منظور از مبانی نظری پایان نامه و پروپوزال، تئوریها، نظریه ها و مدلهای علمی است که پژوهشگر به عنوان سنگ بنای پژوهش خود انتخاب می نماید تا بدین طریق بتواند نتایج پژوهش خود را در راستای آزمون نظریه یا مدل مورد نظر تبیین نماید.
نوشتن فصل دوم پایان نامه (مبانی نظری و پیشینه پژوهش) کاری بسیار طاقت فرسا و زمان بر است. اما می توان با استفاده از مطالعات انجام شده قبلی و گزینش مباحث از میان آنها، به صورت قانونی در زمان و هزینه صرفه جویی نمود.
پس از پرداخت موفق می توانید فایل ورد مبانی نظری موردنظر خود را سریعا دانلود نموده و اقدام به نگارش فصل دوم پایان نامه خود فرمایید.
دانلود مبانی نظری طراحی منظر مجتمع مسکونی با رویکرد افزایش کیفیتهای اقتصادی-اجتماعی
تعداد صفحه: 116
نوع فایل: ورد (قابل ویرایش)
منابع: ندارد
همین الان دانلود فرمائید
قیمت: فقط 29000 تومان

گزیده ای از متن:
مقدمه
ساختمانهای بلندمرتبه از قرنها پیش تحت توجه آدمی در تمدنهای مختلف بود ه است. خواستگاه اين توجه عموما دارای منشاء مذهبی و سياسی بوده و نتيجه آن احساس تعلق و بندگی توده های بدون اهمیت ،در برابر مالکان اين بناها بوده است. ساختن بناهايی نظیر معابد باستانی ،كليساها ،مسجدها و … كه به مثابه تك بنايی مرتفع و دارای اقتدار، تسلط و حاكميت مطلق بر فضای شهری پيرامون خویش اعمال می كرد ه اند ، شاهد اين ادعا هستند . بر مبنای عقاید تاریخ نگاران، اولین ساختمانهای بلند مسکونی مرتبط با رم باستان می باشد كه د ر صده سوم پیش از ميلاد بتدريج با بالا رفتن جمعيت به همان میزان نيز به ارتفاع ساختمانها اضافه گردید ؛ به صورتی كه برای تنزل ریسک فروپاشی ساختمانها، بناچار محد ود يت های ارتفاعی اتخاذ شد (موريس، 1386، ص.69 ) بلند مرتبه سازی بشکل کنونی آن در آخرين دهه های قرن 19 در ملل غربی پیدایش یافت و از آن زمان تابحال خود را بعنوان يکی از شکلهای غالب در عرصه معماری و شهرسازی دنیا ،خود را به ثبت رسانیده است .د ر كشور هم بلندمرتبه سازی بالغ بر نيم قرن است كه بویژه در كلان شهرها و شهرهای بزرگ مورد استفاده قرار گرفته است. اين امر در دهه های گذشته اغلب تحت تاثیر نيازهای كاركردی و معمولا با كاربری مسکونی بوده است. اين مقوله بعنوان يکی از سياستها به منظور جواب دهی به نياز مسکن بسرعت توسعه پیدا کرده است. خلق ساختمانها و برج های مرتفع مسکونی، ايجاد مجتمع های مسکونی در گونه های مختلف بلند و نيمه بلند و بشکل گسسته و پيوسته در شهرهای گوناگون گويای درستی اين موضوع می باشد.
مجتمع های مسکونی دائما يكـي از مـوارد اثرگذار در منظره های شهری بـوده و جوانب نشانهای، زيبا شناسانه، هويتي و خوانا سازی محيط نظیر ابعاد قابل ارزیابی تاثیر آنها در مناظر شهري می باشد. در صورتی که اغلب تصمیمها در كشور ما براي اين گونه بناها بدون توجه به اين گرفته می شود. به همين علت، اين تخقیق در پی آن است با نگرشی دقیقتر ابعـادچگونگي مجتمعات شهری و اثرات آن در منظر شهري را روشنتر نمايد.
