پرسشنامه سنخ شناسی طلاق (حقیقیتیان و همکاران 1397)

این پرسشنامه استاندارد از نوع فایل ورد و به همراه تمامی اطلاعات مربوط به نمره گذاری، تفسیر، روایی و پایایی و … در قالب جداول زیبا و آماده تکثیر ارائه گردیده است. پس از پرداخت موفق می توانید به صورت آنلاین اقدام به دانلود فایل مربوطه بپردازید.

هدف: سنخ شناسی طلاق از ابعاد مختلف (طلاق عقلانی جاه‌طلبانه، طلاق عقلانی فاعلانه، طلاق عقلانی توافقی، طلاق عقلانی منفعلانه، طلاق غیرعقلانی شتاب‌زده و اجباری)

تعداد سوال: 27

تعداد بعد: 5

شیوه نمره گذاری: دارد

تفسیر نتایج: دارد

روایی و پایایی: دارد

منبع: دارد

نوع فایل: Word 2007

همین الان دانلود کنید

قیمت: فقط 6500 تومان

خرید فایل

پرسشنامه سنخ شناسی طلاق (حقیقیتیان و همکاران 1397)

در چند دهۀ اخیر نظام خانواده در ایران به‌ دلیل‌هایی مانند گسترش زندگی شهرنشینی، توجه به ظاهر زندگی، تغییر در شیوۀ زندگی مردم و ورود و توسعه و گسترش وسیله‌های ارتباطی جدید، تغییرهایی کرده است و این تغییرها، مسئله‌های اجتماعی متنوعی را به‌دنبال داشته است. پدیدۀ طلاق یکی از پیچیده‌ترین مشکل‌های زندگی زناشویی به شمار می‌رود و این پیچیدگی به‌دلیل نقش عامل‌های گوناگون فردی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در بروز این پدیده است. گونه‌های مختلف طلاق براساس میزان «عامل‌بودن» افراد در عملی‌شدن کنش طلاق دسته‌بندی ‌شده‌اند که این عامل‌بودن، خود از دو عامل «میزان عاقل‌بودن» و «میزان تمایل‌های عاطفی» افراد در مقابل رخداد طلاق تأثیر می‌گیرد؛ علاوه بر این، تفسیر افراد از علت‌های طلاق و نیز برخی متغیرهای زمینه‌ای کوچک و بزرگ، نقش مهمی در شکل‌گیری گونه‌های طلاق دارد. مطالعه‌های مختلف نشان می‌دهند روند افزایش طلاق، جهانی است (Hall & Zhao, 1995; Gonzalez & Vittanen Tarja, 2009). در ایران و به‌دنبال آن استان چهارمحال و بختیاری نیز روند رو به رشد طلاق به‌ویژه از میانة دهة ٧٠ تا امروز را تجربه کرده و سبب افزایش توجه پژوهشگران و سیاست‌گذاران به این پدیدة اجتماعی شده است[1]؛ پدیده‌ای که به ‌گمان پژوهشگران، اثرهای زیان‌بار فراوانی در سطح فردی و اجتماعی در پی خواهد داشت و زمینه‌ساز بسیاری آسیب‌های اجتماعی دیگر در جامعه خواهد شد (صادقی‌فسایی و ایثاری، 1392: 135).

