این پرسشنامه استاندارد از نوع فایل ورد و به همراه تمامی اطلاعات مربوط به نمره گذاری، تفسیر، روایی و پایایی و … در قالب جداول زیبا و آماده تکثیر ارائه گردیده است. پس از پرداخت موفق می توانید به صورت آنلاین اقدام به دانلود فایل مربوطه بپردازید.
هدف: ارزيابي گرایش به نقل مکان به محله ها و شهرک های جدید (احساسی، شناختی، رفتاری)
تعداد سوال: 6
تعداد بعد: 3
شیوه نمر گذاری: دارد
تفسیر: دارد
روایی و پایایی: دارد
منبع: دارد
نوع فایل: word 2007
همین الان دانلود کنید
قیمت: فقط 1900 تومان

تحرک[1] و جابهجایی[2] به عنوان یک موضوع، اهمیت برجستهای را در نظریه و پژوهش اجتماعی در سالهای اخیر به دست آورده است. مفهوم جابهجایی فضایی در رشتههای مختلف علوم اجتماعی، ناظر به پدیدههای بسیار متفاوت در مقیاسهای مختلف است. جابهجایی صرفاً جابهجایی افراد برای کار، بازی یا ناشی از اجبار و ضرورت نیست، بلکه طیف گستردهای از کالاها، محصولات، سرمایه، بیماری، سازمانها، دانش و ایدهها را نیز شامل میشود (ریگ، 2007: 118). اندیشمندان اخیراً خواستار رویکرد چند رشتهای گسترده به جابهجایی و نظریهپردازی جدیتر این مفهوم هستند (کوفمان، 2009). در این راستا “چرخش تحرک” یا به تعبیر شلر[3] و یوری[4] (2006) “پارادایم جدید تحرکها”، روشنترین تلاش برای به زیر چتر گرفتن انواع مختلف جابهجاییها و به چالش کشیدن گرایش به تلقی ثبات و عدم تحرک به مثابه امری بهنجار و تحرک و جابهجایی امری مسألهدار است. حامیان پارادایم جدید تحرکها (NMP) مدعیاند که پژوهشهای علمی اجتماعی در شرایط مدرنتیه متأخر نیازمند تغییر کانون توجه خود از واحدهای تحلیل بسیار ایستا همچون جوامع و دولت – ملتها هستند و باید به جریانهای افراد، کالاها و اطلاعات توجه داشته باشند (شلر و یوری، 2006؛ کرسول، 2006؛ یوری، 2000). به عبارت دیگر، این چرخش در واکنش به این امر مطرح شد که علوم اجتماعی به طور سنتی ایستا بوده، جابهجایی را به مثابه جعبه سیاه[5] (امر بدیهی) تلقی کرده و اهمیت جابهجاییهای نظاممند انسانها برای کار و زندگی خانوادگی، اوقات فراغت و لذت و برای امور سیاسی و اعتراض را نادیده گرفته یا اهمیت چندانی برای آن قائل نشده است. در رویکرد سنتی، انسانها اغلب به مثابه موجودات ایستا (غیرپویا) تلقی میشدند که به مکانهای خاصی پیوند خورده یا در جهان جهانی شده و آشفته، خانه به دوش و بیمکان[6] هستند. پارادایم جابهجایی به نیروها و عوامل شکلدهنده و محدود کننده این جابهجاییها و یا الزامها و محدودیتهای ناشی از این جابهجاییها توجه دارد. یوری با طرح این ادعا که “کل جهان در حال جابهجایی است” در کتاب جامعهشناسی فراسوی جوامع: تحرکها در قرن بیست و یک (2000: 1)، بیانیه را برای جامعهشناسی به منظور بررسی تحرکهای مختلف افراد، ابژهها، ایماژهها، اطلاعات و ضایعات[7]و وابستگی متقابل پیچیده بین آنها و پیامدهای اجتماعی تحرکهای مختلف مطرح نمود (هنکه و جانشت، 2013: 5).
با اینحال، همانطور که سیگاد (2013) به درستی اشاره کرده مطالعه جابهجایی سکونتی در معنای تغییر محل سکونت اولیه در مطالعات جابهجایی[8] اغلب مورد غفلت واقع شده است؛ برای مثال، محققان (همچون یوری، 2000؛ کرسول، 2006) بر جابهجاییهای روزانه، شهری، مجازی و تخیلی یا گردشگری تأکید کرده، ولی به جابهجایی سکونتی نپرداختهاند. نشریه تخصصی “جابهجایی” به مسائل مربوط به حمل و نقل پرداخته و هیچ مقالهای در ارتباط با جابهجایی سکونتی از زمان چاپ شماره اول آن در سال 2006 منتشر نکرده است. جابهجاییهای بینالمللی، مهاجرتها و جابهجاییهای بزرگ مقیاس گاهی در مطالعات جابهجایی بررسی شده، اما جابهجایی سکونتی به ندرت مورد توجه قرار گرفته است.
