ما را در گسترههای وسیع از نظر بافت معنا جای میدهد؛ همچنین معنادار بودن یک مرحله از زندگی مان را نسبت به مرحلۀ دیگر بررسی می کند ( زوهر و مارشال ،2000 ).
ب) ممکن است در قالب ملاک های زیر مشاهده شود: صداقت، دلسوزی، توجه به تمام سطوح هوشیاری، همدردی متقابل، وجود حسی مبنی بر اینکه نقش مهمی در یک کل وسیعتر دارد، بخشش و خیرخواهی معنوی و عملی، در جستوجوی سازگاری و همسطح شدن با طبیعت و کل هستی، راحت بودن در تنهایی بدون داشتن احساس تنهایی.
ج) افرادی که هوش معنوی بالایی دارند، ظرفیت تعالی داشته و تمایل زیادی به هوشیاری دارند. آنان این ظرفیت را دارند که بخشی از فعالیتهای روزانۀ خود را به اعمال روحانی و معنوی اختصا داده و فضایلی مانند بخشش، سپاسگزاری، فروتنی، دلسوزی و خرد از خود نشان دهند.
می توان گفت هوش معنوی فهم مسائل دینی و استنباط های درست فقاهتی را تسهیل می کند. به علاوه هوش معنوی میتواند در فهم مسائل اخلاقی و ارزش آنها به افراد یاری رساند.
امونز (2000) در مدل هوش معنویش موضوع همزمانی را مطرح و اظهار کرد که تعالی اغلب به توانایی احساس همزمانی در زندگی منجر میشود. بیان این مطلب در هر مدل یا نظریۀ مربوط به معنویت مهم است، به طوریکه بارها یادآوری شده مؤلفه ای از مفهوم کلی تر است.
او (2000) عنوان می كند توانایی برای تجربه حالت های هشیاری عمیق و غیر معمول از ویژگی های مهم معنویت است. تعالی و كمال به معنای حركت به سوی اوج، مرزهای فراتر از جهان فیزیكی و آگاهی عمیق از خودمان است.همچنین عرفان آگاهی از واقعیت نمایی است، یك حس یگانگی و وحدت كه مرز تمام اشیاء و پدیده ها ناپدید می شود و یك كلیت واحد به وجود می آید.
ایمونز (2000) عنوان می كند رفتارهایی مانند بخشش، شكرگذاری، ایثار و فداكاری، عشق مقدس از جمله صفات پرهیزگارانه است كه از مؤلفه های هوش معنوی به شمار می روند .
هوش معنوی سازه های هوش ومعنویت را در یک سازه ترکیب نموده است در حالیکه معنویت جستجو برای یافتن عناصر مقدس، معنایابی،هشیاری بالا وتعالی است ، هوش معنوی شامل توانایی برای استفاده از چنین موضوعات است که می تواند کارکرد وسازگاری فرد را پیش بینی کند ومنجر به تولیدات ونتایج ارزشمندی گردد. گاردنر در نظریه هوش چند گانه عنوان می کند، چنانچه بخواهیم مجموعه ای از ظرفیت ها یا توانایی ها را به عنوان هوش قلمداد کنیم باید هشت معیار را در نظربگیریم :مجموعه ای از فعالیت های مشخص رادر برگیرد .دارای تاریخچه تکاملی باشد واز نظرتکاملی عقلانی به نظر برسد.دارای الگوی بخصوصی از رشد وتحول باشد .بتوانیم از طریق آسیب مغزی آنرا مشخص کنیم .افراد را بتوانیم در گستره ای از وجود آن توانایی ویا فقدان آن طبقه بندی کنیم .قابلیت برای رمزگردانی با یک سیستم نمادی را داشته باشد.براساس مطالعات روان شناسی تجربی حمایت گردد.براساس یافته های روانسنجی حمایت شود.
ایمونز ، معتقد است هوش معنوی این معیارها را داراست وپایه های زیست شناختی هوش معنوی را از سه سطح می توانیم بررسی کنیم : زیست شناسی تکاملی، ژنتیک رفتاری، وسیستم های عصبی. کریک پاتریک ، معتقد است همین که در طول تاریخ تکامل انسان ،دین توانسته است سازوکارها وراهبردهای روان شناختی را به وجود آورد که از طریق انتخاب طبیعی بتواند بسیاری از مشکلات که اجدادما با آن روبرو بوده اند را حل وفصل کند نشان دهنده کارکرد تکاملی دین ومعنویت است از جمله این سازوکارها دلبستگی ،وحدت وپیوستگی ،تبادل اجتماعی ، نوعدوستی قومی می باشد.
در خصوص ارثی بودن توانایی ها وظرفیت های معنوی نیز مطالعاتی انجام گرفته است ،البته یافتن شواهد مبتنی بر ارثی بودن معنویت شاید کار آسانی نباشد واز نظر ایمونز می توان به رابطه بعضی از ویژگی ها ی شخصیتی که به نظر می رسد اساس وراثتی دارند با معنویت این اساس بیولوژیکی دین ومعنویت را بهتر روشن کرد. پژوهش های مربوط به عصب شناسی تجربه های معنوی نشان داده اند که ممکن است بخش های متفاوتی از سیستم عصبی مربوط به معنویت وجود داشته باشد .
برای مثال سیستم لیمبیک برای تجربه های معنوی بویژه تجربه های عرفانی از یگانگی و وحدت است.همچنین دیویدسون وهمکارانش، دریافتند به کسانی که مراقبه عمیق آموزش داده شده بود ،فعالیت کرتکس پیشانی آنها فعالیت بیشتری نسبت به سایر افراد داشت .هوش معنوی یک ظرفیت عالی شناختی باشد نه یک توانایی اختصاصی که صرفا به بخشی از مغز مربوط باشد که با تخریب مغزی ویا تحریک آن هوش معنوی افراد را دستکاری کرد .
دیدگاه آمرام
آمرام (2007) ، يك تئوري بنيادي جهاني، در خصوص هوش معنوي ارائه نمود. او با 71 نفر از پيروان سنت هاي مختلف معنوي : بوديسم، مسيحيت، بت پرست، اسلام، صوفي، هندوئيسم، تائوئيسم، يوگا و…  كه از نظر اطرافيانشان هوش معنوي داشتند، مصاحبه كرد. اكثريت آنها از اساتيد مذهبي بودند ؛ شيخ، روحاني، كشيش و… بعضي نيز متخصصين طب يا رهبران تجاري بودند، به طور يكه معنويت را با زندگي خود آميخته بودند. او با هر يك از آنها حداقل چهار مصاحبه انجام داد و از آنها در مورد سوالات زير توضيح خواست؛ چگونه معنويت شان را بر اساس اعمال روزانه افزايش ميدهند؟، معنويت چگونه كار و روابط آنها را شكل ميدهد؟، چگونه از معنويت براي انجام وظايف روزانه خود كمك ميگيرند؟ و در پايان از شركت كنندگان خواسته شد انتقادات خود را در مورد موضوعات مصاحبه هاي قبلي مطرح كنند.آمرام با استفاده از تئوري داده بنياد و از طريق كدگذاري باز هفت بعد از هوش معنوي  زير شاخه هاي آن را استخراج كرد اين هفت بعد شامل هوشياري ، متانت ،معناداري ، تعالي، صداقت، تسليم شدن ، تن در دادن صلح آميز به خود و هدايت دروني  است ( آمرام ، 2009).
آمرام معتقد است که هوش معنوی ، توانایی به کارگیری و بروز منابع ، ارزش ها و کیفیت های معنوی است ، به گونه ای که بتواند کارکرد روزانه و آسایش ( سلامت جسمی و روحی ) را ارتقا دهد .
به اعتقاد آمرام و درایر (2007) هوش معنوی مجموعه ای از توانایی هاست که افراد برای ارتقای عملکرد روزمره زندگی و بهزیستی خود از آن استفاده می کنند(سوان چین و همکاران، 2011؛ نقل از باعزت و شریف زاده، 1391).
آمرام معتقد است هوش معنوی شامل حس معنا و داشتن مأموریت در زندگی، حس تقدس در زندگی، درك متعادل از ارزش ماده و معتقد به بهتر شدن دنیا می شود (آمرام، 2005).
بنابر تعریف امرم (2007) هوش معنوی، عبارت است از مجموعهای از تواناییهای بهکارگیری منابع، ارزشها و ویژگیهای معنوی در راستای افزایش کنش و بهزیستی زندگی روزانه. وی معتقد است هوش معنوی شامل حس معنا و داشتن مأموریت در زندگی، حس تقدس در زندگی و درک متعالی از ارزش ماده است که به بهتر شدن دنیا منجر می شود.
آمرام و درایر (2008) هفت مولفه ( بعد ) هوش معنوی را بدین سان معرفی می کنند .
1- هوشیاری : آگاهی و خود دانایی رشد یافته ، پدیداری آگاهی فرا عقلایی ذاتی، تفکر و اعمال معنوی
2- تعالی : حرکت فراتر از یک خویشتن منفرد به یک کلیت به هم پیوسته شامل داشتن یک دیدگاه سیستمی کل گرا و پرورش روابط انسانی از طریق یکدلی، دلسوزی، مهربانی
3- حقیقت یا اعتماد ( truth ) : زندگی با پذیرش و گشاده رویی ، کنجکاوی و عشق برای تمام مخلوقات .
4- داشتن صلح و آرامش نسبت به خویشتن ( peaceful surrender to self ) (حقیقت، خداوند و ذات حقیقی) شامل قبول نفس، متانت و تواضع
5- فیض الهی یا جذبه ( grace ) : زندگی همراه با تظاهر عشق الهی و اعتماد در زندگی که بر اساس قدردانی، زیبایی و لذت می باشد
6- معنایابی ( meaning ) : معنادار بودن فعالیت های روزمره از طریق احساس هدفمندی و یک حس وظیفه شناسی در روبرو شدن با رنجها و مشکلات زندگی
7- هدایت درونی یا نظارت درونی ( inner- dirextedn ) : ازادی درونی همراه با مسئولیت و خردمندی در اعمال ، بصیرت، درستی، آزادی از شایسته سازی، دلبستگی و ترس ( رجایی ، 1389).
آمرام (2009) در دانشگاه کالیفرنیا نیز برای اخذ درجه دکترا به موضوع همکاری و کمک هوش معنوی بر اثربخشی رهبران تجاری پرداخت در این پایان نامه از تجزیه و تحلیل های کیفی، آمرام 7 بعد مهم و چندین زیر موضوع هوش معنوی شناسایی و تأثیر آن بر رهبران تجاری مورد بررسی قرار گرفت که نتیجه تحقیقات تأثیر مثبت هوش معنوی بر اثربخشی رهبران تجاری را نشان می دهد.
دیدگاه ناسل