طلاق اثرها و پیامدهای عمیق اقتصادی، اجتماعی، روانی، قانونی و والدینی برای زنان مطلقه و اجتماع دارد (Weiss, 1975). مطابق با نظریۀ کلاسیک سازگاری، واکنش منحصربه‌فرد هر شخص به طلاق، نتیجۀ نحوة روبه‌رو‌شدن او با این رخداد و معنایی است که به طلاقش نسبت می‌دهد (Krumrei, 2009)؛ ازاین‌رو کسانی که با عامل‌بودن مضاعف، به طلاق عقلانی فاعلانه تصمیم گرفته‌اند، عموماً به‌دلیل بهبود کیفیت زندگی‌شان پس از طلاق، گرایش‌های ذهنی مثبتی را دربارة طلاق گزارش کرده‌اند؛ زیرا از نگاه آنها طلاق بیش از آنکه شکست باشد، راهبرد است. کسانی که به شیوهای فاعلانه برای طلاق اقدام کرده‌اند، عموماً علت‌های جدی و دلیل‌های اساسی را برای طلاق خود برمی‌شمارند. برای آنها پذیرش طلاق و سازگاری با زندگی پس از آن، با آسانی بیشتری روی می‌دهد؛ زیرا طرف مقابل را مقصر اصلی وقوع طلاقشان می‌دانند. یافته‌های پژوهش‌های دیگر نیز این امر را تأیید می‌کند. دیویس و آرون دریافتند زنانی که در رخداد طلاق، همسرانشان را مقصر می‌‌دانند، در مقایسه با زنانی که خود را مقصر می‌دانند، سازگاری بهتری با طلاق دارند (Davis & Aron, 1988). برخی نظریه‌ها در زمینۀ همسرگزینی معتقدند ازدواج نوعی مبادلة اجتماعی است که افراد در آن سرمایه‌های خود را مبادله می‌کنند و خانواده‌ها نیز به‌دنبال حفظ منفعت‌ها و سرمایه‌های جمعی‌ خود یا کسب سرمایه‌های بیشترند (حسینی، 1386: 87). افراد در طول دورة ازدواج خود، انواع سرمایۀ درونی و بیرونی مانند سرمایه‌های عاطفی، اجتماعی، اقتصادی و نمادین را تبادل می‌کنند؛ بنابراین در بسیاری طلاق‌های منفعلانه، نبودن تعادل در سطح مبادله‌های مادی و معنوی میان زوج‌ها به طلاق منجر می‌شود.

 میزان عامل‌بودن و ارادة افراد، به میزان فشارهایی بستگی دارد که ساختارها به آنها وارد می‌کنند. عامل‌بودن برخی افراد به‌علت عامل‌های ساختاری، محیطی و زمینه‌ای از عامل‌بودن برخی دیگر کمتر است. ازاین‌رو، زمینه‎‌های اجتماعی و اقتصادی سوژه‌های مشمول طلاق، بر نحوه و کیفیت تصمیم‌گیری آنان و میزان عامل‌بودن و مشارکتشان در طلاق تأثیر بسزایی می‌گذارد. تأثیرهای ویرانگر این پدیدۀ اجتماعی، طیفی گسترده را در بر می‌گیرد و افزون بر زوج‌ها، دامن‌ فرزندان آنها را نیز خواهد گرفت و کیفیت زندگی آنها را تهدید خواهد کرد؛ به این صورت که با ایجاد نگرشی منفی نسبت به ازدواج در فرزندان، سبب آسیب‌رساندن به کیفیت رابطه‌های زناشویی آیندۀ آنها می‌شود (Fincham, 2004: 79). کاهش میزان سرمایۀ اجتماعی در همۀ بعدهای آن (پروین، 1391)، پذیرفتن مسئولیت فرزندان به تنهایی، تأثیرگرفتن از کیفیت زندگی، آسیب‌دیدن رابطه‌های اجتماعی، کاهش امنیت اجتماعی، تغییر و فشار مالی و اقتصادی به‌ویژه بین قشر کم‌درآمد، فقر مسکن و اشتغال و به‌ طور کلی کاهش فرصت‌های اجتماعی برای زنان مطلقه و افراد تحت سرپرستی آنان و جابه‌جایی نقش‌های اجتماعی زنان مطلقه در جامعه که هم نقش پدری و هم نقش مادری را ایفا می‌کنند، تنها بخش کوچکی از پیامدهای اجتماعی طلاق‌اند که ازطریق محرومیت‌های پس از طلاق ازجمله طرد اجتماع و کاهش شبکۀ رابطه‌ها برای زنان مطلقه به‌ وجود می‌آیند. در جامعۀ سنتی، وجود پیوندهای خویشاوندی قومی، ضمانتی برای برخی حمایت‌ها از زنان پس از طلاق فراهم‌ می‌آورد که در جامعۀ کنونی چنین تضمین‌هایی فراهم نیست؛ از سوی دیگر، در جامعه‌های اسلامی هم زنان به ازدواج مجدد پس از طلاق ترغیب می‌شدند، هم‌ تک‌زیستی زنان امری ناپسند به حساب می‌آمد و هم مردان به حمایت از این زنان، چه به شکل ازدواج اول و چه در قالب تعدد زوج‌ها و ازدواج‌های موقت درازمدت، تشویق می‌شدند؛ اما در جامعۀ ما واقعیت زندگی زنان مطلقه در زیر انبوهی از شعارهای حمایت از زنان و رویه‌ها و قانون‌های مشکل‌زا، نادیده گرفته می‌شود. زنان مطلقۀ سرپرست خانوار، با مشکل احساس تنهایی، گوشه‌گیری، طردشدن و درک‌نشدن ازسوی دیگران روبه‌رو هستند. کمبود حمایت‌های اجتماعی، مهم‌ترین عامل جهت پیش‌بینی پیامدهای منفی وضعیت این زنان است. زنان بیوه که سرپرستی خانواده را به عهده دارند، علاوه بر احساس تنهایی، فشار تأمین امور اقتصادی خانواده را نیز تجربه می‌کنند؛ امری که به‌طور معمول در آن تجربۀ کافی ندارند.