در چند دهه گذشته، مطالعه ترجیحات سکونتی و رفتار انتخابی توجهات زیادی را در بسیاری از رشتهها، همچون روانشناسی محیطی، جغرافیای برنامهریزی شهری، جامعهشناسی شهری و اقتصاد ناحیهای به خود جلب نموده است (تیمرمنس، 1992). هر یک از این حوزهها در بررسی مقوله “انتخاب محل سکونت”[9] پدیدههای متفاوتی چون کاربری زمین شهری[10]، مهاجرت درون شهری، جدایی گزینی سکونتی[11]، بهسازی بافت و رفتارهای مسافرتی[12] را مطالعه نمودهاند. فارغ از این چالش مفهومی و تفاوت در زاویه دید، دلیل اصلی توجه اخیر به موضوع جابهجاییهای درون شهری، پیامدها و تبعات مختلف اجتماعی، جمعیتشناختی، فرهنگی و فضایی آن است. مطالعه این جابهجاییها از آنجایی اهمیت دارد که بسیاری از تغییرات در ساختار جمعیتی و اجتماعی محیطهای شهری از این نوع جابهجاییها نشأت میگیرد (راس، 1962). مهاجرتهای درون شهری تأثیر مستقیمی بر تغییر ساختار فضایی مناطق شهری دارد و به تغییرات چشمگیر در الگوهای کاربری زمین و توزیع فضایی گروههای اجتماعی جمعیتشناختی منجر میشود (هانوشک و کوگلی، 1978). تغییر محل سکونت در داخل شهرها موجب تغییر شیوه زندگی گردیده و نواحی مختلف شهرها را دستخوش دگرگونی اجتماعی- فرهنگی و فیزیکی- کالبدی مینماید. جابهجاییهای سکونتی میتواند برای افراد، محلهها و کل شهر پیامدهای خاص خود را داشته باشد و حتی کسانی که ثبات سکونتی دارند نیز متأثر از پیامدهای آن هستند. ناهمگونی اجتماعی- فرهنگی ناشی از این مهاجرتها، نه تنها سبب کاهش حس همسایگی، بلکه به تشدید انگیزه مهاجرت در جمعیت قدیمی (اولیه) یک ناحیه منجر میشود (سجادی و دستجردی، 1387). این مهاجرتها موجب تغییر در ویژگیهای همسایگی و در توزیع فضایی و کیفیت تسهیلات در دسترس آنها میگردد (دکمهچی و دیگران، 1996). در کنار این پیامدهای کلان، تغییر محل سکونت در سطح فردی نیز اهمیت دارد، زیرا بر معیشت، خانواده، امنیت و رفاه افراد تأثیر میگذارد (لیمبومبا، 2010). همچنین، علاوه برجابهجاییهای مسکونی، عدم تحرک[13] مسکونی عامل مهمی در ساختاریابی جوامع است. این عدم تحرک لزوماً محصول «انتخاب» نیست، بلکه فرآیندهای ساختاری مانند کسادی بازار مسکن میتواند مانع از جابهجایی مورد نظر افراد شود. جابهجایی سکونتی و عدم جابهجایی هر دو موجب نابرابریهای فضایی زمانی از طریق فرایندهای مختلفی، چون: جدایی گزینی، بهسازی بافت و انتقال بین نسلی ثروت میشود (کولتر و دیگران، 2013).
مهاجرتهای درون شهری که عمدتاً از هستههای با ارزش قدیم شهری به سمت مناطق نوساز و میانی صورت میگیرد، بر ساختار اجتماعی- فضایی نواحی شهری و فرسودگی بیش از پیش بافتهای قدیمی شهرها تأثیر میگذارد. بافتهای فرسوده و قدیمی شهری که در فرایند طولانی مدتی شکل گرفته و تکوین یافتهاند، امروزه از لحاظ ساختاری و عملکردی دچار کمبودهایی شدهاند و اغلب اوقات آن گونه که باید، پاسخگوی نیازهای ساکنانشان نیستند و این امر میزان رضامندی ساکنان از محیط سکونتیشان را کاهش داده و به مهاجرتهای درونشهری دامن زده است. هم اکنون، مسألة مناطق فرسوده شهری از مسائل مهم در اکثر شهرهای کشورهاست (پوراحمد و دیگران، 1390). چنین است که بسیاری از شهرهای امروزی با خطر جدی بر هم خوردن تعادل جمعیتی و هجوم جمعیت به مناطقی رو به رو هستند که از دیدگاه مردم فضای مناسبتر زندگی را برای آنها فراهم میکند. برخی از مشکلات و محدودیتهای این مناطق عبارتند از: ناهمخوانی کالبد و فعالیت، وجود عناصر ناهمخوان شهری، کمی سرانة برخی اماکن و فضاهای فراغتی، فرهنگی و پارکینگ، فقدان سلسله مراتب مناسب در شبکة ارتباطی و عدم امکان نفوذپذیری به داخل بافت ارگانیک، کاربریهای ناسازگار و جاذب ترافیک، وجود فضاهای بیدفاع و رها شده، کمبود فضاهای عمومی مناسب برای تعاملات اجتماعی، اختلال و نابسامانی در نظام کاربری زمین، برخی آلودگیهای زیست – محیطی، قرارگیری برخی قسمتهای بافت در حریم آثار تاریخی و ضوابط نارسای ساخت و ساز در آن، خروج تدریجی سرمایه و فعالیت و جایگزینی کارکرد سکونتی با کیفیت بسیار نازل که موجب کاهش اهمیت و ارزش بافت قدیمی و هویتساز شهرها و جابهجاییهای جمعیتی و جایگزینی گروههای کم درآمد و فاقد حس تعلق به مکان و فضا به جای گروههای با توان مالی بالا و دارای حس تعلق خاطر به آن شده است (شاهوی، 1388).