به نظر می رسد هوش معنوی از روابط فیزیکی و شناختی فرد با محیط پیرامونش، فراتر می رود و وارد حیطۀ شهودی و متعالی دیدگاه فرد به زندگی خود می شود. این دیدگاه شامل همۀ رویدادها و تجارب فرد می شود که تحت تأثیر یک نگاه کلی قرار گرفته اند. فرد می تواند از این هوش برای چارچوب دهی و تفسیر مجدد تجارب، معنا و ارزش شخصی بیشتری استفاده کند (ناسل، 2004).
از نظر ناسل (2004) هوش معنوی بیانگر توانایی فرد در استفاده از ظرفیتها و منابع معنوی به منظور شناخت بهتر موضوعات وجودی، معنوی و واقعی و یافتن معنا حل و فصل آنهاست.
به نظر ایشان هوش معنوی از روابط فیزیکی و شناختی فرد با محیط پیرامون خود فراتر میرود و وارد حیطۀ شهودی و متعالی دیدگاه فرد به زندگی خود می شود. این دیدگاه شامل تمام رویدادها و تجارب فرد است که تحت تأثیر نگاهی کلی قرار گرفته اند ( ناسل، 2004 ).
به نظر می رسد هوش معنوی از روابط فیزیکی و شناختی فرد با محیط پیرامون خود، فراتر می رود و وارد حیطۀ شهودی و متعالی دیدگاه فرد به زندگی خود می شود. این دیدگاه شامل همۀ رویدادها و تجارب فرد می شود که تحت تأثیر یک نگاه کلی قرار گرفته اند. فرد میتواند از این هوش برای چارچوب دهی و تفسیر مجدد تجارب، معنا و ارزش شخصی بیشتری استفاده کند (ناسل، 2004).
ویژگی های لازمۀ هوش معنوی، احتمالا در کنار توانایی ها و فعالیت های دیگری قرار دارند که عبارتند از: دعا کردن، تعمق، رؤیا و تحلیل رؤیا، باورها و ارزش ها دینی و معنوی، شناخت و مهارت در فهم و تفسیر مفاهیم مقدس و توانایی داشتن حالات فراروندگی. برای مثال، بعضی از حقایق قدیمی همانند آزار نرساندن که فضایل اخالقی را مورد توجه قرار می دهند، ممکن است به عنوان روش هایی برای تقویت هوش معنوی مطرح باشند. همچنین مسائل معنوی ممکن است شامل مواردی مانند تفکر در مورد سؤاالت وجودی مانند زندگی پس از مرگ، جست و جوی معنا در زندگی، علاقه مندی به عبادت و تعمق مؤثر، رشد حس هدفمندی زندگی، رشد رابطه با خود، هماهنگی با قدرت برتر و نقش آن در زندگی خود باشد (ناسل، 2004).
ناسل (2004) ظرفیت های تفکر انتقادی وجودی را در تعمق در پرسش ها و موضوعات وجودی از دلمشغولی نهایی « برای مثال، مرگ و زندگی پس از مرگ و بررسی در منشأ و مقصود زندگی » توصیف می کند. این توصیف گاردنر (1993) از هوش معنوی به « هوش پرسش های بزرگ » را منعکس می کند.
ناسل در مقیاس هفده سؤالی خود ( که به تفاوت های مفهوم سازی هوش معنوی بین گرایش های مختلف معنوی حساس است ) دو عامل آگاهی از حضور الهی ( awareness of divine presence ) و پرسشگری وجودی ( existential questioning ) را برای هوش معنوی معرفی کرده است.
دیدگاه دیوید بی کینگ
کینگ (2007) در مورد هوش معنوی در دانشگاه ترنتو کانادا پژوهشی انجام داد. از نظر وی هوش معنوی، بر مجموعه ای از ظرفیت های ذهنی و انطباقی که بر جنبه های غیرمادی و متعالی واقعیت، استوار است، بهویژه آنهایی که ماهیت هستی فرد، معنای شخصی، تعالی و حالت های اوج گرفتۀ هوشیاری ارتباط دارند. در عمل، این فرایندها با توجه به توانایی فرد در تسهیل شیوههای منحصر به فرد حل مسئله، استدالل انتزاعی و سازگاری است. مقصود از تعریف ذیل از هوش معنوی دقت بیشتر در بازاندیشی این مفهوم است. هوش معنوی از دیدگاه کینگ به عنوان مجموعه ای از ظرفیت های ذهنی تعریف می شود که در وحدت و یکپارچگی و کاربرد انطباقی جنبه های غیرمادی و مافوق هستی فرد و رسیدن به نتایجی مانند اندیشۀ وجودی عمیق، بهبود معنا، شناخت خویشتن برتر و سلطه بر سطوح معنوی شرکت دارند.
کینگ (۲۰۰۸) هوش معنوی را به عنوان مجموعه ظرفیت های روانی که با آگاهی ، انسجام ، کاربرد سازوکار جنبه های متعالی و معنوی و غیر مادی وجود فرد سر و کار دارد ، تعریف می کند که به پیامدهایی همچون بازتاب عمیق وجودی ، افزایش معنا ، بازشناسی خود متعالی و تسلط ویژگی های معنوی می انجامد .
کینگ هم می نویسد: هوش معنوی مجموعه ای از ظرفیت های عقلی است که به آگاهی کامل و کاربرد انطباقی ازجنبه های معنوی و جهان مافوق وجودی شخص کمک می کند (۲۰۰۸: ۵۲) و رسیدن به نتایجی از قبیل اندیشه وجودی عمیق، بهبود معنا، شناخت خویشتن برتر و توسعه سطوح معنوی شرکت دارند (به  نقل از عبدالله زاده و همکاران،1388ص29).
کینگ معتقد است که هوش معنوی، ظرفیت و توانایی منحصر به فردی را در شخص ایجاد می‌کند، تا معنا را در زندگی درک کند و به موقعیت‌های معنوی بالاتر راه یابد. او مدلی چهار عاملی از هوش معنوی ارائه می‌دهد. 
کینگ برای هوش معنوی چهار مولفه پیشنهاد می دهد :
1- تفکر وجودی انتقادی : اولین مولفه هوش معنوی به تفکر انتقادی وجودی اشاره دارد و توانایی اندیشیدن بطور انتقادی به حقیقت وجود ، هستی ، عالم وجود ، زمان ، مرگ و دیگر موضوعات ماوراء طبیعی یا وجودی تعریف می شود .
کینگ این مولفه را ظرفیت فکر کردن به صورت انتقادی در مورد ماهیت هستی، واقعیت، جهان، فضا، زمان، مرگ و دیگر موضوعات وجودی یا متافیزیکی تعریف می کند.کلمه وجودی اغلب به صورت “در رابطه با زندگی” تعریف می شود.بنابراین، از یک دیدگاه بنیادین، تفکر انتقادی به تفکر در مورد موجودیت فرد اشاره دارد.بر اساس اشکال گوناگون و پیچیده موجودیت، می توان بیان داشت که تفکر در مورد موجودیت فرد شامل فکر کردن درباره موضوعاتی نظیر زندگی و مرگ، واقعیت، هوشیاری، جهان، زمان، حقیقت، عدالت، بدی و دیگر موضوعات مشابه می باشد. در بسیاری از تعاریف، چنین موضوعات وجودی ای، به عنوان «سؤالات غایت » زندگی توصیف شده اند.
آمرام ، تفكر انتقادي وجودي را  توانايي براي ايجاد معنا بر اساس درك عميق از پرسش هاي وجودي و آگاهي و توانايي جهت استفاده از سطوح مختلف آگاهي در حل مساله توصيف مي كند. مسائل وجودي موضوعاتي مانند مرگ و مسائل پس از آن و همچنين بررسي منشاء و هدف از زندگي را شامل مي شود كه گاردنر،چنين پرسش هاي وجودي را اساسي ترين پرسش هاي زندگي مي داند.
چنس (۱۹۸۶) تفکر نقادانه را توانایی تجزیه و تحلیل حقایق، خلق کردن و سازمان دادن ایده‌ها (عقاید)، دفاع از نظرات، مقایسه، نتیجه­گیری، ارزیابی استدلال‌ها و حل کردن مسائل می‌داند. اخیراً، تفکر نقادانه به عنوان انضباط ذهنی فرایند فعالانه و ماهرانه اندیشیدن درباره چیزی، افزودن تحلیل، ترکیب یا ارزیابی جمع آوری اطلاعات و کسب کردن آن از طریق مشاهده، تجزیه، تعمق، استدلال و ارتباطات تعریف شده است (اسکریون و پال،۱۹۹۲). گرو (۲۰۰۶) واژه تفکر وجودی را به کار گرفت. تفکر وجودی نقادانه به صورت ظرفیت تفکر منتقدانه از سرشت وجود ، واقعیت ، عالم وجود ، مکان ، زمان، مرگ و دیگر موضوعات وجودی یا ماوراء طبیعی تعریف شده است. واژه وجودی به صورت ارتباط با وجود تعریف می‌شود. بنابراین تفکر وجودی، در پژوهش‌های مختلف تفکر درباره اشکال گوناگون و پیچیده وجود شخص دانسته شده است که می‌تواند شامل درگیری فکری وجودی شخص درباره موضوعاتی از قبیل زندگی و مرگ، حقیقت، هوشیاری، عالم وجود، زمان، صداقت، عدالت، شر و موضوعاتی مانند این‌ها باشد (کانیگ، مک کاله و لارسن ، ۲۰۰۰؛ ماتیس، تولسکی و ماتیس ، ۲۰۰۶؛ وینک و دیلن ، ۲۰۰۲). بسیاری از صاحب نظران (به عنوان مثال، کانیگ و همکاران، ۲۰۰۰؛ نازل، ۲۰۰۴؛ نوبل، ۲۰۰۰، ولمن، ۲۰۰۱؛ زوهار و مارشال، ۲۰۰۰) تفکر وجودی را بیشتر به عنوان هدف و معنای درگیری در زندگی تعریف کرده‌اند. این تفکر به بحث کلی در مورد موضوعات وجودی نسبت داده شده است (دایک، ۱۹۸۷؛ گرو، ۲۰۰۶؛ لوی و دی و رایز ، ۲۰۰۴؛ سیمونس، ۲۰۰۶؛ اسمیت- پیکرد، ۲۰۰۶).
تفکر انتقادی وجودی به  توانایی اندیشیدن به طور انتقادی به حقیقت وجود، هستی، عالم وجود، زمان، مرگ و دیگر موضوعات ماورای طبیعی یا وجودی تعریف می شود. بنابراین از یک چشم انداز اساسی تفکر وجودی به تفکر در مورد موجودیت فرد اشاره دارد. براساس اشکال متنوع و پیچیدۀ وجود، میتوان استنباط کرد که تفکر در مورد موجودیت فرد، تفکر دربارۀ موضوعاتی مانند مرگ و زندگی، واقعیت، هوشیاری، عالم وجود، زمان، حقیقت، عدالت، شر و موضوعاتی از این دست را شامل می شود. همانطورکه قبالً ثابت شد، اینگونه تفکرات وجودی در تعریف ( مثل کوئینگ و همکاران، 2000؛ زوهر و مارشال 2000 ) معمول است.
ناسل (2004) ظرفیت های تفکر انتقادی وجودی را در تعمق در پرسش ها و موضوعات وجودی از دلمشغولی نهایی « برای مثال، مرگ و زندگی پس از مرگ و بررسی در منشأ و مقصود زندگی » توصیف می کند. این توصیف گاردنر (1993) از هوش معنوی به « هوش پرسش های بزرگ » را منعکس می کند.