بنابراین کمبود پژوهش‌های مبتنی بر شناخت انواع طلاق، سبب شده است بسیاری مسئولان گونه‌های مختلف طلاق را به یک چشم بنگرند و درنتیجه راهکارهای یکسانی برای پیشگیری از آن یا کاهش پیامدهای آن ارائه دهند؛ در حالی که شناسایی خاستگاه‌ها و زمینه‌های گونه‌‌های طلاق در فهم پیچیدگی‌های این پدیده به ما کمک می‌کند. ازاین‌رو، پژوهش حاضر هدف خود را شناخت گونه‌های طلاق و پیامدهای اجتماعی آن در نظر گرفته است تا از این طریق بتواند به فهمی عمیق‌تر از این پدیدة رو به رشد در جامعة ایرانی دست یابد و زمینة مناسب‌تری برای دخالت‌های کارشناسان در آینده فراهم آورد.

پیشینۀ پژوهش

آقایی و همکاران (1388) در مقالۀ خود نشان داده‌اند میانگین نمره‌های همۀ بعدهای کیفیت زندگی (سلامت فیزیکی، روان‌شناختی، رابطه‌های اجتماعی و محیط زندگی) زنان مطلقه به‌طور معناداری کمتر از زنان غیرمطلقه است. محبی (1390) می‌گوید طلاق شرایطی را ایجاد می‌کند که سبب ازدست‌دادن حمایت اجتماعی خانواده، کاهش نفوذ اجتماعی و حتی گاه تضعیف موقعیت‌ها و فرصت‌های اجتماعی فرد می‌شود. یافته‌های پژوهش زهرکش فریمانی (1391) نشان داده است 63% از زنان مطلقه به ازدواج مجدد تمایلی ندارند و دلیل آن را شکست در اولین تجربۀ زناشوئی خود می‌دانند. صادقی‌فسایی و ایثاری (1392) در پژوهشی گونه‌های طلاق را ازنظر جامعه‌شناختی مطالعه کرده‌اند و نشان داده‌اند نحوۀ روبه‌روشدن کنشگران با طلاق و زندگی پس از آن از تیپ‌های گوناگون طلاق تأثیر می‌پذیرد. عنایت‌زاده و قاضی‌زادۀ طباطبایی (1392) در مقاله‌ای، تجربۀ زیستن زنان مطلقۀ کُرد، فرایندها و چالش‌های آنان در شهرستان سقز را بررسی کرده‌اند.

اگرچه طلاق همۀ بخش‌های جامعه ازجمله همسران، بچه‌ها، خانواده‌ها و کل چرخۀ زندگی اجتماعی را درگیر می‌کند، نوع تجربۀ افراد به نسبت جنسیت و فاعل‌بودن در فرایند طلاق و میزان درگیری آنها متفاوت است و ممکن است برای افراد به‌صورت تجربه‌ای مثبت یا منفی ادراک شود. حسنی و همکاران (1392) پژوهشی را با هدف کشف پیامدهای طلاق برای زنان مطلقه و استفاده از رویکرد تحلیل تماتیک انجام داده‌اند. آنها نتیجه گرفته‌اند علی‌رغم مشکل‌های فراوانی که طلاق برای زنان ایجاد می‌کند، پیامدهای مثبتی نیز برای آنان دارد؛ هرچند هنوز همۀ زنان احساس می‌کنند به حمایت‌شدن نیاز دارند و از تنهایی در زندگی به‌شدت ناراحت‌اند، تعداد زیادی از زنان با وجود مشکل‌های بسیاری که در زندگی قبلی داشته‌اند، همچنان به ازدواج مجدد تمایل دارند و این امر نشان‌دهندۀ پایبندی زنان به خانواده است. زنانی که به‌علت داشتن سرپرستی فرزند شرایط ازدواج برایشان فراهم نیست، با وقف خود برای فرزندانشان سعی می‌کنند از برچسب‌خوردن در جامعه رها شوند.