در این پژوهش کوشش شده است تا علل گرایش ساکنان به جابهجایی از محلههای قدیمی شهر خمینیشهر و سکنیگزینی در محلههای جدید بررسی شود. وجود چنین پدیدهای در خمینیشهر که از بافت سنتی غنی و با سابقه تاریخی طولانی برخوردار است و اجتماعات و گروههای سنتی، محلی و خانوادگی کنترل و نظارت به نسبت زیادی بر روی اعضای این محلهها دارند، از اهمیت زیادی برخوردار است. این که مشخص شود علل این گرایش ناشی از عوامل جاذبه محلههای جدید است یا دافعه محلات سنتی آن، میتواند گام مهمی در جهت شناخت مسائل خمینیشهر و ایجاد توازن جمعیتی در آن باشد، زیرا در سالهای اخیر افزایش مهاجرتهای درونشهری در این شهر و سرازیر شدن جمعیت به بافتهای جدید، احتمال از بین رفتن تعادل جمعیتی به سود محلههای جدید را افزایش داده است که این امر میتواند پیامدهای خاصی برای بافتهای سنتی داشته باشد.
مروری بر متون تجربی
پژوهشهای متعددی (نک: واینبرگ، 1979؛ راس، 1962؛ لی، 1966؛ کان، 2007؛ بیکر، 2002) در خصوص علل تحرک سکونتی و مکانیسمهای آن در کشورهای مختلف جهان صورت گرفته که به بخشی از نتایج آن در بخش بعدی اشاره خواهد شد. در پژوهشهای داخلی برای مثال نتایج مطالعه پوراحمد و همکارانش (1390) در خصوص نقش کیفیت محیط سکونتی در مهاجرتهای درونشهری در خرمآباد نشان میدهد که حدود 60 درصد از پاسخگویان تمایل به مهاجرت از بافت سنتی دارند. نتایج بهدست آمده مؤید تأثیرپذیری این گونه حرکات از کیفیت محیط سکونتی است. نتایج همچنین حاکی از ارتباط معکوس امنیت، هویت محیط شهری، خدمات عمومی و بهداشتی، ویژگیهای کالبدی با مهاجرتهای درونشهری است. همچنین، رابطة خویشاوندی و طایفهای موجب تحکیم روابط همسایگی شده و این خود به کاهش مهاجرتهای درونشهری میانجامد. سجادی و دستجردی (1387) در بررسی علل و پیامدهای اجتماعی – فضایی مهاجرتهای درونشهری در بافت قدیم تهران پارس نشان دادند که شکلگیری ساختار جدید بافت قدیم تهرانپارس، نه تنها متأثر از تصمیمهای مدیریتی (شهرداری) و بخش خصوصی در امر تولید مسکن، بلکه حاصل تصمیم خانوادههایی از نواحی مختلف تهران در مهاجرت به این بافت با هدف تغییر در شیوه زندگی و ارتقای پایگاه اجتماعی است. این مهاجرتها عامل هجوم بیرویه جمعیت با ویژگیهای اجتماعی- فرهنگی متفاوت از نقاط مختلف تهران، بهویژه مناطق شهرداری مجاور به بافت قدیم تهرانپارس بوده است. تأثیر اجتماعی- فضایی چنین تفاوتهایی در بافت اجتماعی-فرهنگی مهاجران نمونه را نه تنها میتوان از پایین بودن حس تعلق به مکان و در نتیجه، مشارکت نکردن اکثر آنها در حل مشکلات محله درک نمود، بلکه تفاوت در سیمای بیرونی منازل از طریق به کارگیری علایم، اشکال، مصالح و رنگ نیز نمود فیزیکی چنین تفاوتهایی است. در یکی دیگر از پژوهشهای صورت گرفته (وارثی و دیگران، 1386) در خصوص بررسی آثار توزیع خدمات شهری در عدم تعادل فضایی جمعیت در شهر اصفهان در طی سالهای 1373 تا 1383 این نتیجه حاصل شد که یکی از عوامل تأثیرگذار بر مهاجرتها و جابهجاییهای درون شهری، توزیع خدمات شهری است. در همین راستا، نتایج نشان داد هرگونه تغییر در شاخص ویلیامسون که بیانگر تغییر نامتوازن در کاربریهای خدماتشهری است، باعث مهاجرتهای درون شهری از مناطق مختلف شده است.