اشاره به توانایی اندیشیدن به حقیقت وجود، هستی، عالم وجود، زمان، مرگ و دیگر موضوعات ماورای طبیعی دارد. تفکری است مستدل و منطقی در جهت بررسی و تجدید نظر در عقاید، نظرات، اعمال و تصمیمگیری دربارهی آنها برمبنای دلایل و شواهد مؤید آنها و نتایج درست و منطقی که پیامد آنهاست ( هاشمیان نژاد،1380؛198).

این بعد با شاخص های زیرسنجیده می شود:

 سؤال و تفکر درباره هستی: هر انسان معتقد به خداوند در باره جهان هستی و وجود، تفکر مینماید و سؤالاتی را مطرح میکند. حضرت علی (ع) میفرمایند: خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده، در کجا قرار دارد و به کجا میرود( شهید مطهری، 1340).

 تفکر درباره اهداف و دلایل زندگی: انسان با توجه به دو ویژگی( تفکر و تعقل، اختیار و انتخاب) اهدافی را در زندگی خود انتخاب میکند و برای آن انتخاب، دلایلی بیان میدارد.

2- تولید معنای شخصی ( ارائه مفهوم شخصی ) : دومین مولفه هوش معنوی به تولید معنای شخصی اشاره دارد که به توانایی خلق معنا و هدف شخصی در کلیه تجارب جسمانی و روانی شامل ظرفیت خلق و تسلط یافتن به مقصود زندگی است .
دومین مولفه به صورت ” توانایی ایجاد مفهوم و هدف شخصی در تمامی تجارب فیزیکی و ذهنی، شامل ظرفیت خلق و تسلط بر یک هدف زندگی” تعریف شده است.مشابه تفکر انتقادی، مفهوم شخصی نیز به عنوان جزئی از معنویت ذکر شده و ملاحظه آن در مدل هوش معنوی نیاز است. مفهوم شخصی به صورت “داشتن یک هدف در زندگی، داشتن درک درستی از مسیر، درک نظم و ترتیب و دلیلی برای موجودیت » تعریف شده است. اگرچه این دیدگاه به فرد اجازه شناسایی رابطه بین معناداری و تفکر انتقادی را می دهد،یک تفاوت مهم وجود دارد: داشتن یک ” دلیل برای موجودیت ” فراتر از تفکر ساده درباره موجودیت است، و در این باره یک ظرفیت ذهنی مجزا و متمایز می یابیم.
ايجاد معناي شخصي به عنوان توانايي استفاده از تجارب فيزيكي و روحي جهت ايجاد معنا و هدف زندگي بيان گرديده است . زماني كه با يك تنگنا مواجه مي شويم، توليد معني شخصي مي تواند به حل معني پايه كمك كند و بنابراين به عنوان يك روش حل مساله هم عمل مي كند. اين نيز مورد بحث قرار گرفته كه روياها مي تواند از معني شخصي سرچشمه بگيرند .
معنا سازی شخصی که در تعریف عبارت است از توانایی استنتاج هدف و معنای شخصی از همه تجارب جسمی و روانی، شامل ظرفیت ایجاد کردن هدف زندگی و تسلط یافتن بر آن (زندگی کردن بر مبنای هدف زندگی). تسلط بر هدف شامل توانایی فرد برای نتیجه گیری از هدف در کل موضوعات و تجربیات می‌باشد. به طور کلی، این توانایی اساس معنا سازی شخصی است. معنای شخصی نیز مانند تفکر وجودی بارها به عنوان یکی از مولفه‌های معنویت مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است (کیسلینگ، مانتگامری، سورل و کالول، ۲۰۰۶؛ کینگ، اسپک و توماس ، ۲۰۰۱؛ کانیگ و همکاران، ۲۰۰۰؛ سینت ، ۲۰۰۲؛ وینک  و دیلن، ۲۰۰۲؛ ورنیتن و سندج، ۲۰۰۱). معنای شخصی به صورت هدف داشتن در زندگی، احساس جهت داشتن و حس داشتن استدلال وجودی تعریف شده است (ریکر، ۱۹۹۷). بر این اساس، فرد ممکن است بتواند به هدف از رویدادها و تجارب روزمره پی برده و هدفی را در زندگی مشخصکند. برخی اوقات واژه‌هایی مانند معنای معنوی (مدین،۱۹۹۸) و یا معنای دینی (کراوس،۲۰۰۳) به جای معنای شخصی به کار گرفته شده است. وانگ (۱۹۸۹) برای معنای شخصی مؤلفه‌ای شناختی پیشنهاد کرد، وی معنای شخصی را سیستم شناختی ایجاد شده  به وسیله  فرد که قادر است زندگی همراه با رضایت و اهمیت شخصی را برای او به ارمغان آورد، تبیین کرد. مدین (۱۹۹۸) مؤلفه شناختی را به عنوان مجموعه اصولی که شخص را قادر به شناسایی زندگی درونی شخص و محیط بیرونی می‌کند، تعریف کرد. بنابراین، مؤلفه شناختی که نتیجه گیری، ایجاد و اعطای معنا را برای فرد ممکن می‌سازد، بایستی به عنوان ظرفیت معنا سازی شخصی بیان گردد.
3- آگاهی متعالی : سومین مولفه هوش معنوی به ظرفیت شناخت و درک ابعاد برتر خود ، دیگران و جهان مادی اشاره دارد .
سومین مولفه به صورت “ظرفیت شناسایی ابعاد تعالی فرد، دیگران و جهان مادی در حالت معمولی و هوشیاری، همرا با ظرفیت شناسایی ارتباط آنها با خود فرد و جسم او” تعریف شده است. تعالی به «فراتر رفتن از تجارب معمولی و مادی انسان» یا «وجودی که جدا از دنیای مادی است و در معرض محدودیت دنیای مادی قرار نمی­­گیرد» اشاره دارد.
آگاهي متعالي نيز ظرفيت تشخيص بعد متعالي خود، ديگران و جهان مادي از طريق هوشياري است . آمونز ، آن را توانايي پيش افتادن از جسم مادي و توسعه آگاهي عميق تر از يك وجود الهي و يا نفس شخص تعريف مي كند. در حقيقت آگاهي متعالي توانايي احساس بعد معنوي زندگي را بيان مي كند.
آگاهی متعالی شامل تعیین ابعاد متعالی خود، دیگران و جهان مادی در خلال حالت طبیعی بیداری و هوشیاری است که با ظرفیت تعیین ارتباط این ابعاد با خود و با جهان مادی توأم است. تعالی به معنای گذشتن از تجارب معمولی انسانی یا درک تجارب ماوراء طبیعی است که محدودیت‌های عالم ماده را در بر نمی‌گیرد (به نقل از لغت نامه دانشگاه آکسفورد،۲۰۰۱).
مارتسولف و مایکل (۱۹۹۸) تعالی را به عنوان یک مؤلفه مهم معنویت در نظر گرفته و آن‌را در معنای تجربه، آگاهی و درک ابعاد برتر زندگی ماوراء خود مطرح کردند. همچنین ابعاد تعالی یکی از مؤلفه‌های اصلی معنویت معرفی شده است (الکنیز، هدستروم، یوگز، لیف و ساندرز، ۱۹۹۸).
مازلو (۱۹۶۴) از مطالعه علمی جنبه‌های متعالی زندگی انسان به شدت دفاع کرده است. وی بر آن بود که این مفاهیم، توهم، خیال یا فریب نسیتند و می‌توانند به زندگی واقعی نسبت داده شوند. یافته‌های او پایه اولیه‌ای برای مطالعه تغییر وضعیت‌های هشیاری و حالات اوج بود. به نظر مازلو (۱۹۶۴) به کارگیری دانشی که چنین موضوعاتی را نادیده بگیرد، بیهوده است. بنابراین، نمی‌توان از تجارب واقعی انسان به بهانه عدم وجود پژوهش‌های علمی کافی جلوگیری کرد. پاسکال (۱۹۹۰) نیز آگاهی متعالی را نوعی هشیاری خاص نسبت به خود متعالی دانست و آن‌را عامل کلیدی درگیر شدن در هوش معنوی خلاق نامید. همچنین
ایمونز (۲۰۰۰)، ظرفیت تعالی را به عنوان هسته توانایی هوش معنوی مطرح نمود و آن‌را توانایی فراتر رفتن از موضوعات مادی و رشد عمیق‌تر آگاهی وجود الهی تعریف کرد. اگاهی متعالی از برخی جهات با معنا سازی شخصی همپوشی دارد، معنای شخصی درجه وسیع‌تری از جنبه تعالی زندگی انسان است. گرچه معنا سازی شخصی می‌تواند تا حدی بر آگاهی از جنبه‌های متعالی زندگی، معنای خاصی استخراج کند. با وجود این، میزانی از همپوشی‌ها قابل پذیرش است، چرا که این توانایی‌ها باید در حد متوسط دارای همبستگی درونی باشد (گاردنر، ۱۹۸۳، کاروسو و سالوی ، ۲۰۰۰).
4- توسعه سطح هوشیاری : آخرین مولفه هوش معنوی به توانایی ورود به مراحل بالاتر هوشیاری از جمله هوشیاری خالص ، آگاهی کیهانی ، وحدت و یکتایی اشاره دارد .
جزء آخر هوش معنوی ایجاد موقعیت هوشیاری می باشد که به صورت “ظرفیت ورود به موقعیت های معنوی بالاتر مانند هوشیاری محض، یگانگی و … در بصیرت فرد مانند تفکر عمیق، نیایش و مراقبه و خروج از آن” تعریف شده است. از یک دید عمومی هوشیاری به عنوان «آگاهی فرد نسبت به چیزی» یا «یک حالت انسانی» (که فرد نسبت به محیط آگاه بوده و پاسخ به آن می­دهد) تعریف شده است. تارت (1975) بین آگاهی و هوشیاری تفاوت قائل شده است و بیان می­کند که “آگاهی به معرفت اساسی نسبت به آنچه که اتفاق می افتد، مشاهده، درک یا احساس می­شود (در ساده­ترین حالت خود) اشاره دارد. اما هوشیاری عموماً اشاره به حالت پیچیده ­تری دارد. هوشیاری، آگاهی مدل­ بندی شده در ساختار مغز می­باشد”. حالت هوشیاری می­تواند به عنوان «یک سیستم یکپارچه از ساختار یا زیرسیستم روانشناختی» تعریف شود (کینگ،2008: 73-57).
توسعه موقعيت هوشياري كه آخرين مولفه از هوش معنوي است به توانايي ورود و خروج از حالت هاي بالاتر معنوي هوشياري به صلاحديد خود فرد تعريف مي شود . افرادي كه از هوش معنوي بالاتري برخوردارند، موقعيت هاي اوج هوشياري را تجربه كرده و جهت حل مسائل از منابع معنوي بهره مي برند و فضايل اخلاقي از قبيل تواضع، حق شناسي و گذشت را در آنان به وضوح مي توان ديد . به عقيده تارت، آگاهي متعالي در حالات طبيعي بيداري پديدار مي شود در حالي كه توسعه موقعيت هاي هوشياري توانايي فراتر از حالات قبلي وورود به سطوح والاتر معنوي مي باشد .
از نظر کینگ (۲۰۰۸)، گسترش خودآگاهی است. به طور کلی، هشیاری به عنوان آگاهی شخص از چیزی یا حالت موجود (آگاهی نسبت به پاسخ دهی به محیط شخصی) است (به نقل از لغت نامه دانشگاه آکسفورد،۲۰۰۱). سالسو، مک لین و مک لین (۲۰۰۵) در تعریف خود از هوشیاری، آن را آگاهی از رویدادهای شناختی و محیطی از قبیل دیدنی‌ها و شنیدنی‌های جهان و نیز حافظه‌های شخصی، افکار، احساسات و حس‌های جسمانی در نظر گرفتند. تارت (۱۹۷۵) بین آگاهی و هشیاری تمایز قائل شده است، وی مدعی است که آگاهی به دانش پایه در مورد رخداد، ادراک، احساس یا شناخت به ساده‌ترین شکل اشاره دارد. به طور کلی، هشیاری به آگاهی از راه‌های بسیار پیچیده نسبت داده می‌شود. هشیاری، آگاهی تلفیق شده‌ای از ساختار فکر است. حالت هشیاری می‌تواند به عنوان شکل یا سیستم منحصر به فرد ساختار‌ها یا ریز سیستم‎‌های روانشناختی تعریف شود (تارت، ۱۹۷۵). برخی از عبارت‌های به کار گرفته شده در تشریح سازمان یا اشکال گوناگون هشیاری انسان، مانند وضعیت‌های خوابیدن یا رؤیا دیدن، اسناد معتبری هستند تا به عنوان قسمتی از تجارب معمولی انسان در نظر گرفته شوند (سالسو و همکاران، ۲۰۰۵؛ تارت، ۱۹۷۵؛ ویتل، گریزلیر، جمین، لیمن، ات وسامر ، ۲۰۰۵). گسترش خودآگاهی شامل توانایی داخل شدن به (یاخارج شدن از) حالت های معنوی یا فراتر از هوشیاری ( شامل : هشیاری مطلق ، هشیاری مربوط به عالم هستی (کیهانی)، عالم وجودی، یگانگی ) به تشخیص خود فرد می باشد. ایمونز (۲۰۰۰) از مدل هوش معنوی که در برگیرنده­­ی توانایی وارد شدن به حالات بالای هشیاری مطرح کرد.امروزه تجارب هشیاری بالا به معنویت (منون، ۲۰۰۵؛ تارت، ۱۹۷۵) و یا روانشناسی معنوی (گاکنباخ،۱۹۹۲) نسبت داده می شود و اغلب به عنوان مؤلفه‌های تحلیلی معنویت یا دینداری اشخاص به کار گرفته می‌شود.
طبق نظر کینگ این چهار مولفه دارای منشا زیستی بوده و عام و فراگیر هستند .
درحالیکه بعدها از لحاظ تجربی بررسی شد، مناسبات متقابل این تواناییها از طریق دو خصوصیت مشترک روشن می شود:
1. آنها فی النفسه در آفرینش معنوی هستند؛
2. آنها بر جنبه های برتر و غیرمادی حقیقت مستقرند.
اینها اصول واحد این توانایی های ذهنی منحصر به فردند. این ثابت خواهد کرد که این مؤلفه ها در حقیقت توانایی ها و ظرفیت های ذهنی اند نه راه های برگزیدۀ رفتار (کینگ، 2008 ،به نقل از ایاسه، 1388).
هالاما
هالاما (2003) چهار مؤلفۀ هوش وجودی را پیشنهاد داد:
1- توانایی درک مقصود و ارزش در موقعیتهای محسوس؛
2- توانایی تشکیل درجه بندی های مناسب از اهداف و ارزشها؛
3- توانایی اداره و ارزیابی دسترسی به هدف،
4- توانایی نفوذ و کمک به دیگران در یافتن هدف و مقصود در زندگی.
توانایی یافتن هدف در زندگی برای ظرفیت خود در مدل جاری محفوظ است، درحالیکه کمک به دیگران برای یافتن مقصود تحت عنوان رفتار بهتر توصیف شده و در اصل توانایی تولید معنای خود فرد را شامل می شود. با وجود دسترسی به هدف ممکن است به توانایی های وجودی مربوط باشد، تشخیص آن رفتار مشکل است. از این گذشته فرد می تواند اهداف را در قلمروهایی فراتر از آنهایی که وجودی هستند قرار دهد.