“گوردن كالن”(1382) در كتاب “گزیدهای از منظر شهري”، منظر شهري را “هنر تناسبات”می پندارد. لذا اهميت بررسی اثرات مجتمعهای مسکونی در منظر هم به علت اثرگذاری بالای آنها در تناسبات شهري می باشد. اين اثرگذار داراي جوانب مثبت و منفي ممکن است باشد مجتمع های مسکونی در منظر شهري داراي ابعاد مثبت و منفي زيادي است. شناخت اين ابعاد علاوه بر تأثیری که بر ساکنین گذاشته میتواندتأثیر مستقیمی بر تصمیمگیرندگاندر جهت تقويت ابعاد مثبت و همچنين حذف ابعاد منفي گذارد. بر همين اساس، پژوهش حاضر به بررسي جايگاه فضاهای نیمه عمومی مجتمعهای مسکونی در منظر شهري باهدفروشنتر ساختن ابعاد مساله میپردازد.
“مسـكن” يـك پديـده می باشد. مكـان سـكونت انسـان اولیه، فقط در حكم “سرپناهي” بوده كه تا مبدل گردیدن به »مسكن« دارای مسیر پر پیچ و خمی در پيش رو بوده است. ساخت ابزار،تسلط انسان بر محيط را ارتقا بخشید. اين امر بهتبع خویش، باعث ارتقای كيفيت معيشت و در نهایت، مبدل گردیدن سرپناه به مسكن شد. مقتضيات معيشت از یک طرف و از طرفی ديگر، احتیاج داشتن حريمـي جهت در برگیری هويت و زندگی خصوصـي، دو فاکتوری بودنـد كـه محـل سکونت بشر را از كاركرد صرف به حيطه معنی كشـانده و نقشي بالاتر از “سرپناه”و “اقامتگاه” براي آن رقم زدند. بر اساس دیدگاه های ميرچا ايلياده استقراريابي بشر، چـه تصـرّف سرتاسر سرزمين و چـه بنـاي مسـكني سـاده را میتوا نبهنوعی تكرار آفرينش كيهان پنداشت : “سـكونت در سرزميني، به مفهوم استقرار در آن و بنای مسـكني، همـواره متضمن يك تصمیمگیری حياتي می باشد كه به هسـتي کل جماعت مرتبط می گردد. ” استقرار يـافتن ” در منظري، و سازماندهیاش و سکونت در آن، اعمالي می باشد كه مسـتلزم انتخاب مسیر و هـدفي در زنـدگي می باشد يعنـي انتخاب “عالمي” كه آدمي تمایل دارد با “خلقش”، در آن زندگي نماید، يعني قبولش کند” (ستاري، 1390). سكونت نمودن، رابطهای می باشد كه بوسیله فعاليـت خود آگاه و هدفمند بشر، بین كاركردهاي زندگی او مانند مقتضیات معيشتي، رفتارهاي اجتماعي و زندگی خصوصي وی و يك مكان ویژه استقرار می یابد . اين ارتباط، مولد مفاهيمی بنيـادين می باشد كه هر کدام در جاي خویش، مقدم مفهوم سكونت محسوب می گردند : “فضاي شخصي، قلمروهایی و فضاي قابل دفاع “(لنـگ، 1381). به این ترتيب شروع شکلگیری”مسكن” را میتوان هم راستا با زماني پنداشت كه بشر، سرپناهش را ديگر “جستجو” ننمود بلكه آنها”فراهم” نمود. سكونت، عينيت بخشی به احساس تعلق و تمناي حضور بوده و دال بر استقرار صميميت و ارتباط با محيط دور و بر و در سلسله مراتبي وسیع تر، با هستي می باشد: “اگر با دارا بودن حكمت مکفی و وسیع، بـه فعـل سکونت نمودن فکر کنیم، آن گاه آن را نشانگر مسیری خواهيم يافت كه انسان، سرگرداني از بدو تولد تا هنگام مرگ خویش روی زمين و زير پهنه آسمان را با آن به اتمام میرساند”. (هايدگر، 1381) میتوان اظهار داشت كه هستي انسان، توسط يگانگي لاینفک حيات و مكان، بر او شايسته گرديده است .(نورنبرگشـولتز، 1381) بنابراین، سكونت نمودن، کوششی در جسـتجوي هويـت آدمی توسط استقرار پيوندي لبریز از معنا با هسـتي می باشد. (همان).
به این ترتيب مفهومي كه از سكونت كردن استخراج می گردد در درجه نخست، تسلط پیدا کردن بر محيط (اعماز طبيعي و مصنوع) و ساختن چيزي كه ظرف اين تسلط و مبين آن محسوب می گردد مانند یکخانه را تشکیل می نماید و اين به مفهوم شکلگیری یک نوع كالبدي می باشد . در درجه بعدی، استمرار و پايداري و به بیانی دیگری معنادار شدن این نوع، مستلزم استقرار ارتباط و پيوندي معنیدار بین بشر و محيط به منظور احراز هويت انساني می باشد.