تولایی و یاری (1390) نیز با بررسی عوامل مؤثر بر تمایل به مهاجرت درونشهری در تهران با تأکید بر احساس نابرابری فضایی که به صورت پیمایشی بر روی 480 نفر از شهروندان تهرانی صورت گرفته بود، به این نتیجه رسیدند که بخش قابل توجهی از شهروندان مناطق پایین شهر و مرکز شهر تهران متمایل به جابهجایی به سمت بالاشهر هستند. احساس نابرابری در بعد تحصیلات و ثروت (ابعاد مرتبط با پایگاه اجتماعی اقتصادی) و تسهیلات و دسترسیها (ابعاد مرتبط با ساختار کالبدی شهری) به نفع مناطق بالاشهری و در بعد ارزشهای اجتماعی و فرهنگی به سود مناطق پایینشهر تهران بود. همچنین، یافتههای تحقیق نشان داد که یکی از دلایل عدم تمایل ساکنان پایینشهر به مهاجرت به سمت محلات بالاشهر، میزان بالای رضامندی آنها از محله مسکونی خود است، اما در محلات مرکز این متغیر در تبیین الگوی سکونت گزینی افراد نقش مهمی نداشت. در مناطق پایینشهر، متغیر مکان سکونت “دیگران مهم” در تعیین محله ایدهآل برای سکونت مؤثر بود، اما تأثیر این متغیر در بین پاسخگویان محلات مرکزی شهر معنیدار نبود. نهایتاً یوسفی و آقاجانی (1390) در پژوهشی بر روی دادههای حاصل از 17510 خانوار ساکن در 40 ناحیه مشهد به این نتیجه رسیدند که 46.9% از خانوارها در ده سال گذشته جابهجایی مسکونی داشتهاند، بیشترین جابهجایی در مشهد به صورت بین ناحیهای است و در حدود نیمی از نواحی میزان فرستندگی بیش از گیرندگی است، 61.8% از جابهجاییهای مسکونی در مشهد جابهجایی افقی، 16.4% جابهجایی عمومی رو به پایین و 21.8% نیز عمودی روبه بالاست. نتایج تحلیلهای آماری نشان میدهد که 64.9% از تغییرات مسکونی تحت تأثیر همزمان پنج خصوصیت ساختاری شامل اندازه منابع منزلتی، نابرابری منزلتی، جدایی گزینی منزلتی، تنوع اجتماعی و تراکم مسکونی و اشکال تعاملی آنهاست. در این میان، اثر نسبی حاصل از تعامل متغیرهای اندازه منابع، نابرابری منزلتی، جدائی گزینی منزلتی و تنوع اجتماعی و همچنین اثر تعاملی نابرابری منزلتی و جدایی گزینی بر تحرک مسکونی بیش از سایر متغیرهاست. همچنانکه از این پژوهشها بر میآید هنوز در داخل کشور پژوهشهای جدی در زمینه جابهجایی سکونتی صورت نگرفته تا بتوان الگوی خاص تحرک سکونتی درونشهری را شناسایی نمود. همچنین، اکثر این پژوهشها (بجز تولایی و یاری، 1390و یوسفی و آقاجانی، 1390) رویکرد جغرافیایی به این موضوع داشتهاند و جای خالی سایر رشتهها در پرداختن به متغیرهای روانشناختی، جامعهشناختی و اقتصادی کاملاً احساس میشود، زیرا پدیده تحرک سکونتی پدیده پیچیدهای است و ترکیب مختلفی از عوامل متعدد در سطوح متفاوت در این تصمیمگیری دخیلاند.
مبانی نظری پژوهش
برونو لاتور[14]، جامعهشناسی فرانسوی خاطر نشان میکند که واژه “نظریه کنشگر شبکه”(ANT) تنها سه مسأله و مشکل دارد که عبارتند از: نظریه، کنشگر، شبکه (لاتور، 2005). همین قضیه در مورد مفهوم تحرک و جابهجایی صدق میکند. تحرک (جابهجایی) [15] عموماً بیانگر جابهجایی در فضاست، اما به هر نوع جابهجایی مثل تحرک اجتماعی بر اساس تغییر موقعیت اجتماعی یا جابهجایی سکونتی از حیث تغییر محل سکونت نیز راجع است. متداولترین تعریف تحرک، ریشه در نظریههای سنتی دارد که چند دهه پیش بسط یافته است؛ مخصوصاً تعریف راسمن از جابهجایی به مثابه تغییر پایدار در مرکز ثقل زندگی روزانه هنوز متداول است. با اینحال، تغییرات رادیکال در ساختارهای اقتصادی، مسکن و خانواده در طی چند دهه گذشته نشان میدهد که این تعریف قادر نیست طیف گستردهای از مسائل معاصر را پوشش دهد. پژوهشهای معاصر که به بررسی تأثیر روندهای معاصر پرداختهاند نشان میدهد که نظریهپردازی رفتارهای جابهجایی جدید به منظور کنار گذاشتن دوگانگی جابهجایی- عدم جابهجایی ضرورت دارد. برای مثال، افزایش تعداد رفت و آمدهای مکرر و “زندگی مشترک، اما به لحاظ جغرافیایی جدا از هم”[16] و همینطور افزایش میزان طلاق و ظهور خانوادههای پیچیده و از نو احیا شده [17] تا حدی حکایت از صورتهای جدید سیالیت و ناپایداری سکونتی[18] دارد. به جای مهاجرتهای فصلی، میتوان ناپایداری سکونتی را به مثابه نوسانهای مکرر و چرخشی بین سکونتگاههای مختلفی تلقی کرد که هر یک به مثابه مرکز ثقل موقت عمل میکنند. مطالعات طولی نیز حاکی از ظهور ناپایداری سکونتی است؛ مخصوصاً بین جوانهایی که خانه پدری را ترک و شروع به تحصیل در آموزش عالی کرده و میکوشند وارد بازار کار شوند. این شکلهای نوظهور نشان میدهد که جابهجایی و تحرک به شدت متنوع و مبدل به کردار رابطهای شده است (کولتر و دیگران، 2013).