دیدگاه نازل

هوش معنوی ساختارهای معنویت و هوش را جهت ایجاد ساختار جدیدی تحت عنوان هوش معنوی ترکیب می کند و ساختاری است که با روانشناسان بیولوژی مذهب معنویت و عرفان همپوشان است (نازل،2004).

نازل (2004) از روابط فيزيكي وشناختي فرد با محيط پيرامون خود فراتر رفته ووارد حيطه شهودي و متعالي ديدگاه فرد به زندگي خود مي گردد.

نازل (۲۰۰۴) درگیری‌های تفکر  در معنای رویدادهای شخصی با پیدا کردن هدف و معنا در همه  تجارب زندگی را معادل هوش معنوی مطرح کرد.
دیدگاه لوین
لوین هوش معنوی را این طور تعریف می کند : « هوش معنوی زمانی بروز می کند ، که ما بتوانیم معنویت را با زندگی روزانه خود تلفیق کنیم » . به بیانی دیگر لوین (2000) بیان می کند که هوش معنوی زمانی ابراز می شود که زندگی روزانه خود را با معنویت همراه کنیم.(لوین :2000)
لوین(2000) در کتاب خود تحت عنوان «هوش معنوی: قدرت معنویت و شهود خود را بیدار کنید»، هوش معنوی را به عنوان اتحاد میان معنویت و هوش مطرح می­ کند.
به نظر او هوش معنوی، عمیقاً با عوامل زیر در ارتباط است:
– نبودن عامل و علت آسیب به دیگران؛
– پذیرش پیوستگی درونی وقایع درونی وقایع زندگی؛
– پذیرش مسؤولیت در قبال فعالیت ­های خود و آثار آن؛
– احترام به تفاوت­ ها؛
– پذیرش تغییر (نازل، 2004: 67).
دیدگاه ولمن
هوش معنوی از نظر ولمن ، ظرفیتی است برای پرسیدن سئوالات غایی در خصوص معنای زندگی و همزمان ظرفیتی است برای تجربه کردن ارتباطات یکپارچه بین ما و جهانی که در آن زندگی می کنیم .

از نظر ولمن (2001) هوش معنوی بیانگر ظرفیت انسان برای پرسیدن سؤالات بنیادین و اساس درباره معنا زندگی و به طور همزمان تجربه پیوند بهم پیوسته بین هر کدام از ما و جهانی که در آن زندگی می کنیم می باشد. در نتیجه او بر جنبه تجربی آن نیز تأکید دارد. زوهرو مارشال (2000).

هوش معنوی را مربوط به طرح پرسش های چرا می دانند این نوع سؤال کردن تا حدی به جستجو و تعمق درباره معنای زیرین تجربه ها و مشکلات زندگی اشاره دارند، یعنی همان گونه که آنها خودشان را نشان می دهند، به جای اینکه اشاره ساده ای به ویژگی های آشکار شرایط و موقعیت ها داشته باشد. این امکان وجود دارد که هوش معنوی افراد را از مسائل وجودی و معانی زیرین و پنهان آگاه کند و آنها را قادر کند که با آنها به توافق برسند (ولمن، 2001).

