مقدمه

آمیزش مرگ وزندگی ازهمان ابتدای آفرینش درمیان بوده وضرباهنگ خلقت را بوجود آورده ا ست؛ وبدین سان است که سرچشمه مرگ رانیزهمزمان بامنشا حیا ت جستجوکرد.مرگ وزندگی دویارصمیمی ودونوزادی است که همزمان به دنیاآمده اند وهمیشه درکنارهم وباهم اند.زیرا مرگ حد زندگانی وقلمروتلاقی بودن ودیگرنبودن است. زندگی بامرگ به نتیجه رسیده ازهمین طریق معنی دار می شود. تنها درقالب مرگ است که انسان به شناخت زندگی همچون یک کل نایل می شود،زیرا بامرگ روندی که آنرا زندگی می نامیم به صورت منطقی خاتمه یافته وانسان به احساس یگانگی کامل خود باجهان دست یافته واوج جهان هستی راتجربه می کند. شاید ازاین منظربتوان کلام تولستوی را معنی کرد:«نبایدهیچ انسانی را پیش ازآنکه بمیرد خوشبخت نامید»(غلامحسین معتمدی:1386) درنگاه خرد مندان، مرگ پدیده نیست که ازبیرون به قلمرو حیات تجاوزکند بلکه ذاتی برای هستی است. وبه بیان هایدگر:هستی انسان آغشته به نیستی است.مرگ صرف یک تصادف واتفاق غیرمنتظره ای دراین عالم نیست.بلکه یک قانون است که ازهمان ابتدای حیات بازندگی پیوستگی وقرابت دارد.«مرگ یک موجودbeing))باتولد موجودی دیگرهمبسته می شود،وقوعش را خبرمی دهد وآن را امکان پذیرمی کند.»(ژرژباتای:1388) وازآنجاه که مرگ وزندگی همدم وهمراه وهمذات همدیگرند، انسان همواره مستغرق ومتفکر درباب مرگ بوده وبرای شناخت ومعرفت به آن درتلاش اند.بیهوده نیست که سقراط تمامت فلسفه را تامل نسبت به مرگ می شمرد. وحقیقت امر،نیزاین مسله رامی رساند که انسان باکسب آگاهی ازمرگ، می تواند به شناخت خود از زندگی ژرفابخشیده ودرراستای ارتباط وپیوند بادیگران وجهان ازمهارت وچیره دستی خاص برخوردارباشد؛مرگ آشنایی،دیدگان مارابه روی جهان هستی گشوده وباعث تعالی دریافت ما ازحقیقت می شود بگونه ای که درمجاورت همه چیزجایگاه اصلی خود را پیدامی کند.(معتمدی:1386،6)

بیشتر بخوانید