در یک دستهبندی به طور کلی میتوان از سه منظر نظری انتخاب محل سکونت را تبیین کرد: از یک طرف رهیافت اقتصادی و جمعیتشناختی با اتکا بر نظریه کنشگر عقلانی وجود دارد؛ کنشگری که میکوشد محل سکونت خود را براساس پارامترهای کارکردی و اقتصادی مثل نزدیکی به محل کار، قیمت و اندازه مسکن در مقایسه با درآمد و زمینه، بهینه کند (توماس، 2011). در اینجا، عقلانی بودن اشاره به ارتباط منطقی بین شرایط واقعی و تصمیمهای اتخاذ شده در آن شرایط دارد. در مجموع اقتصاددانان از اواخر دهه 1960 کوشیدند تا فرایند تصمیمگیری را با استفاده از تلقی نئوکلاسیک و اقتصاد کلان از به حداکثر رساندن مطلوبیت یا تابع مطلوبیت تصادفی مبتنی بر رهیافت عدم تعادل در مصرف مسکن یا نامناسب بودن مصرف مسکن ناشی از شوکهای اقتصادی و جمعیتشناسی پیشبینی نشده مدلسازی کنند (لی و تو، 2011). از طرف دیگر، در رویکردهای انسانشناسی و جامعهشناسی مبتنی بر نظریههای کنش اجتماعی، انتخاب به لحاظ اجتماعی براساس پیوندهای خانوادگی، سنت، فرهنگ و روشهای زندگی و حتی جایگاه اجتماعی افراد صورت میگیرد. پژوهشگرانی چون بوردیو بر پیوند بین جایگاه اجتماعی خانواده (جایگاه طبقاتی، عادتواره و…) و اهمیت ویژگیهای اجتماعی محیط تأکید دارند. برخی دیگر استدلال میکنند که خانواده و شبکههای اجتماعی، نقش مهمی در انتخاب خانوادگی محل سکونت دارند و انتخاب محل سکونت بر اساس ویژگیهای فیزیکی (راحتی، دسترسی به محل کار) و اجتماعی (کیفیت مدراس، نرخ جرم/ امنیت، ترکیب قومی) محل صورت میگیرد. فراتر از این دو رویکردهای عقلانی و اجتماعی عوامل دیگری نیز بر انتخابهای سکونتی تأثیر گذارند مثل بعد حساسیت که به تجربه عاطفی و فیزیکی شخصی افراد از فضا یا به ویژگیهای ریختشناسی محیط راجع است. همچنین برخی از پژوهشگران تلاش کردهاند با استفاده از مفهوم سبک زندگی[19] شکاف بین رویکردهای اجتماعی و اقتصادی را پر کرده و چشماندازی ترکیبی ارائه کنند. طبق نظر آرو (2005) مزیت بررسی مفهوم سبک زندگی، توانایی آن در ترکیب عوامل عقلانی اقتصادی و عوامل کارکردی با عوامل کاملاً غیرعقلانی و مبتنی بر فرهنگ است (توماس، 2011). با این توضیحات، در این بخش برخی از نظریهها و مدلهای شناخته شده در تبیین جابهجایی سکونتی تشریح میشود.