به بیانی دیگر ولمن (2001) هوش معنوی را به صورت ظرفیت انسان در پرسیدن سوالات غائی در مورد معنی زندگی و بطور همزمان، تجربه ارتباط یکپارچه میان هر یک از ما و جهانی که در آن زندگی می کنیم، تعریف می‌کند (ولمن،2001: 4).
به عقیده ولمن (2001)، هوش معنوی با حالتی از بودن (و نه فقط انجام دادن) که بر تجربه ذهنی متمرکز است، مربوط می شود.
از نظر ولمن (2001) هوش معنوی، عبارت است از ظرفیت انسان برای پرسیدن سؤال هایی دربارۀ معنای زندگی و به طور همزمان تجربۀ پیوند بین هر کدام از ما و جهانی که در آن زندگی می کنیم.
در نگاه وی هوش معنوی از هفت عامل تشکیل شده است:
1. مراقبت ( mindfulness ) : توجه به فرایندهای بدنی مانند تغذیه، مراقبۀ منظم و تمریناتی مثل یوگا و تای چی؛
2. روشنفکری ( intellectuality ) : درگیری ذهنی با خواندن موضوعات معنوی و متون مقدس و بحث دربارۀ آنها؛
3. الوهیت ( divinity ) : بیانگر احساس پیوند با خداوند، یک قدرت برتر یا یک منبع از نیروی الهی؛
4. معنویت دورۀ کودکی ( childhood spirituality ) : بیانگر علایق و فعالیت های معنوی در زمان کودکی، از جمله حضور در مراسم مذهبی و خواندن متون مقدس توسط والدین؛
5. ادراک فراحسی ( extra sensory phenomenon ) : تجربۀ حس ششم یا فراطبیعی؛ 10
6. ضربۀ روانی ( trauma ) : آگاهی معنوی از تجربیات دردناک خود یا نزدیکان؛ 11
7. توجه به اجتماع ( community ) : پرداختن به فعالیتهای معنوی، مثل کمک مالی یا کارهای عام المنفعه.
ولمن (2001) ویژگی­ های زیر را برای هوش معنوی برشمرده است:
1- الهیات: اشاره به حس وجود انرژی برتر، وجود بالاتر یا شگفتی همراه با ترس در طبیعت دارد.
2- آگاهی: به معنای توجه به فرایند­ های بدنی مثل خوردن هوشیارانه، مراقبه منظم و تمرین یوگا می­باشد.
3- درک ماورا­ءطبیعی: اشاره به موارد مربوط به حس ششم (قوه ادراک) یا موارد فوق ­الطبیعه روانی دارد.
4- اجتماع: فعالیت­ های اجتماعی مثل رابطه کاری در سازمان یا کار در سازمان ­های خیریه.
5- عقلانیت: اشاره به علاقه و تعهد در مطالعه و بحث درباره موضوعات معنوی و مطالب مقدس دارد.
6- ضربه روحی: اشاره به محرک بحران ­زا در معنویت دارد مانند بیماری فرد یا مرگ کسی که دوستش دارد.
7- معنویت جوانی: شامل تجربه­ های معنوی جوانی است که شامل توجه به اعمال معنوی یا مطالعه کتب مقدس می­باشد (یانگ و مائو، 2007: 1003-1004).
دیدگاه بروس ليچفيلد
لیچفیلد ( Brouse Litchfield ) نیز مانند سایر دانشمندان، به بعد آگاهی اشاره می‌کند، اما توجه او بیشتر بر کاربرد هوش معنوی است، از جمله داشتن آرامش. علاوه بر این، جنبه‌های اخلاقی این هوش را نیز مورد توجه قرار می‌دهد.
لیچفیلد شباهت هوش های مختلف ( هوش های گاردنر ) را چنین عنوان می کند:
1 .وجود لایه های همپوشی بین همۀ هوش ها؛
2 .تفاوت هر یک از هوش ها در افراد مختلف؛
3 .قابل رشد بودن هوش ها.
لیچفیلد سه تفاوت عمده را میان هوش معنوی و دیگر هوشها بر شمرده است. از نظر وی هوش معنوی:
– انحصاراً با دیگران سروکار دارد؛
– تمامی سطوح دیگر ( هوش های دیگر ) را در بر می گیرد؛
– ارزیابی آن احتمالا ذهنی تر از سایر هوش هاست.
بروس ليچفيلد مشخصات هوش معنوي را چنين مطرح مي كند:
1- آگاهي از تفاوت
2- شگفتي، حس ماوراء الطبيعه و تقدس
3- حكمت و خرد
4- آگاهی و دوراندیشی، توان گوش دادن (ساکت بودن و به ندای خداوند گوش دادن)
5- هنگام آشفتگي و تناقض و دوگانگي آرام بودن ( آرام بودن در هنگام آشفتگی و تناقض و دوگانگی )
6- تعهد، فداكاري و ايمان (غباری بناب، سلیمی، سلیانی، و نوری مقدم،1386: 135).
دیدگاه مک مولن
مک مولن (2003) معتقد است که ارزش هایی مانند شجاعت ، یکپارچگی ، شهود و دلسوزی از مولفه های هوش معنوی هستند .
بعضی از ویژگی های فردی كه برای بهره گیری از هوش معنوی مفید هستند عبارتند از: خردمندی، تمامیت ( كامل بودن یا یکپارچگی )، دلسوزی (مك مولن، 2003).
همچنین وی معتقد است بین بصیرت و هوش معنوی رابطه وجود دارد و در مقابل استرس ضد شهود است . وی یکی از راه های افزایش بصیرت را توجه آرامش بخش عنوان می کند .
از نظر مولن نگرانی ، تلاش فزاینده و نافرجامی است که به دلیل تاخیر در تصمیم گیری روی می دهد .
در واقع این هوش بیشتر مربوط به پرسیدن است تا پاسخ دادن، بدین معنا که فرد سؤاالت بیشتری را در مورد خود و زندگی و جهان پیرامونش مطرح می کند ( مک مولن ، 2003 ).
دیدگاه نوبل
نوبل (2001) بیان می کند هوش معنوی استعداد ذاتي بشري است (سهرابی، 1387: 17)و عملكرد ذهني انسان را منعكس مي كند (ساغروانی، 1388، 31).
از نظر نوبل (2000،2001) هوش معنوی یک استعداد ذاتی بشری می باشد . وی با توانایی های اصلی ایمونز برای هوش معنوی موافق است و دو مولفه دیگر نیز به آن اضافه می کند ، بدین سان مولفه های هوش معنوی نوبل عبارتند از :
1- ظرفیت تعالی ( فرا گذشتن از دنیای جسمانی و مادی و متعالی کردن آن )
2- ظرفیت درگیری در رفتار فضیلت مآبانه ( بخشش ، سپاسگذاری ، فروتنی ، احساس شفقت و … )
3- توانایی آراستن فعالیت ها ، حوادث و روابط زندگی روزانه با احساسی از تقدس
4- توانایی استفاده از منابع معنوی در جهت حل مسائل زندگی
5- توانایی ورود به حالت های معنوی از هوشیاری
6- تشخیص آگاهانه این موضوع که واقعیت فیزیکی درون یک واقعیت بزرگتر و چند بعدی که ما هوشیارانه و ناهوشیارانه لحظه به لحظه با آن تعامل داریم صورت بندی می شود .
7- پیگیری آگاهانه سلامت روانشناختی ، نه تنها برای خودمان بلکه برای جامعه جهانی (سهرابی، 1387: 17)
نوبل و وگان معتقدند مؤلفه های هشت گانه ای که نشان دهندۀ هوش معنوی رشد یافته هستند عبارتند از: درستی و صراحت، تمامیت، تواضع، مهربانی، سخاوت، تحمل، مقاومت و پایداری و تمایل به برطرف کردن نیازهای دیگران (به نقل از: نازل، 2004، 63)
دیدگاه وون
وون (2002) هوش معنوی را ظرفیت فهم عمیق سؤالات وجودی و بینش نسبت به سطوح چندگانه هوشیاری تعریف می کند.
از نظر وون (2003) هوش معنوی به زندگی درونی ذهن و روح و ارتباط آن با بودن در جهان مربوط میشود. همچنین هوش هیجانی آگاهی از روح بهعنوان حالتی از وجود و نیروی خالق زندگی برای تکامل است. از نظر وی هوش معنوی آگاهی از ارتباط ما با وجود متعالی، با یکدیگر، با زمین و با کل هستی است.
هوش معنوی ذهن را روشن و روان انسان را با بستر زیر بنایی وجود مرتبط می سازد؛ به فرد کمک میکند تا واقعیت را از خیال ( خطای حسی ) تشخیص دهد. این مفهوم در فرهنگهای مختلف بهعنوان عشق، خردمندی و خدمت مطرح است (وون، 2003).
هوش معنوی با زندگی درونی ذهن و نفس و ارتباط آن با جهان رابطه دارد و ظرفیت فهم عمیق سؤاالت وجودی و بینش نسبت به سطوح چندگانه هوشیاری را شامل می شود. آگاهی از نفس، به عنوان زمینه و بستر بودن یا نیروی زندگی تکاملی خلاق را در بر می گیرد. هوش معنوی به شکل هوشیاری ظاهر می شود و به صورت آگاهی همیشه در حال رشد ماده، زندگی، بدن، ذهن، نفس و روح در میآید. بنابراین هوش معنوی چیزی بیش از توانایی ذهنی فردی است و شخص را به ماوراءالطبیعه و به روح، مرتبط می کند. علاوه بر این مرتبط با مسائل روانشناختی متعارف است. بدین سبب خودآگاهی شامل آگاهی از رابطه با وجود متعالی، افراد دیگر، زمین و همۀ موجودات می شود (وون، 2003).
نوبل و وون معتقدند مؤلفه های هشتگانه ای که نشان دهندۀهوش معنوی رشد یافته اند عبارتند از: درستی و صراحت، تمامیت، تواضع، مهربانی، سخاوت، تحمل، مقاومت و پایداری و تمایل به برطرف کردن نیازهای دیگران (به نقل از ناسل، 63 :2004).
دیدگاه فریدمن و مک دونالد
فریدمن و مک دونالد پس از مرور معانی مختلف معنویت ، مولفه های مهم آن را چنین عنوان می کنند :
1- تمرکز داشتن بر معنی نهایی
2- اعتقاد به گرانبها و مقدس بودن زندگی
3- آگاهی از سطوح چندگانه هوشیاری و رشد آنها
4- ارتقای خود به یک کل بزرگتر ( نوبل ، 2000). 
دیدگاه رابرت فورمن
در بررسی اخیر رابرت فورمن، افرادی که دارای سنين مختلفی بودند، معنویت را مفهومی تجربه ای  می دانستند تا فراعقلی . تمرین های تأملی مانند مراقبه، به این دلیل که وابسته به آشنایی با سه روش متمایز دانستن است، برای پالایش هوش معنوی مناسب به نظر می رسد. سه روش دانستن عبارتند از: حسی ، عقلی  و تأملی.
دیدگاه فرانسیس وگان ( Vaughan )
از زمان های قدیم، معنویت جزء الزم زندگی انسان بوده است و هر کس استعداد توسعۀ هوش معنوی را دارد، زیرا هر کس توانایی حس، تفکر، شهود و احساس را دارد (واگان ، 1979).
گرچه هوش معنوی با رشد شناختی، هیجانی یا اخلاقی مرتبط است، ولی نمی توان آن را با هیچ یک از آنها برابر دانست (وگان، 2003).
هوش معنوی به حیات روحی و روانی ذهن و ارتباطشان با هستی در جهان وابسته است. هوش معنوی بر صالحیت فهم عمقی سؤالات موجود و اطالع در سطوح گوناگون هوشیاری داللت دارد. همچنین هوش معنوی بر آگاهی روان به منزلۀ بنای وجودی یا به عنوان خلق نیروی زندگی از تکامل تدریجی دلالت دارد. هوش معنوی می تواند با تمرین توسعه یابد و در تشخیص واقعیت از خطای حسی به کمک شخص می آید و ممکن است در فرهنگ به عنوان عشق، عقل و خدمات اظهار شود.
وگان (2002) معتقد است که هوش معنوی اشاره به ظرفیت درک عمیق سؤالات و بینش وجودی در سطوح چندگانه هوشیاری می باشد. همچنین نشان دهنده ی آگاهی روابط ما با جهان مافوق، با یکدیگر و با این جهان و همه موجودات آن است(وگان،2002: 19).
وگان معتقد است هوش معنوي از طريق افزايش وسعت نظر و گشودگي و داشتن نقطه نظرهاي مختلف، حساسيت زياد نسبت به تجارب و واقعياتي نظير حالت تعالي(ماورايي) و موضوع هاي معنوي، فهم عميق تر نمادها و بازنمايي افسانه های كهن و الگوهاي ناهشياركشف نشده ، افزايش مي يابد( غباری بناب، سلیمی، سلیانی و نوری مقدم، 1386: 138).
والش و وگان ( 2002 ) هوش معنوی را  در برگيرنده مجموعهاي از قابليتهاست، و توانائيهايي مانند خودآگاهي بيشتر، آگاهي از ماهيت چند بعدي حقيقت، دارا بودن تقوا، شناخت تقدس در فعاليتهاي روزانه مي باشد (Amram,2005: 14)
هوش معنوی را می توان با تمرین های مختلف توجه، تغییر هیجانات و تقویت كردن رفتارهای اخلاقی افزایش داد، زمانیكه موضوعات هیجانی یا اخلاقی حل نشده باقی می مانند از رشد معنی جلوگیری می كنند. بلوغ معنوی به عنوان یكی از جلوه های هوش معنوی، شامل درجه ای از بلوغ هیجانی و بلوغ اخلاقی (روحیه اخلاقی) و رفتار اخلاقی می شود و خردمندی و دلسوزی برای دیگران را صرف نظر ا جنس، قومیت، سن یا نژاد در بر می گیرد (وگان، 2002).
هوش معنوی با زندگی درونی ذهن و نفس و ارتباط آن با جهان رابطه دارد و ظرفیت فهم عمیق سؤاالت وجودی و بینش نسبت به سطوح چندگانۀ هوشیاری را شامل می شود. آگاهی از نفس، به عنوان زمینه و بستر بودن یا نیروی زندگی تکاملی خلاق را در بر می گیرد. هوش معنوی به شکل هوشیاری ظاهر می شود و به صورت آگاهی همیشه در حال رشد ماده، زندگی، بدن، ذهن، نفس و روح در می آید. بنابراین هوش معنوی چیزی بیش از توانایی ذهنی فردی است و شخص را به ماوراءالطبیعه و روح، مرتبط می کند. علاوه بر این مرتبط با مسائل روانشناختی متعارف است. بدین سبب خودآگاهی شامل آگاهی از رابطه با وجود متعالی، افراد دیگر، زمین و همۀ موجودات می شود (واگان، 2003.)
سه روش دانستن عبارتند از: حسی ، عقلی  و تأملی. به نظر می رسد این سه روش دانستن، بخش جدایی ناپذیری از هوش معنوی هستند که بعضی از افراد نشان می دهند (وگان، 2003).
وگان،جهت تشریح هوش معنوی مدلی را ارئه می‌دهد که بیشتر بر درک معنای زندگی تکیه دارد. به علاوه او همانند ایمونز، معتقد است که هوش معنوی مانند سایر هوش‌ها جهت حل مسأله کاربرد دارد و مبتنی بر آگاهی فرد است. مدل وگان بر سه جزء هوش معنوی دلالت دارد:
– توانایی یافتن معنا بر اساس درک عمیق مسائل مربوط به هستی
– آگاهی از سطوح چندگانه هوشیاری و توانایی استفاده از آن جهت حل مسأله
– آگاهی از تعامل میان همه موجودات با یکدیگر و تعامل آنها با ماورا « جهان غیر مادی » (آمرام، ۲۰۰۹).
دیدگاه مك هاوك
مكهاوك (2002) هوش معنوی را تجربيات محسوس، منحصر به فرد، توسعه يافتگي، و خودشكوفايي تعريف مي کند (کریکتن،2008 : 13).
مدل وگان سه جزء را برای هوش معنوی مطرح می کند:
الف) توانایی خلق معنا بر اساس درک عمیق مسائل مربوط به هستی ؛
ب) آگاهی و توانایی استفاده از سطوح چندگانه هوشیاری برای حل مسئله؛
ج) آگاهی از تعامل میان همه موجودات با یکدیگر و تعامل آنها با ماورا (جهان غیر­مادی) (آمرام و درایر،2008: 5).
دیدگاه سلاریس
سلاریس (2000) ویژگی­های زیر را برای هوش معنوی برشمرده است:
1- هوش معنوی در طول زندگی تغییر می­کند؛
2- عملکرد ذهنی را نشان می دهند؛
3- تشکیل شده از مجموعه توانایی ­های به هم پیوسته می ­باشد (نازل، 2004: 47).
دیدگاه سانتوس
سانتوس معتقد است هوش معنوی در مورد ارتباط با آفریننده جهان است. وی این هوش را توانایی شناخت اصول زندگی (قوانین طبیعی و معنوی) و بنا نهادن زندگی براساس این قوانین تعریف کرده است.
سانتوس (2006) معتقد است: هوش معنوي در مورد ارتباط با آفرينندة جهان است. وي اين هوش را توانايي شناخت اصول زندگي (قوانين طبيعي و معنوي) و بنا نهادن زندگي بر اساس اين قوانين تعريف كرده است:
1. شناخت و تصديق هوش معنوي؛ يعني باور داشتن اين مسئله كه ما موجوداتي معنوي هستيم و زندگي جسماني (در اين جهان) موقتي است.