2-1-1-1-پدیدارشناسی تاريخي و فرايندي شکلگیری مسكن
قبل از پرداختن به رویه تاريخ گرا، مفهومي قابل طرح و ارزیابی است كه اگرچه محصول منطقي آن دیدگاه تاريخ مدار نمی باشد، ولی اين رویه (دیدگاه تاريخ مدار ) بصورت واضح و بعضا ضـمني ريشـه در ايـن اعتقاد دارد . کشانیدن مفهـوم سـكونت از “ناخودآگاه ” بشر بـه “خودآگاه” آنان زمینهساز شروع مبحث اسـت 2.»آگـاهي از روان ناآگاه كه از آگاهي قدیمتر می باشد پديـد میآید و رشد می نماید و بهمراه آن يا حتي برضد آن، به كار خویش استمرار می بخشد. (مورنـو،1380) به بیانی دیگر با ورود مفهوم سكونت به مرحله خودآگـاه انسـاني ست كه انسان به “خلق” فضاي مصنوع دست میزند. يعني بعد از اکتشاف ارزشهای نهانی در فضاي طبيعي و تجربه كيفـي فضا،ظهور اين كيفيات در خودآگاه آدمي باعث شکلگیری فضاي مصنوع می شود.آن چه مسلم است،”درك”3 و “حس”4 مفهوم سـكونت در مرحلـه نخست يـك مرحلـه كيفي ست و اين سـرآغاز ورود بـه مرحلـه خودآگـاهي است.قبول نمودن ايـن مسـاله كـه تجلـي خـارجي مفهوم سكونت، هنگامی حادث می گردد كه مفـاهيم ناخودآگـاه روان بشر در اين مورد بـه خود آگـاه تسـري يابـد، تأكيدي ست بر اهميت حضور بشر و نگرشهای وی در شکل دادن به فضاي مصنوع.ما سرگرداني خویش را به پايان رسانيده و اظهار می داریم اينجا! آن گاه در بطن بيـرون كـه دور و برمان را فرا گرفته به آفرينش درون اقدام می نمائیم.
(نورنبرگ شولتز، 1381) موقعی که مركزي طبيعي به كـار جاي دادن آبادي آيد، معماري در خدمت افشـاي کیفیتهایی كه در لحظه حضور دارند و تأكيد بر آنها واقع می گردد.”(همان)بنا نمودن كه آنها همراستا با سكونت گزيدن فرض كرديم ، در نتیجه تعميم ذهنيات به عينيات تشکیل می گردد.”سكونت ” عينيت بخشی به احساس تعلق و تمنـاي حضور نورنبرگاست. شولتز، از طبيعت نشاني طينت می باشد، از منظر مكان دو جنبه موجود است كه عبارتاند از: نخست اکتساب اقتدار در مقوله وقـوف يـافتن بـر اشیاء مفروض، اعم از طبيعي يا مصـنوع و دوم ساخت آثـاري كه آن چه را بـر آن وقـوف يافتـه در خـود ضـبط نموده و توضيح میدهند. (همان) از این رو ايجاد محيط مصـنوعي كه در مرحله خودآگـاه وجـود آدمي تشکیل می شود، منبعث می باشد از آن چه در ناخودآگاه او كه شامل ناخودآگاه شخصی و جمعي است، بوقـوع پيوسـته اسـت .هنگامی هم توانستيم در روندهايي كه زنده ساختن بنا و يـا شهري را امکان پذیر می نمایند، بصورت عمیق نظر نمائیم، تـازه در آخـر كار آشکار می گردد كه اين شناخت، تنها مـا را بـه قسمت فراموششده خودمان باز گردانده است.( الكساندر،1977) از این رو قسمتی از ریشههای سـكونت گزينـي را بایستی در الگوهای کهنی جستجو نمود كه با تاريخ انسان پيونـد خـورده و در هر عصر تاريخي، حضور آن بـه ارزش و اعتباري وابسته ست كه ناخودآگاه فردي يا جمعي در جوامع انساني پیدا می نمایند. اين رویه در دیدگاهها و نگرشهای متعددی تحت توجه قرار گرفتـه اسـت.