کار ارزشمند راسی[20] (1955) با عنوان «چرا خانوادهها نقل مکان میکنند؟» با تمرکز بر رهیافت مراحل چرخه زندگی[21] به تبیین الگوی تصمیمگیری خانوادهها برای جابهجایی و انتخاب محل سکونت میپردازد. تا آن زمان، بیشتر پژوهشها اساساً بر الگوهای انباشتی تحرک و الگوهای مبدأ – مقصد مبتنی بود، اما راسی به خانوادهها و انگیزههای آنها در جستجوی مسکن توجه نمود (دیلمن، 2001) از نظر وی تحرک سکونتی فرایندی است که در آن خانوادهها مسکن خود را با نیازهای مسکونی سازگار میکنند؛ نیازهایی که ناشی از تغییر در اندازه خانواده و ترکیب آن در کنار تغییر چرخه زندگی است. هنگامیکه خانوادهها در مراحل زندگی تغییر میکنند؛ مثل استقلال از خانواده اولیه، ازدواج، بچهآوری و مراقبت از بچه، بزرگ شدن خانواده، احتمال تمایل به داشتن خانه بزرگتر و محیط مناسب بیشتر میشود یا خانوادههای سالخوردگان احساس راحتی بیشتری برای زندگی در نزدیکی شهر دارند (لیمبومبا، 2010؛ پتیت، 1999؛ کوگلی و واینبرگ، 1977). نتایج پژوهشها با استفاده از مدل راسی نشان میدهد که گرایش به جابهجایی در مراحل اولیه چرخه زندگی خانوادگی در بالاترین میزان خود قرار دارد؛ هر چه خانواده بزرگتر میشود، وابستگی به محل سکونت افزایش مییابد، مخصوصاً زمانی که سرپرست خانواده بازنشسته میشود (لی و تو، 2011). ابولغد[22] نیز با در نظر گرفتن دلایل جابهجایی افراد در درون یک شهر (درونشهری) مدلی را براساس مرحلهای که خانواده در چرخه زندگی قرار دارد، ارائه داد. مهاجرت خانواده یک رخداد واحد نیست، بلکه بخشی از پیوستاری است که تاریخچه زندگی اعضای هر خانواده را شکل میدهد. خانواده از مراحل مختلفی در چرخه زندگیاش گذر میکند و در هر مرحله ویژگیهای خاص خود را دارد و محل سکونت نیز بر این اساس تغییر میکند. ابولغد نیازهای متفاوت افراد در دورههای مختلف زندگی را عامل جابهجایی آنها در نقاط مختلف شهر (حلقه مرکزی، میانی و بیرونی) میداند.
در کنار رویکرد چرخه زندگی، رهیافت دوره زندگی[23] نیز کمک شایانی به درک این امر میکند که افراد چرا، کی و به کجا نقل مکان میکنند. در این رهیافت ادعا میشود که افراد از مراحل مختلفی عبور کرده و جابهجایی سکونتی آنها به تغییر در حرفه، روابط و شرایط یا فروپاشی ساختار خانوادگیشان مرتبط است (کلارک، 2012؛ کولتر و دیگران، 2013). مزیت رویکرد دوره زندگی نسبت به رویکرد چرخه زندگی این است که در آن افراد دستهبندی نشده یا به گروههای متعارف خاصی تقسیم نمیشوند؛ لذا رفتارهای آنها به عنوان واکنش به قرار گرفتن در آن گروه سنی تلقی نمیشود، بلکه رویکرد دوره زندگی فرایند تغییر را بررسی میکند که در آن سن اهمیت دارد، اما ویژگی بارز تغییرات رخ داده نیست. از این رو، برخلاف پژوهشهای متعارف چرخه زندگی که بر توالی هنجاری و زمان رخدادها تأکید دارند، رویکرد دوره زندگی بر تغییر در تعداد، زمان و توالی رخدادها در دوره زندگی افراد توجه دارد و در آن بر ماهیت تغییرپذیر و غیرقابل پیشبینی دوره زندگی تأکید میشود. اهمیت رویکرد دوره زندگی در خصوص بازاندیشی درباره جابهجایی سکونتی از سه جنبه قابل بررسی است: اول اینکه نظریه دوره زندگی امکان میدهد که نه یک دوره، بلکه دورههای مختلف زندگی را مفهومسازی کرد؛ بدون غفلت از این موضوع که چگونه این دورهها به واسطه نیروهای ساختاری که در زمان مکان عمل میکنند، پیکربندی میشوند. رویکرد دوره زندگی با مطرح کردن اینکه مردم از خانوار، اشتغال، آموزش، مسکن و دورههای سلامتی تأثیر میپذیرند، به فراسوی ایدههای جبرگرایانه چرخه زندگی واحد میرود. دوم رهیافت دوره زندگی با تأکید بر نحوه ارتباط انسانها در زمان و مکان، نشان میدهد که تصمیم به جابهجایی و رفتارهای تحرک، ماهیت رابطهای دارند. پژوهشهای مهاجرت و نظریههای سرمایه انسانی و مهاجرت جنسیتی نشان میدهد که رفتارهای جابهجایی زوجین را نمیتوان بدون توجه به دورههای زندگی مرتبط به هم هر دو زوج درک کرد. این نتیجهگیری از سوی یافتههای پژوهشهای کیفی حمایت میشود که در آن زوجین با چانهزنی و مذاکره در خصوص مهاجرت، تصمیمگیری میکنند؛ حتی پژوهشهای اخیر نشان میدهد که کودکان نیز در تصمیمگیریهای مهاجرتی خانواده نقش دارند. سومین بینش حاصل از رهیافت دوره زندگی، در نظر گرفتن زندگی به مثابه زندگینامه[24] است. نظریههای دوره زندگی به جای تأکید بر درک فردی[25] از زمان نشان میدهد که زندگینامه شخصی به صورت جمعی به واسطه فرایندهای فضایی زمانی پیکربندی میشود. تأکید بر زندگینامه و ماهیت چند بعدی زمان ما را به مفهومسازی جابهجایی به مثابه فرایندی رهنمون میسازد که خاستگاه آن در بستر تجربیات گذشته و همینطور آمال افراد برای آینده قرار دارد (کولتر و دیگران، 2013).