2. بازشناسي و باور يك موجود معنوي برتر (يعني خداوند)؛

3. اگر خالقي هست و ما مخلوق هستيم، بايد كتاب راهنمايي هم وجود داشته باشد.

4. لزوم شناسايي هدف زندگي (وجود چيزي كه انسان را فرامي‌خواند) و پذيرفتن اين نكته كه از نظر ژنتيكي بعضي از توانايي‌ها رمزگذاري شده‌اند.

5. شناختن جايگاه خود نزد خداوند (شخصيت فرد بازتاب فهم وي از خداوند است.)

6. شناخت اصول زندگي و پذيرفتن اين امر كه براي داشتن زندگي موفق، بايد سبك زندگي و تصميمات خود را مطابق اين اصول شكل داد (عبدالله زاده و دیگران،1388،ص32) .

ویژگیهایی که لازمه هوش معنوی هستند احتمالاً در کنار توانایی ها و فعالیت های دیگری قرار دارند که عبارتند از: دعا کردن، تعمق، رویاهاو تحلیل رؤیا، باورها و ارزشهای دینی و معنوی، شناخت و مهارت درفهم و تفسیر مفاهیم مقدس و توانایی داشتن حالات فراروندگی. به عنوان مثال بعضی ازحقایق قدیمی همانند آزار نرساندن که فضایل اخلاقی را مورد توجه قرار می دهند، ممکن است به عنوان روش هایی برای تقویت هوش معنوی مطرح باشند.

همچنین مسائل معنوی ممکن است شامل مواردی از قبیل تفکر در مورد سؤالات وجود مانند وجود زندگی پس از مرگ، جستجوی معنا در زندگی، علاقه مندی به عبادت وتعمق مؤثر، رشد حس هدفمندی زندگی، رشد رابطه با خودف هماهنگی با قدرت برتر و نقش آن در زندگی خود باشد (نازل، 2004)(غباری بناب،1386،ص10و8)

دیدگاه چارلز مارک
چالز مارك ( 2004 ) هوش معنوی را جنبه هاي شناختي و عاطفي ذات ما را در بر مي گيرد، و به عنوان جزئي از هوش كلي است، كه بصيرت، تجربيات، و ماوراء را شامل مي شود(Crichton,2008:10) .
دیدگاه ادواردز
به نظر ادواردز (1999) داشتن هوش معنوی بالا با داشتن اطالعاتی دربارۀ هوش معنوی متفاوت است. ازاینرو تمایز فاصله میان دانش عملی و نظری را مطرح می کند. وی بیان می کند که نباید داشتن دانش وسیع دربارۀ مسائل معنوی و تمرین های آنها را همردیف دستیابی به هوش معنوی از طریق عبادت و تعمق برای حل مسائل اخلاقی دانست. هرچند می توان گفت برای بهره مندی اثرگذار از معنویت، داشتن هر دو دانش نظری و عملی لازم است.
ادواردز (2003) معتقد است: داشتن هوش معنوي بالا با داشتن اطلاعاتي در خصوص هوش معنوي متفاوت است. اين تمايز فاصله ميان دانش عملي و دانش نظري را مطرح مي‌كند. ازاين‌رو، نبايد داشتن دانش وسيع دربارة مسائل معنوي و تمرين‌هاي آنها را هم رديف دست‌يابي به هوش معنوي از طريق عبادت و تعمّق براي حل مسائل اخلاقي دانست، هرچند مي‌توان گفت براي بهره‌مندي مؤثر از معنويت، داشتن دانش نظري و عملي لازم است.
دیدگاه سیندی ویگلزورث

ویگلزورث چهارهوش بدنی، شناختی، هیجانی و معنوی را براساس ترتیب رشد آنها، به شکل هرمی مطرح نموده است. 

سیندی ویگلس ورث،هوش معنوی را به عنوان توانایی برای رفتار کردن همراه با دلسوزی و مهربانی و عقل و خرد با حفظ آرامش درونی و بیرونی بدون توجه به شرایط می داند (سیندی ویگلس ورث،2004).
از دیدگاه سیندی ویگلز ورث هوش معنوی به عنوان توانایی رفتار کردن با دلسوزی و دانایی در حین آرامش درونی و بیرونی صرف نظر از پیشامد ها و رویدادها می باشد.بدین معنی که ما می توانیم با هوش معنوی صلح آمیز حتی تحت بزرگترین فشار ها باقی بمانیم (عبداله زاده و همکاران 1388).
ویگلزورث (2002) هوش معنوی را این چنین تعریف کرده است: توانایی رفتار با دلسوزی و حکمت همراه با حفظ آرامش درونی و بیرونی قطع نظر از عوامل بیرونی ( ویگلزورث، 2002: 3).
ویلگس ورث (2004) تعریف نسبتاً جامعی از هوش معنوی ارائه کرده است. به نظر وی هوش معنوی، توانایی رفتار خردمندانه، دلسوزی و بخشش همراه با آرامش درونی و بیرونی ( تعادل فکری ) ، صرف نظر از شرایط است. در این تعریف چند نکته حائز اهمیت است. واژۀ رفتار در این تعریف نشاندهندۀ ابعاد بیرونی انسان است که با رشد جنبۀ درونی انسان که همان خردمندی، دلسوزی و بخشش است، همگام شده است. میتوان گفت هوش معنوی توانایی رفتار با عشق الهام شدۀ الهی است که نیازمند رشد درونی و بیرونی انسان است. نکتۀ دیگر، قید صرف نظر از شرایط است که منعکسکنندۀ ویژگیای است که ما در الگوهای معنوی خود مدنظر قرار می دهیم، به این صورت که “افراد با ایمان و متعهد استوارترند”
سیندی ویگلزورت معتقد است هوش معنوی به عنوان توانایی رفتار کردن با دلسوزی و دانایی در حین آرامش درونی و بیرونی صرف نظر از پیشامد، و رویدادها تعریف شده است. در این جا منظور از صرف نظر از پیشامدها، این است که فرد می تواند توسط هوش معنوی صلح آمیز حتی تحت بزرگترین فشارها باقی بماند که این ویژگی در رهبران معنوی دیده می شود. هم چنین این تعریف نشان می دهد که افراد با هوش معنوی در حین قضاوت، توانایی منصفانه رفتار کردن و دلسوزی رفتار کردن را دارند.