ویکراما و همکاران با مطالعه دربارۀ شرایط مالی و سلامت فیزیکی زنان مطلقه، نشان دادند این زنان نسبت به زنان متأهل سطح‌های بالاتری از فشار مالی را تجربه می‌کنند و همچنین میزان بالاتری از ضعف خودارزیابی سلامتی را نشان می‌دهند .(Wickrama et al., 2006) بومن نیز در پژوهش خود نشان داد درصد بالایی از قشر کم‌درآمد را مطلقه‌ها تشکیل می‌دهند (Bowman, 2007). دانینگ و همکارانش در پژوهش خود که نوعی تحلیل کیفیت زندگی است، نتیجه گرفتند مطلقه و میانسال‌بودن، از پیش‌بینی‌کنندگان مهم کیفیت ضعیف زندگی‌اند (Dunning et al., 2006). پژوهش‌های مختلفی نشان می‌دهند زنان و مردان طلاق‌گرفته در مقایسه با همتایان متأهلشان، به‌طور مضاعفی به بیماری‌های جسمی، ناراحتی‌های روان‌شناختی، رخدادهای منفی زندگی، مشکل‌های اقتصادی، دشواری‌های والدگری و مشکل‌های ارتباطی مبتلا هستند (Wallerstein & Blackeslee, 2004). پژوهش‌ها، عامل‌های متعددی را در بروز این پیامدهای منفی در زندگی افراد مطلقه دخیل می‌دانند. این عامل‌ها شامل کشمکش با همسر سابق، وابستگی به همسر سابق، کاهش حمایت‌های اجتماعی، کاهش سرمایه‌های اقتصادی، کاهش تماس با فرزندان و دشواری‌های ایفای نقش تک‌والدی هستند (Kitson, 1992). پژوهش‌های دیگر نیز بر شیوع بیشتر آسیب‌های اجتماعی و رفتارهای پرخطر چون مصرف مواد (Ambert, 1982) و… در میان افراد مطلقه تأکید دارند. برخی پژوهش‌ها نیز بر فشارهای اجتماعی و طرد افراد مطلقه ازسوی جامعه تأکید می‌کنند که این مسئله برای زنان مطلقه نمود بیشتری دارد. شماری از پژوهش‌ها، برخی عامل‌های تسهیل‌کنندۀ سازگاری با طلاق را شناسایی کرده‌اند که شامل سطح تحصیلات بالاتر، سطح درآمد بالاتر در دورۀ پیش از طلاق، اشتغال، مهارت‌های فردی مقابله با بحران، حمایت‌های اجتماعی بالاتر، ازدواج مجدد یا ورود به رابطه‌های جدید، ارزیابی مثبت نسبت به طلاق و درخواست‌کنندۀ طلاق بودن است (Booth & Amato, 1991). مولینا در مقاله‌ای با عنوان «تجربۀ طلاق زنان اروپایی  –امریکایی»، تأثیر پدیدۀ طلاق را بر زنان مطلقه بررسی کرده است. او نتیجه می‌گیرد زنان مطلقه در معرض مشکل‌های مالی و احساسی‌اند؛ زیرا با اموری مانند حقوق کم و حمایت‌نشدن فرزندان و کمبود خرجی روبه‌رو هستند (Molina, 2000). عامل‌های فرهنگی ازقبیل اعتقاد به خدا، اخلاق کاری، رابطه‌های خانوادگی بسته و تلاش برای رسیدن به موفقیت، از عامل‌های تغییر در نگرش به طلاق‌اند. کالمین و بروس در پژوهشی تأثیرهای مختلف طلاق بر یکپارچگی اجتماعی را تحلیل کرده‌اند. آنها دو فرضیه را مطرح کرده‌اند: یکی اینکه بعد از طلاق یکپارچگی اجتماعی حفظ می‌شود و طلاق تأثیری بر انسجام اجتماعی ندارد و دیگری اینکه طلاق سبب انزوای اجتماعی (فردگراشدن) می‌شود (Kalmijn & Broese Van Groenou, 2005). برای آزمون فرضیه‌ها از داده‌های حاصل از یک نظرسنجی مقطعی کشور هلند استفاده شده است. نتیجه‌ها به طور کلی کمک چندانی به فرضیۀ رهایی زنان مطلقه نمی‌کند. شاخص‌های تماس با دوستان، مشارکت محلی، تفریح در فضای باز، حضور در کلیسا و مشارکت در باشگاه‌های اجتماعی، روند نزولی داشته است. همپنین نتیجه‌ها نشان داده است محدودیت‌های پس از طلاق به‌خصوص برای زنان به وجود آمده است و در کل ارتباط منفی بین طلاق و ادغام اجتماعی وجود دارد. ماتو و آشایی در پژوهشی تأثیر طلاق بر نگرش اجتماعی و رابطه‌های زنان در منطقۀ سرینگر را بررسی کرده‌اند. نتیجه‌ها نشان داده است بسیاری از ازدواج‌ها در آغاز موفق بوده‌اند؛ اما بعد از آن به‌دلیل شاغل بودن زنانی که منبع درآمد دارند، طلاق اتفاق افتاده است. آنها در محیط کار خود با مشکل‌هایی روبه‌رو شده‌ بودند. مشکل حتی برای زنانی که سرپرستی فرزندان را بر عهده گرفتند، بیشتر بوده است. بیشتر زنان مورد مطالعه از تصمیم خود از طلاق پشیمان نبودند. تنها احساسی که نسبت به شوهر سابق خود داشتند، احساس نفرت بود و بسیاری از زنان نمی‌خواستند ازدواج مجدد داشته باشند (Matoo & Ashai, 2012). مطالعۀ براون و مانلا ازطریق مصاحبه با 253 نفر از زنانی که در فرایند طلاق قرار داشتند، دربارۀ تأثیر تغییر نقش‌های سنتی جنسی به نقش‌های مدرن و غیرسنتی صورت گرفته است. این مطالعه نشان می‌دهد زنانی که در نقش‌های جنسی‌شان گرایش‎‌های غیرسنتی داشتند، در فرایند طلاق نسبت به زنانی که در نقش‌های جنسی خود گرایش‌های سنتی داشتند، احساس نگرانی کمتر، رفاه و پیشرفت شخصی بیشتر، خودبینی بالاتر و کارآمدی فردی بیشتری داشتند (Brown & Manela, 1978).