اسپیر[26] به بررسی فرایند تصمیمگیری جابهجایی در سه مرحله متمایز میپردازد: 1- شکلگیری قصد جابهجایی؛ 2- انتخاب محل بدیل؛ 3- تصمیم به جابهجایی یا ماندن. در این مدل، رضامندی سکونتی عامل اصلی در تصمیم برای جابهجایی است. رضامندی به نوبه خود متأثر از ویژگیهای فردی و خانواده، مشخصههای محل سکونت، تعلق به مسکن یا اجتماع محلی است. از این رو، متغیرهایی که در متون تجربی همواره با تحرک سکونتی ارتباط دارند، مثل ویژگیهای خانواده / محل و پیوندهای اجتماعی، سن، اجارهخانه، مدت سکونت و … تأثیر مستقیم بر تصمیمگیری بر جابهجایی یا رفتار واقعی جابهجایی ندارند، بلکه از طریق افزایش یا کاهش رضامندی ذهنی از سکونت عمل میکنند (لندال و گست، 1985؛ کوگلی و واینبرگ، 1977). اسپیر (1974) مدل رضامندی سکونتی را در بین ساکنان شهری ردآیلند[27] به آزمون گذاشت. فرضیه اصلی این بود که پنج متغیر شاخص دوستان یا خویشاوندان، نرخ ازدحام، سن سرپرست خانواده، مدت اقامت، تصرف مسکن[28] از طریق رضامندی سکونتی بر قصد جابهجایی تأثیر دارند. تحلیلهای وی به طور کلی از این مدل حمایت کرد. رضامندی سکونتی به عنوان متغیر میانجی چهار متغیر از پنج متغیر و قصد جابهجایی عمل کرد. مالکیت مسکن تنها متغیر زمینهای بود که جدا از رضامندی سکونتی بر قصد جابهجایی تأثیر مستقیم داشت، از سوی دیگر، رضامندی سکونتی پیشبینیکننده بهتر میل جابهجایی در مقایسه با پنج متغیر زمینهای بود.
اگرچه آثار قابل توجهی به صورت نظری و تجربی در خصوص تحرک سکونتی و انتخاب مسکن وجود دارد اما به نقش همسایگی[29] و محل در این فرایند توجه زیادی نشده است. کلارک و دیگران (2006) با بررسی نقش محل در فرایند انتخاب محل سکونت به این نتیجه رسیدند که محل به تنهایی نقش مهمی در فرایند انتخاب دارد (لیمبومبا، 2010). لی و دیگران به این نتیجه رسیدهاند که ارزیابی ذهنی از محل سکونت تأثیر زیادی بر فکر جابهجایی دارد، اما تأثیر اندکی بر جابهجایی واقعی دارد (دیلمن، 2001). بوهم و مارک[30] در تحلیل اقتصادی تصمیم به جابهجایی درون شهری به این نتیجه رسیدند که تلقی خانوادهها از کیفیت محل، عامل مهمی در تعیین پتانسیل جابهجایی است. شواهد ارائه شده از سوی بوهم و لاندفلد[31] نشان داد که تلقی خانوادهها از سطح کیفیت محل و تغییر آن، تأثیر زیادی بر تصمیم به جابهجایی موجرها و مالکان ساکن در بخشهای مرکزی شهر دارد. دین[32] نیز نشان داد درصد افرادی که به علت نارضایتی از همسایگی قصد جابهجایی دارند، بیشتر از کسانی است که از مسکن خود ناراضیاند (لی و تو، 2011). علیرغم تأثیر محل بر رضامندی سکونتی، پژوهشها به نتایج متفاوتی رسیدهاند. برخی پژوهشها نشان میدهند که اگر چه بسیاری از افراد از محل خود ابراز نارضایتی کردند، اما این امر بخش ناچیزی از رفتار واقعی جابهجایی را تبیین میکند. برخی دیگر به تأثیرات ویژگیهای محل، مثل وخیمتر شدن اوضاع محل، کفایت خدمات، امنیت و دسترسی و ارزیابی کلی از محل پی بردند. کیفیت محل انگیزه مهمی برای ترک و نقل مکان از محلهای نامناسب است؛ مخصوصاً اگر این محلهها برای بزرگ کردن بچهها نامناسب بوده و فقر و بیقانونی بر آن حاکم باشد (راب و تیلور، 2009).