معتقد است هوش معنوی به عنوان توانایی رفتار کردن با دلسوزی و دانایی در حین آرامش درونی و بیرونی صرف نظر از پیشامد، و رویدادها تعریف شده است. در این جا منظور از صرف نظر از پیشامدها، این است که فرد می تواند توسط هوش معنوی صلح آمیز حتی تحت بزرگترین فشارها باقی بماند که این ویژگی در رهبران معنوی دیده می شود. هم چنین این تعریف نشان می دهد که افراد با هوش معنوی در حین قضاوت، توانایی منصفانه رفتار کردن و دلسوزی رفتار کردن را دارند.
هوش معنوی برای حل مشکالت و مسائل مربوط به معنای زندگی و ارزش ها استفاده می شود و سؤال هایی مانند « آیا شغل من موجب تکامل من در زندگی می شود؟ » یا « آیا من در شادی و آرامش روانی مرده سهیم هستم؟ » را در ذهن ایجاد می کند (ویگلزورث ، 2004 ،به نقل از سهرابی، 1385.)
براساس این تعریف وی یک لیست از مهارتهایی که معتقد است بیان کننده مهارت های هوش معنوی است را بیان می کند کند که عبارت است از: 
الف: خودآگاهی برتر شامل :
1- آگاهی از مشاهده جهان خویشتن 
2- آگاهی از هدف زندگی
3- آگاهی از سلسله مراتب ارزش ها
4- پیچیدگی تفکر درونی
5- آگاهی از خود یا فراخود. 
ب: آگاهی فراگیر شامل :
6- آگاهی از به هم پیوستن زندگی
7- آگاهی از جهان بینی دیگران
8- وسعت نظر ادراک فضا/زمان
9- آگاهی از محدودیت ها/نیروی ادراک بشر
10- آگاهی از قوانین معنوی
11- تجارب یگانگی ماورا. 
ج: خود والاتر / رهبری فراخود شامل :  
12- تعهد نسبت به رشد معنوی
13- حفظ خود والا در مسئولیت
14- زندگی هدفمند
15- پایداری در اعتقادات
16- راهنما خواستن از معنویت. 
د: پیشگاه معنوی / رهبری اجتماع شامل :
17- یک عارف و معلم / مربی معنوی مؤثر ( یک عارف و مامور تحولی موثر )
18- غم خواری کردن و داوری آگاه
19- آرامش، حضور آرام و امن
20- هم تراز بودن با گردش زندگی (عبدالله زاده وهمکاران ،1388،ص47)
ویگلزورث 12 مهارت را برای هوش­ معنوی در نظر گرفت و سپس بر اساس همین مهارت ­ها مدلی را نیز ارائه نمود.
مهارت ها عبارتند از: آگاهی از مشاهده جهان خویشتن، هدف زندگی، و از سلسله مراتب ارزش­ها، پیچیدگی تفکر درونی، آگاهی از خود / فراخود، بهم پیوستن همه زندگی و جهان­بینی دیگران، وسعت نظر ادراک فضا / زمان، آگاهی از محدودیت ­ها/ نیروی ادراک بشر، از قوانین معنوی، تجارب یگانگی ماوراء، تعهد نسبت به رشد معنوی، حفظ خود والا در مسئولیت، زندگی هدفمند، پایداری در اعتقادات، راهنمایی خواستن از معنویت، یک عارف و معلم/مربی معنوی موثر، یک عارف و مامور تحولی موثر، غمخواری کردن و داوری آگاه، آرامش، حضور آرام و امن، هم تراز بودن با گردش زندگی
ویگلزورث تمامی مهارت ها را مانند مدل چهار بخشی گلمن ارائه نمود. که به صورت جدول زیر می ­باشد :
خودآگاهی برتر
آگاهی از مشاهده جهان خویشتن
آگاهی از هدف زندگی
آگاهی از سلسله مراتب ارزش ­ها
پیچیدگی تفکر درونی
آگاهی از خود/فراخود
آگاهی فراگیر
آگاهی از بهم پیوستن همه زندگی
آگاهی از جهان­بینی دیگران
وسعت نظر ادراک فضا / زمان
آگاهی از محدودیت ­ها/ نیروی ادراک بشر
آگاهی از قوانین معنوی
تجارب یگانگی ماوراء
خود والاتر/رهبری فراخود
تعهد نسبت به رشد معنوی
حفظ خود والا در مسئولیت
زندگی هدفمند
پایداری در اعتقادات
راهنمایی خواستن از معنویت
پیشگاه معنوی/ رهبری اجتماع
یک عارف و معلم/مربی معنوی موثر
یک عارف و مامور تحولی موثر
غمخواری کردن و داوری آگاه
آرامش، حضور آرام و امن
هم تراز بودن با گردش زندگی
مدل هوش ­معنوی ویگلزورث و ارزیابی اندازه ­گیری آن به طور موفقیت ­آمیزی در شرکت ها مورد استفاده قرار گرفته است.
افرادی که هوش معنوی بالایی دارند، دارای ویژگی ها و توانایی های زیرند:
– قدرت مقابله با سختیها، دردها و شکست های زندگی؛
– خودآگاهی بالا؛
– قدرت پرسش کردن؛
– توانایی ایجاد فرصت از دشواریهای زندگی؛
– درس گرفتن از تجربیات و شکستهای زندگی؛
– حسی که این افراد را هدایت درونی می کند؛
– پرداختن به سجایای اخلاقی و اهمیت دادن به آنها؛
– توانمند بودن در خودداری و کنترل خود؛
– برخورداری از حس انعطاف پذیری بالا (ویلکس ورث، 2004).
مدل s-3 ساغروانی
اگر عمیقاٌ به هر یک از ابعاد مدل های ارائه شده بیندیشیم می توانیم به مدل جدیدی دست یابیم که همه ابعاد دیگر مدل ها را پوشش دهد. این مدل توسط ساغروانی (1388) پس از بررسی مدل های موجود ارائه شده است و  s-3 نام گذاری شده است. بر اساس این مدل افراد دارای هوش معنوی بالا، از توجه متعادل ، متناسب و همزمانی به عوامل زیر برخوردارند :
 خداوند ( منبع آفرینش )
 خلق ( محیط )
 خود ( خویشتن )
تعصب نداشتن و یا به عبارتی بی تعصبی ، نه تنها به پرورش هوش معنوی کمک می کند، بلکه با رشد هوش معنوی، افزایش می یابد. در واقع ، این دو متقابلاً باعث افزایش و رشد یکدیگر می شوند، البته نباید بی تعصب بودن با بی قیدی اشتباه گرفته شود (ساغروانی،1389: 38).
دیدگاه جامی
جامی (1381) بر اساس متون مذهبی مؤلفه ­های ذیل را برای هوش معنوی برشمرده است:
1- مشاهده وحدت در ورای کثرت ظاهری؛
2- تشخیص و دریافت پیام های معنوی از پدیده­ ها و اتفاقات؛
3- سؤال و دریافت جواب معنوی در مورد منشا و مبدا هستی (مبدا و معاد)؛
4- تشخیص قوام هستی و روابط بین ­فردی بر فضیلت عدالت انسانی؛
5- تشخیص فضیلت فراروندگی از رنج و خطا و به کارگیری عفو و گذشت در روابط بین فردی؛
6- تشخیص الگوهای معنوی و تنظیم رفتار بر مبنای الگوی معنوی؛
7- تشخیص کرامت و ارزش فردی و حفظ و رشد و شکوفایی این کرامت؛
8- تشخیص فرایند رشد معنوی و تنظیم عوامل درونی و بیرونی در جهت رشد بهینه این فرایند معنوی؛
9- تشخیص معنای زندگی، مرگ و حوادث مربوط به حیات، نشور، مرگ و برزخ، بهشت و دوزخ روانی؛
10- درک حضور خداوند در زندگی معمولی؛
11- درک زیبایی­ های هنری  طبیعی و ایجاد حس قدردانی و تشکر؛
12- داشتن ذوق عشق و عرفان که در آن عشق به وصال منشأ دانش است نه استدلال و قیاس؛
13- داشتن هوش شاعرانه که معنای نهفته در یک قطعه شعری را بفهمد؛
14- هوش معنوی باعث فهم بطون آیات قرآنی می­شود و موجب می­گردد افراد کلام انبیا را راحت­ تر و با عمق بیشتر درک نمایند؛
15- هوش معنوی در فهم داستان ­های متون مقدس و استنباط معنای نمادین این داستان ­ها کمک فراوانی می­کند؛
16- هوش معنوی که در قرآن در مورد صاحبان آن صفت اولوالالباب بکار رفته است، باعث می­شود افراد جوهره حقیقت پی ببرند و از پرده­ های اوهام عبور نمایند(غباری بناب، سلیمی، سلیانی، و نوری مقدم، 1386: 137).
دیدگاه بولينگ
بولينگ (1998)  معتقد است هوش معنوی نوعي دانش است كه سبك زندگي را بيان ميكند و شناختي را مشخص ميكند كه اعمال انساني را در پديده اصلي وجود الويت بندي ميكند و گستره زندگي را در عشق توسعه مي دهد ( کریکتن،2008 : 25).
دیدگاه باول
باول (2004) نمونه های افراد دارای هوش معنوی را به صورت زیر بیان می کند:
1- آگاه کنندگان
 موسیقیدانان، شاعران، نویسندگان و هنرمندان که از طریق هنرشان ما را از احساسات عمیق ترمان که در زندگی هوشمندانه اهمیت دارند، آگاه می کنند.
 ورزشکارانی که زیبایی و وقار جسم بشر را به ما یادآوری میکنند، اینکه بدن انسان فراتر از یک انسان ماشین محض است.
2- معنادهندگان
 افراد اخلاقی که اعمال نشأتگرفته از افکار نادرست را شرح می دهند. دانشمندانی که امور اخلاقی و غیراخالقی را شرح می دهند تا اثرشان در فضایی فراتر از فشار اجتماعی نمایان شود.
 معلمانی که بر عوامل بازدارنده غلبه کردهاند تا به دیگران خدمت کنند. پزشکان و پرستارانی که نیروی خود را برای خیرخواهی دیگران به کار گرفته اند.
3- ارزیابها
افرادی که با موضوعات دشوار ( کوچک یا بزرگ ) مواجه می شوند و از فرضیات اجتناب می کنند. بنابراین می فهمند که چیزهای بیشتری برای درک کردن، انجام دادن و کشف کردن وجود دارد. آنها که، فرضیات فرهنگشان را به چالش طلبیدند، روشهای درمانی جدید خلق کردند و راه حلهای جدید برای مسائل قدیمی کشف کردند. روشهای جدید تدریس را کشف کردهاند تا کودکان ارتباطشان را بهبود بخشند و بر مشکالت زندگی از یک سطح متعالی خویش، غالب آیند.
4- متمرکز کننده ها
 افرادی که داستان زندگیشان ما را مجذوب خود میکند، آنهایی که بحران زیادی را متحمل شدهاند و هنوز در زندگی بهدنبال ارزش هستند.
 افرادی مانند ویکتور فرانکل که ترحم و رقت قلب نشان میدهند و افراد بیشمار دیگری که مانند او در سرتاسر جهان اجازه ندادهاند تجربیات تلخ بهانهای برای عدم تالش دوبارۀ آنها شود.
 تمام کسانی که عشق و دوستان خود را از دست دادهاند و همچنان در برابر ناگواریها مقاومت کرده و بر احساسشان غلبه میکنند تا معنای جدیدی را بیابند.
 آنهایی که به اندازۀ کافی متمرکز شدهاند تا جهالت و نادانی را کنار بگذارند و با آموزش، روشنی را به ارمغان آورند. افرادی که با متانت و بزرگی درگذشتند و ما برایشان ارزش قائلیم.
5- الهام گران ( ایجادکنندگان بصیرت )
 آنهایی که در حوادث روزانه همیشه چیز بیشتری برای انجام دادن و برنده شدن میبینند. خدمتکاری که مدرسه را آماده میکند تا بچهها بهترین موقعیت را برای یادگیری داشته باشند. پدر و مادری که نور درونی فرزندانشان را درک میکنند و در جستوجوی هر موقعیتی هستند تا آن استعدادها شکوفا شوند.
 داستان سرایانی که ماهیت واقعی شخصیت بشری را آشکار میکنند. آنهایی که سعی در التیام ذهن و رهایی دیگران دارند.
 آنهایی که شغلی را با خلو ویژه اتخاذ می کنند، زیرا می خواهند آنها را بهدلیل ارزش خودشان ببینند نه مزایای شخصی و شهرت.
6- تصویرگران
 آنهایی که سعی دارند هوش جدید (SQ) را به هر موقعیتی بیاورند؛ از طریق لطیفه، نگاه، امتناع از انتقاد کردن و محکوم کردن؛ نه برای بهدست آوردن مزایا و موقعیتی، بلکه معتقدند که تنها خوبی از خوبی بیرون میآید چه به آنها مربوط باشد یا نباشد.
 ذهن های بزرگی که تصویر آینده را در خود نگاه دارند و با مصیبت و عدم محبوبیتی که این فعالیت برایشان میآورد، زندگی میکنند.
 کسانی که حضورشان آزادی و رهایی از رنج را به ارمغان می آورد.
7- رسالت دهندگان ( دعوت کنندگان و مبلغان )
کسانی که موضاعات همگانی را با انگیزۀ شخصشان ( در راستای SQ ) یکپارچه می کنند. افرادی که جزئی از یک گروه هستند و رسالتی را به عهده دارند. همۀ افرادی که قبالً ذکر شد، بخشی از گروه بزرگتر بشری هستند. آنها به روش خودشان در جهت رسالت و مأموریت ترکیبی و همگرا عمل میکنند. ما باهوش هستیم، زیرا رسالتمان را فراتر از خودمان و در چیزی والاتر ایفا می کنیم. شاید شما و من با روشهای کوچک و معنادار بتوانیم نیرویمان را به رسالت این زمانها اضافه کنیم؛ همانگونه که سطح جدیدی را می یابیم و در آن تجلی پیدا می کنیم (باول، 2004.)
دیدگاه مایک جورج
به عقيده مايک جورج (2006) که مدرس دوره‌هاي هوش معنوي جهت بهبود مهارت‌هاي مديريت و رهبري است، هوش معنوي لازم است براي:

•   يافتن و بکارگيري عميق‌ترين منابع دروني که قابليت توجه و قدرت تحمل و تطابق با سايرين را به ما مي‌دهد. 