 

چارچوب نظری

نظریۀ کنش پارتو و وبر

از دیدگاه پارتو، کنش منطقی[2] این است که عملیات انجام‌شده، ازلحاظ کسی که فاعل آنهاست و همۀ کسانی که شناخت‌های گسترده‌تری دارند، ازنظر منطقی با هدف‌های خود مربوط باشد؛ یعنی منظور از کنش منطقی، آن نوع کنش‌هایی است که هم ازلحاظ ذهنی و هم ازلحاظ عینی معنای فوق را داشته باشند. او سایر کنش‌ها را «غیرمنطقی»[3] می نامد که البته مقصود از آن «بی‌منطق»[4] نیست (آرون، 1377: 463). ریمون بودون مدعی است این نوع کنش همان «کنش عقلانی» معطوف به هدف ماکس وبر است (بودون،‌ 1364: 31)؛ در مقابل آرون معتقد است هر دو متفکر ( پارتو و وبر)، به عقلانی‌بودن در سطح ابزاری توجه کرده‌اند؛ اما نزد وبر عقلانی‌بودن نسبت به هدف، بیشتر درنتیجۀ شناخت‌های فاعل کنش تعریف شده است تا درنتیجۀ شناخت‌های ناظر کنش (آرون، 1377: 567-566).