شبکهها و روابط اجتماعی به عنوان شاخصهای سرمایه اجتماعی نقش مهمی در سازگاری ساکنان شهری با زندگی در محیط شهری و تصمیم به جابهجایی یا عدم جابهجایی دارد. سرمایه اجتماعی اشاره به شبکهای از حمایت متقابل موجود در میان و بین خانوادهها، خانوادههای گسترده و اجتماعاتی دارد که مردم به واسطه آن به کالاها و اطلاعات درباره شغل و فرصتها دسترسی پیدا میکنند (لیمبومبا، 2010). سرمایه اجتماعی ثبات همسایگی را افزایش داده، انسجام همسایگی را با تشویق ساکنان به طولانی کردن زمان اقامتشان تقویت میکند (لی و تو، 2011). خانوادهها میتوانند از طریق شبکههای اجتماعی، حمایت مالی یا عاطفی به دست آورند، با اینحال با جابهجایی به محل دیگر این نوع سرمایه اجتماعی ممکن است از بین رفته یا کاراییاش را از دست بدهد. بنابراین، شبکههای اجتماعی محلی ممکن است مانع از تحرک سکونتی شود. همچنین، پیوند اجتماعی با افرادی که در همان نزدیکی زندگی میکنند، اثرهای جانبی مثبتی برای محل دارد؛ مثل: کاهش میزان جرایم، مراقبت هرچه بهتر از محیط فیزیکی و ممکن است در زمان نیاز افراد به کمک فوری بسیار ارزشمند باشد. در حالیکه همین قضیه در میان افرادی که به لحاظ جغرافیایی از همدیگر دورند، صدق نمیکند. از این قضیه میتوان به این مطلب پی برد که سرمایه اجتماعی دارای مؤلفه فضایی نیز هست (کان، 2007). در کشورهای در حال توسعه همچنانکه احمد[33] نشان داد مهاجران درون شهری ترجیح میدهند که به دوستان و اقوام خود و به مناطقی نزدیک باشند که بیشتر خانوادهها زمینههای قومی مشابهی دارند (لی و تو، 2011). از فارینگتون و دیگران[34] (2002) مطالعات در شهرهای هندوستان، اهمیت شبکههای اجتماعی را براساس فراهم آوردن اطلاعات برای جویندگان کار و مسکن نشان میدهد (لیمبومبا، 2010).
نظریۀ محرومیت نسبی نیز از جمله رویکردهایی است که توسط استارک[35][36] در حوزة شهری و مهاجرت مطرح شد. به نظر استارک، مهاجرت رفتاری تصادفی نیست، بلکه پاسخی در جهت رفع محرومیتهاست؛ به این صورت که، وقتی وضعیت اجتماعی موجود نتواند نیازهای فرد را دست کم در کمترین مقدار برآورده کند، برخی از افراد فکر حرکت به مکانهای دیگری را که به نظر آنان شانس بیشتری برای برآوردن نیازهای برآورده نشده و رفع محرومیت خواهند داشت، در سر خواهند پرورداند؛ هر چند که صرف وجود برخی محرومیتها، موجب مهاجرت نمیشود. در صورت مساوی بودن شرایط دیگر، محرومیت از هدفهای باارزشتر، بیش از محرومیت از هدفهای کم ارزشتر، در تصمیم به مهاجرت مؤثر است. البته، باید توجه داشت که مهاجرت پاسخ نهایی به محرومیتهای نسبی نیست. در واقع، وقتی فرد یا جمع نتواند به هدفهای با ارزش در داخل سازمان اجتماعی خود، دست یابد و احساس کند که منابع لازم برای رفع محرومیتهایش در خارج از سازمان اجتماعی او وجود دارد، مهاجرت میکند. در اینجا فرد با دو سازمان اجتماعی روبه روست: 1- سازمانی که در آن بزرگ شده، اما احساس میکند که در آن از فرصتهای لازم برای رسیدن به هدفهای باارزش خود محروم است (مبدأ)؛ 2- سازمانی که شاید فقط به طور مبهم آن را میشناسد، اما احساس میکند که در آنجا به منابع لازم برای رفع محرومیتهای خود دست مییابد (مقصد) (تولایی و یاری، 1390).
بیشتر پژوهشهای صورت گرفته در خصوص تحرک سکونتی که به مطالعه تمایل به جابهجایی پرداختهاند، به ویژگیهای جمعیتشناختی خانوار تمرکز داشتهاند (وو لی، 1999؛ به نقل از کلارک و دیگران، 1995) مهمترین عامل تعیینکنندهای که بیش از همه برآن تأکید شده، سن سرپرست خانواده بوده است. بعلاوه، مور و کلارک بر ساختار خانواده و تغییر زناشویی به عنوان مهمترین متغیرهای جمعیتشناختی در تحرک سکونتی تأکید داشتند؛ حتی تفاوتهای نژادی نیز به عنوان رفتارهای جابهجایی و تحرک بررسی شده است (همان). همچنین، اطلاعات گستردهای در خصوص ویژگیهای خانواده وجود دارد؛ مثل: چرخه حیات خانواده، وضعیت تحصیلی و درآمدی که تمایل به جابهجایی و انتخاب مسکن را تعیین میکند. اندازه، نوع، قیمت و اجاره مسکن و موقعیت آن به لحاظ محل کار و خدمات در فرایند انتخاب بسیار مهم است (دیلمن، 2001). با این حال، همچنانکه از جدول 2 بر میآید، پژوهشهای مختلف به نتایج گاه متناقضی رسیدهاند. از نظر کوگلی و واینربرگ بخش عمدهای از این امر ناشی از تفاوتهای مفهومی، تفاوت در روشهای تحلیل و نمونهگیری است (اگلشتین و برمن، 1988).