ريشـه رويكـرد تـاريخ گـرا را هم بایستی در نگرش بـه فرهنـگ اجتمـاعي، ناخودآگاه جمعي و سـنت تسـري يافتـه ساختوسازجستجو کرد. (موراتوري) از تئوری پردازانی می باشد كه با دسته ای از همفكران خویش مدرسـه معمـاري را بر مبنای طراحي بر اساس “خواندن معماري گذشته” بنا نمود . او پيوستگي در معماري سابق را به علت استفاده معماران از ضمیر ناخودآگاه پنداشته و كاربرد ضـمير خودآگاه در رویکرد طراحي معماري در عصر جديـد را از علل بااهمیت پیدایش بحران در معماري و عدم پیوستگی کنونی محسوب می دارد . از این رو اعتقاد به(خواندن) معماري دارد. نوع مسكن در اين نگرش محصول ضمير ناخودآگاه می باشد كه پيوسته انتقـال پیدا می نماید. نقطه شروع اين زنجيره یکگونه پايه می باشد و ريشه آن چه در حال موجود است، در اینگونه جستجو می گردد. محور عمده كار در اين مسير، شناسایی و بازسازي حلقـه آغازين تا حلقه فعلی می باشد كه بر مبنای اين تئوری باعث پيوسـتگي بین گذشـته و حال خواهد گردید .
(معماريان، 1384) شیوه عملياتي جهت دسترسی به گونـه پايه، تعريف و ثبت مشخصات عملکردی و كالبدي گونـه شایع و بازسازي گذشته آن از ابعاد گوناگون می باشد كه ايـن بازسازي ممکن است در مقایسه با مسکنهای همسان كـه شـكل اصيل خویش را حفظ نموده اند، صورت پذیرد. (همان) بدنبال اکتشاف گونه پايه، رشد کالبدی گونه در چارچوب سـاخت مايه، فضا، سازه و شـكل تحت ارزیابی قـرار میگیرد (همان).
گونه پايه واحدي ست كه از آن، گونههای کاملتری آغاز می شوند. اين واحد، خصوصیات كالبدي خویش را دارا است«(همان). گونه اوليه سرمشقي قرار میگیرد بـراي گونههای متكامل بعدي كه از آنگونه منشعب گردید اند . گونه اول ساده و شكلي اولیه را شامل می گردد . بـا تغيير در سبک زندگي، فرهنگ مختلف، تغييـر جمعيـت ساكنين و افزایش یافتن اشخاص ساكن، گونههای بعدي تشکیل می گردد.در روند گونهرشناسانه، با ارزیابی مجموعه ویژگی های مورفولوژيكي يا شكلي و فضايي بناها و پیدا کردن وجـوه افتـراق و اشـتراك آنها، ابنيـه گروه بندی خواهد گردید. (مقتـدايي، 1385) ايـن رویه در كتـاب »گونه شناسي اوليـه « بوسیله جـان كـارلو كاتالـدي مورد بهره برداری قرار گرفت (كاتالدي، 1368). در اين پژوهش گونههای ابتدایی شکلگیری بناها در نواحی گوناگون دنیا تحت تحليـل كالبدي قرار گرفته و روند تـاريخي تشکیل یافتن آن ارزیابی گردیده است. سایرنمونه ها از اين رویه را ميتوان در پزوهش هایی با عنوان گونه شناسي برون گرا (معماريــان، 1373)و گونــه شناسي درونگرا (معماريـان، 1386) ملاحظه کرد. در ايـن دو پژوهش، گونههای كالبدي مسـكن در دو حـوزه ناحیه ماسـوله و ابيانه با شیوه پديدار شناسي تـاريخي تحت ارزیابی قرار گرفته و رویه تكامل تاريخي آنها ارزیابی گردیده اسـت . اين رویه در شماری از تحقیقات معماري تحت بهره برداری قرار گرفته و فقط منحصر به حوزه مسـكن بـومي نمی گردد. بلكه نمونهای مسـكن شهري و افزون بـر آن، فاکتورهای ريز و اساسی معماري را كه شامل فضاهاي داخلـي و چيدمان آنان هم می گردد، شامل می شود . در ايـن زمینه میتوان به تحقیق رابكرير در خصوص گونه شناسي فاکتورهای پايه در معماري اشاره نمود. (كرير، 1380)
در اين شیوه، نگرش به رویه رشد بنا كالبدي خواهـد بود. از این رو مفاهيم گرهخورده با ابعاد غیرمادی زنـدگي بشزر در اين رویه از نظر نهان بباقی می مالند . شیوههای ساختوساز در گذر زمـان ، روندی مستمر را بوجود می اورند كه به آن »سنت« اطلاق می گردد . ايـن رویه سنت را موجودي هوشمند و زنده می پندارد كـه دائما در حـال تصحیح و گسترش درونـي می باشد و در مسـيري مستمر به سوی كمال در حال حرکت می باشد.شناسایی اين سنت، منطق و مسير آن با پديدارشناسي تاريخي و تحليل آن در بستري كه بستر ساز شکلگیری آن بـوده، امکان پذیر است .اين سنت قبل از آنکه شكلي باشد، فرايند مدار است.