نظریۀ اقتصادی ازدواج بکر

اگر روش بکر به‌خوبی درک شود، رویکرد او به ازدواج هم فهیده می‌شود. ازدواج پدیده‌ای رایج و پایدار است و عواقب اقتصادی دارد. فارغ از قانون‌هایی که در جامعه‌های مختلف در این زمینه اعمال شده است، در طول تاریخ بیشتر افراد بالغ، ازدواج کرده‌اند. افراد یا در برخی فرهنگ‌ها، والدین آنها، در میان گزینه‌های موجود به‌عنوان همسر، یک فرد را برای حداکثرشدن مطلوبشان انتخاب می‌کنند. این حداکثرشدن مطلوب در دیدگاه بکر با مصرف کالاهای خانگی تولیدشده اندازه‌گیری می‌شود. هر فرد در صورتی ازدواج می‌کند که منفعت‌هایی که از ازدواج انتظار می‌رود، از هزینه‌های مورد انتظار (هزینۀ ازدست‌رفتن زندگی مجردی یا ازدست‌رفتن فرصت ازدواج با بهترین گزینه در مرتبۀ بعد)، فراتر رود. به‌دلیل مشکل اطلاعات ناقص، افراد مجبورند جستجو کنند. این امر به خودی خود هزینه به‌همراه دارد؛ درنتیجه ممکن است فرد به همسری با ویژگی‌هایی پایین‌تر از حد ایده‌آلش راضی شود یا اینکه برای جبران، چانه‌زنی کند تا امتیازهایی را به دست آورد. اینگونه امتیازها شامل مبادلۀ مقدارهایی از پول (جهیزیه و…) یا قبول تعهدهای خاص (تغییر در عادت‌های خاص) می‌شود. با وجود این، از دید بکر، آزادی انتخاب و اطلاعات کافی برای ایجاد تعادلی وجود دارد که در آن، شرایط بهینۀ پرتو برای طرفین برقرار باشد. استفاده از دیدگاه تولیدهای خانگی در نقش یک چهارچوب تحلیلی، ممکن است در نظر اول شوخی یا یک بازی ذهنی به نظر برسد. به‌ویژه اینکه برخی نتیجه‌های آن، سبک و پیش‌پاافتاده به نظر می‌آید؛ اما این دیدگاه پیش‌بینی‌های جالبی را ارائه می‌کند که دیگر روش‌ها از ارائۀ آن عاجزند؛ برای مثال در این دیدگاه پیش‌بینی می‌شود منفعت‌های ناشی از ازدواج و درنتیجه احتمال ازدواج برای زوج‌هایی که میان آنها تفاوت چشمگیری ازنظر توان کسب درآمد وجود دارد، بیشتر خواهد بود. دلیل این نکته، به‌‌طور عمده آن است که اگر یکی از طرفین در کار بیرون از خانه و دیگری در تولید خانگی متخصص شوند، آنگاه منفعت‌های ناشی از مبادله در چنین ازدواجی بیشتر خواهد بود. این تحلیل، محرک‌های دگرخواهانۀ ازدواج را نیز در بر می‌گیرد؛ مثلاً توجه به همسر نیز وارد تحلیل می‌شود. در الگوی بکر توجه به همسر، سبب افزایش گرایش فرد به همسر مطلوب‌بودن می‌شود. این نکته بر توزیع محصول تولیدشده در پی ازدواج تاثیر می‌گذارد و بهره‌های بالقوۀ آن را افزایش می‌دهد. همچنین این تحلیل، با کارهای اولیۀ بکر دربارۀ نوع‌دوستی و رابطه‌های اجتماعی پیوند پیدا می‌کند. ذکر این نکته ضروری است که این الگو به گونه‌ای سیستماتیک آزمایش نشده است؛ بنابراین این تصور ایجاد شده است که «شاهدهای» نامعتبر ارائه‌شده، ارزش چندانی ندارند. با وجود این، بکر مقالۀ دیگری ارائه داده است که در آن، برخی پیش‌بینی‌های جنبی این نظریه با توجه به داده‌های مربوط به ازدواج‌های ناموفق، آزمایش می‌شوند؛ برای مثال این دیدگاه بیانگر این است که تغییرهای عمده در متغیرهای مؤثر در تصمیم‌گیری طرفین، سبب می‌شود افراد تصمیم‌هایشان را دوباره ارزیابی کنند. اگر طلاق کم‌هزینه باشد، ممکن است این تغییرها به جداشدن طرفین از یکدیگر منجر شود؛ مثلاً اگر درآمدها به گونۀ غیرمنتظره‌ای از آنچه در ابتدا پیش‌بینی می‌شده است، بیشتر یا کمتر باشد، احتمال طلاق افزایش می‌یابد. میزان وقت صرف‌شده برای جستجو نیز با ناپایداری ازدواج ارتباط دارد. آنهایی که در جوانی و براساس اطلاعات محدود دربارۀ ویژگی‌های طرف مقابل و گزینه‌های جایگزین موجود ازدواج می‌کنند، فوق‌العاده در معرض طلاق‌گرفتن قرار دارند. این دیدگاه اهمیت خاصی دارد؛ زیرا با اینکه همۀ جنبه‌های ازدواج را توضیح نمی‌دهد، دست‌کم بیانگر آن است که رفتار زوج‌یابی انسان کمتر از آنچه غالباً بیان می‌شود، از عامل‌های زیست‌شناختی و نهادی تأثیر می‌گیرد.