•   ايجاد احساس هويت فردي روشن و باثبات در محيط روابط کاري متغير

•   توانايي درک معناي واقعي رويدادها و حوادث، وقابليت معنادار کردن کار

•   شناسايي و همسو‌سازي ارزش‌ها با احساس هدفي روشن

•   زندگي کردن با اين ارزش‌ها و بدون سازش‌پذيري که منجر به حس انسجام مي‌شود

•   درک اين که نفس کجا و چگونه مانع از کارهاي بالا مي‌شود، يعني درک و اثرگذاري بر علت حقيقي
با وجود آنكه بسياري از افراد تصور مي‌كنند هيچ چيز معنوي در كار يا محيط كاري وجود ندارد، حوزه‌هاي بسياري در زندگي كاري وجود دارند كه مي‌توان هوش معنوي را در آنها به‌كار گرفت. سه حوزه مهم‌ از نظر جورج وجود دارد عبارتند از:
۱. امنيت شخصي و تأثير آن بر اثربخشي شخصي: هوش معنوي كمك مي‌كند كه ثبات و اعتماد به نفس افراد افزايش يابد و راحت‌تر با مسائل كاري كنار بيايند.

۲. ايجاد روابط و ادراك بين افراد: به بهبود ارتباطات و درك ديگران در محيط كار كمك مي‌كند.

۳. مديريت تغيير و از ميان برداشتن موانع: به غلبه بر ترس‌هاي ناشي از تغيير كمك مي‌كند.
دیدگاه واگن
هوش معنوی می تواند به شکلی مستقیم تر به پیگری هوشیارانه و ارادی رشد روان شناختی خود فرد کمک کند. این موضوع مستلزم پذیرش مسئولیت خویشتن، درس گرفتن از اشتباهات فردی، توانایی برای بخشیدن و بخشیده شدن، تعهد به تصمیماتی که بهزیستی همه افراد دخیل را در نظر می گیرد، می باشد (واگن، 2002).
هوش معنوی همچنین دربرگیرنده توانایی شکل دهی و زمینه سازی موجود تجربه ها که منجربه درک دگرگون از معنای آنها می شود، می باشد (واگن، 2002).
هوش معنوی با زندگی درونی ذهن و پیوندش با بودن در جهان ارتباط دارد (واگن، 2002). در راستای این حالت، آنهایی که هویت شان را در پیروی از یک راه یا سفر معنوی تشخیص می دهند، به جای اینکه هویت شان را در جستجوی قدرت یا تسلطی که اغلب مشتق شده از ایگو می باشد تعیین کنند، وجود روحی را که در جستجوی معناست تشخیص می دهند (واگن، 2000،سیسک، 2002). هوش معنوی این اجازه را به فرد می دهد که به فراسوی من (یا شخصیت و میل ارضاء خویشتن، دست پیدا کند تا اینکه ابعاد عمیق تر و استعدادهای نهفته درون خودش را بشناسد.
برای مثال، استفاده از مطالب و تفاسیر مقدس برای موانع و چالش ها می تواند به افراد کمک کند تا درک خودشان را از موقعیت های سخت و شرایط دشوار دوباره بسازند تا آنها با اطمینان خاطر بشتری رفتار کنند (مایر، 2000). این ظرفیت برای مواجهه با مسائل از چند دیدگاه گسترش آگاهی و درک روشی که در آن ادراک، باورها و رفتار به هم مرتبط می شوند، از ابعاد مهم هوش معنوی هستند (واگن، 2002). (سهرابی و ناصری، ص106-101).
دیدگاه بوزن
از نظر بوزن (2001) هوش معنوی، عبارت است از آگاهی هر فرد از جهان و تعیین موقعیت خود در آن.
هوش های چندگانه ویلگز ورث
ویگلزورث چهار هوش بدنی، شناختی، هیجانی و معنوی را براساس ترتیب رشد، مطرح کرده است.
1 . هوش بدنی (PQ) : ابتداییترین کانون توجه ما را به خود اختصا داده و شامل توانایی کنترل ماهرانۀ حرکات بدن و استفاده از اشیاست. یادگیرنده خودش را از طریق حرکت بیان می کند.
2 . هوش عقلانی (IQ)  : مربوط به مهارتهای منطقی و زبانشناسی است که بیش از سایر هوش ها در سیستم آموزشی مورد توجه است.
3 . هوش هیجانی (EQ)  : در زمینۀ کسب موفقیت در بازار نقش مهمی دارد و ما را در برقراری ارتباط یاری میدهد و تا حدی قابلیت پیشگویی دارد. همچنین بیانگر آن است که در روابط اجتماعی و شرایط خا کدام عمل مناسب و کدام عمل نامناسب است. بهعبارتی توانایی همدلی با دیگران و شنیدن احساسات دیگران است.
4 . هوش معنوی (SQ)  : شامل هدایت و معرفت درونی، حفظ تعادل فکری، آرامش درونی و بیرونی و عملکردی همراه با بصیرت و مالیمت و مهربانی است و توانایی بهدست آوردن قدرتی که ما را برای رسیدن به رؤیاهایمان یاری می دهد (کشمیری و عرب احمدی، 1387).
IQ ، هوشی که در جست و جوی چیستی اشیاست؛ EQ ،هوشی که در جستوجوی درک و فهم چگونگی اشیاست؛ SQ ،هوشی که در جست و جوی درک چرایی اشیاست.
الگوی مورد نظر او براساس این دیدگاه است که کودکان ابتدا بر بدن خود کنترل پیدا می کنند ( هوش بدنی ) ، سپس مهارتهای زبانی و مفهومی ( هوشبهر ) (IQ) خود را گسترش می دهند. این هوش در فعالیتهای مدرسهای کودک مطرح است. هوش هیجانی (EQ)برای بسیاری از افراد هنگامی مطرح می شود که به گسترش روابط خود با دیگران علاقهمند باشند. در انتها، هوش معنوی زمانی خودنمایی می کند که فرد به دنبال معنای مسائل می گردد و سؤاالتی مانند « آیا این، همه آن چیزی است که وجود دارد؟ » را مطرح می کند.
دیدگاه مک هاوک
به نظر مک هاوک هوش معنوی نسبت به آموزش غیردینی و دانش واقع بینانه، با شهود، نگرش و خردمندی رابطۀ نزدیکتری دارد. ماهیت غیراختصاصی و کل نگر آن ادراک فرد را گسترش می دهد و به آن عمق می بخشد. این مسئله به غنی سازی روابط و بهبود کار روزمره کمک میکند. علاوه بر این، حرکت به سمت خودشکوفایی و رشد معنوی، بیشتر به هوش معنوی مربوط می شود تا نیاز به کنترل خود و پایبند آیین و رسوم بودن. به نظر می رسد افرادی که هوش معنوی یکپارچه دارند، ممکن است سبک زندگی متفاوتی داشته باشند (ناسل، 2004:44).
دیدگاه مک هاوک (2002 ،به نقل از ناسل، 2004 :44 ) در مورد تفاوت هوش معنوی و هوش متعارف ( عمومی ) در جدول زیر نشان داده شده است (غباری بناب، سلیمی، سلیمانی و نوری مقدم، 1386).هوش متعارفهوش معنوی
اختصاصی
معنایی ( Semantic )
متمایزکننده
کنترل کنندۀ خود 
کمی
مادی
عقل
غیراختصاصی
نمادین
متحدکننده
شکوفاکنندۀ خود
کیفی
معنوی
شهود
دیدگاه لطفی و سیار
لطفی و سیار اجزای هوش معنوی را چنین برشمرده اند:
1. عقل شهودی ( Intuitive Wisdom ) : نور بصیرت که به انسان اجازه میدهد در مورد جنبههای خاصی از واقعیت، خیالبافی کند. همچنین این ویژگی حس درک هیبت و عظمت خلقت و حس خودشناسی را امکانپذیر می کند؛
2. ادراک مستدل ( Reasoned Understanding ) : نقطۀ مقابل عقل شهودی است. این فرایند شامل ترسیم، توسعه و تحلیل بصیرت به دست آمده از طریق شهود به منظور روشن کردن معنا و جزئیات خاص بصیرت است؛
3. آگاهی بر خواست و نیت : با ترکیب عقل شهودی و ادراک مستدل انسان قادر خواهد بود که به حالت دانستن وارد شود، دانستن کامل هدف خواسته هایش؛
4. عشق و شفقت ( Conpassion and love ) : نعمت عشق بیانگر جریان نامحدود عشق و انرژی الهی است؛
5. قدرت و عدالت متمرکز ( Focused Power and Justice ) : نقطۀ مقابل عشق، زور و محدودیت است. زمانیکه در شکل مثبت ظهور یابد، نشان دهندۀ عدالت و انصاف خواهد بود. این ویژگی، ایجادکنندۀ نظم و احساس مسئولیت، توانایی کنترل و ارزشیابی رفتارهای خود عشق است؛
6. شفا و بخشش ( Healing and Forgiveness ) : وقتی عشق و زور و محدودیت به طور مطلوب، متعادل شوند، نتیجه عبارت است از بهبود و تعدیل انرژی های متعادل نشده؛ شامل بخشش خود و دیگران، ابزار دلسوزی، خارج کردن عصبانیت بدون شکستن حریم دیگران؛
7. زندگی با شوق ( Living with Zeal ) : بروز کامل عشق در شخصیت فرد و توانایی برای زندگی شادی؛
8. زندگی باوقار، یکدلی و تعهد ( Living with Dignity, Empathy and Commitment ) : به صورت پایبندی به اصول شخصی و نیروی متعالی خود. بدون این حس شخص دچار لاقیدی می شود. در این حالت شخص میتواند وسوسه را رد کند و در رفتارها و صحبتهایش به ارزشهای شخصی متعهد باشد و مسیر اخلاقی راهنمای وی در زندگی و کسب و کار خواهد بود؛
9. پیوند و خدمت خلاق ( Creative Connection & Service ) : این ویژگی بر دو عملکرد اشاره دارد: داشتن خلاقیت و دیگری ارتباط و پیوند داشتن با دیگران. در اینجا شخص ترکیبی از حضور خداوند، عشق و وقار را در امور عادی زندگی روزانه از خود نشان می دهد و رفتارهای او براساس کارهای مثبت و متعهدانه است؛
10. پادشاهی خداوند / شادی و تکمیل / زندگی با هوش معنوی مطلوب: یعنی شخص هر آنچه را که در زندگی با آن سروکار دارد یا اساساً در دنیا وجود دارد، نشانه ای از وجود و حضور خداوند و نظارت او بر اعمالش بداند و اینکه همه چیز به خواست و ارادهی خداوند انجام می گیرد ( لطفی و سیار، 1387 ).
دیدگاه عبداله زاده
در واقع این هوش بیشتر مربوط به پرسیدن است تا پاسخ دادن، بدین معنا که فرد سؤاالت بیشتری را در مورد خود و زندگی و جهان پیرامونش مطرح می کند ( مک مولن ، 2003) . شایان ذکر است که سؤال های جدی در مورد اینکه از کجا آمده ایم، به کجا می رویم و هدف اصلی زندگی چیست، از نمودهای هوش معنوی است ( عبداله زاده، 1388).
دیدگاه بدیع
بدیع و همکاران (1387) نیز ابعاد هوش معنوی را بعد از تحلیل عاملی در تحقیق خود بهصورت تفکر کلی و بعد اعتقادی، توانایی مقابله و تعامل با مشکلات، پرداختن به سجایای اخالقی و خودآگاهی و عشق و علاقه بیان کردند.