ازنظر بیکرافراد زمانی تصمیم به ازدواج می‌گیرند که باور کنند در صورت ازدواج‌کردن منفعت‌های آنان بیش از زمان مجردی است و همین محاسبه درباب تصمیم به طلاق نیز وجود دارد (مک‌کارتی و روزالیند،١٣٩٠: ٥٩١Baker, 1988;  ). سوژه‌های اجتماعی، موجوداتی تماماً عقلانی نیستند و به فراخور اوضاع ذهنی و عینی خویش ممکن است به کنش‌های عاطفی و غیرعقلانی دست بزنند. ازسویی، عقلانی‌خواندن کنش باید با حدی از وسواس و دقت‌نظر همراه باشد؛ زیرا اگر طبق نظر وبر، کنش عقلانی را کنشی بدانیم که فاعل آن، به اثر فعل خود و پیامدهای آن آگاه است (کرایب، 1382: 100)، در زمینۀ طلاق آگاهی کامل از پیامدهای کنش، به‌خصوص در عصر پرمخاطرة امروز تقریباً ناممکن است؛ اما مطابق جهت‌گیری سوژه دربرابر طلاق و آمادگی عقلانی‌اش برای خروج از رابطه و فراهم‌کردن زمینه‌های آن، تا حدی ادعای احاطه و شناخت کنشگران از پیامدهای کنش پذیرفته می‌شود؛ هرچند آنچه بیشتر بر آن تأکید می‌شود، همان «مبنای کنش» فرد در هنگام طلاق است نه نتیجه‌های آن. در این پژوهش نیز مانند وبر، عقلانی‌بودن کنش بیشتر به‌دنبال شناخت‌های «فاعل» کنش تعریف می‌شود تا به‌دنبال شناخت «ناظر» کنش (آنچه پارتو ملاک منطقی‌خواندن کنش می‌داند)؛ یعنی ملاک عقلانی‌بودن طلاق براساس تفسیرهای خود فاعلان اجتماعی در نظر گرفته شده است. از این منظر، کنشی عقلانی است که افراد آن را عقلانی بخوانند و در آن، با به‌کاربردن ابزار و وسیله‌های مناسب، به‌دنبال هدفی خاص یا سود و منفعت (نه لزوماً مادی) خود باشند و به اثرهای فعلشان آگاه باشند. بسیاری از کنشگرانی که طلاقی عقلانی را از سر گذرانده‌اند، پیش از آن مدت زمان زیادی را، صرف توجه به آن اقدام و پیامدهای آن کرده‌اند و آمادگی لازم برای روبه‎‌روشدن با پیامدهای پس از آن را در خود پرورش داده‌اند. آنها درواقع به انجام کنش عقلانی معطوف به هدف دست زده‌اند و هدفشان بهبود کیفیت زندگی‌شان بوده است. به همین دلیل بیشتر افرادی که در این سنخ طلاق قرار می‌گیرند (به‌استثنای گروه طلاق شتاب‌زده)، به‌طور قوی خود را در به‌انجام‌رساندن طلاق عامل می‌دانند؛ زیرا طلاق را رخدادی معقول و مفید می‌دانند و آن را همچون «راه‌حل» یا ابزاری برای بیرون‌رفتن از وضعیت نامناسب ازدواجشان به کار می‌برند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.