2-1-1-2-رويكرد مبتني بر حل مساله در شکلگیری مسكن
در اين رویه، آن چيـز كـه در شناخت گونههای مسكن بااهمیت پنداشته می گردد ، راهكار ارائه گردیده جهت حـل مساله سكونت گزيني می باشد. اين مساله، کلیه جوانب كالبـدي و غیر کالبدی تاثیرگذار بـر زيسـت بشر را شامل می گردد و آن چه اصالت دار است، راهحلهایی ست كـه انسان براي آن انخاب نموده و اصلاح کرده اسـت . ايـن دیدگاه هم بـه شیوه ای ريشـه در ناخود آگـاه جمعـي بشر دارد و راهحلها اندک اندک به يك دانش ضمني و يـا کهنالگوهایی مبدل می گردد كه تـا عمـق ناخودآگـاه اجتماع نفـوذ »مي سنتيابد« . تعبير حسن می نماید فتحی . او راه حل الگوي ارائه گردیده معماري را جهت حل فراتر از مساله را يـك سبك معماري ویزه می انگارد و اعتقاد دارد كـه معمـاري جامع و دقیق فقط در يك سـنت زنـده جاری می گردد (فتحي،1372) و سنت را حاصل تجربه علمي چندين نسل در مقابل مشكلي واحد(همان) معرفی می نماید. وی سـنت را راه نجات از تصمیمگیریهای زیاد می پندارد و استقرار سنتهای نوین را در مسـير سـنت قبلی راه دوري گزیدن از مرگ سنتهام می پندارد و نگهداری سنتها را در اجتماعات روستايي الزامي و آن را پاسدار فرهنگ روستایی ها می پندارد. “آنان قادر نیستند سبکهایی را كه براي آنها آشـنا نمی باشد، ارزيابي نمایند و اگر از مسير سـنت خـروج یابند، الزاماً به سمت متمایل خواهند گردید. فروپاشی عمـدي سنت در يك اجتماع اساساً سنتي مانند جوامع روستايي، يك قتل فرهنگي می باشد و معمار وظیفه دارد، سنتي را كه تصاحب نموده است، محترم بشمارد. (همـان ) اگرچـه دیدگاه او به مفهوم الگو تا حدودی زمینههای فرايندي و تـاريخي هم پیدا می نماید.” او شناخت معماري سابق را راهکاری جهت بازگردانی يك سنت قوي تراويـده از الهـام بومی بـه روستائيان و جلب همكاري كارفرمايان آگاه و استادكاران ماهر میبیند و اعتقاد دارند طرح جديد بایستی آمادگي جهت دگرگون سازی پلانهای هر خانه بمنظور منطبق سازی آنان با سبک زندگي اشخاصی كه باید در اين خانهها زندگی نمایند، داشته باشد و با دوري نمودن از دام گوناگون نمودن بدون هدف، تنوعطلبی در طرح واقعا يـك دلیل وجـودي داشته باشد.(همان). كريستوفر الكساندر هم بصورت صریح الگـو را چيزي می پندارد كه حل مساله می نماید و مطلـوب اسـت . او اعتقاد دارد كه الگـو چيـزي عينـي در عـالم می باشد؛ تركيبي يكپارچه از فعاليت و فضا می باشد كه بارها و پارها خـود را در هرجی مفـروض تكـرار می نماید و هر بار پیدایشی کمی مختلف دارد. او بـراي معماري زبان الگويي مجموعه دارد. متصـور” است عناصر يا كه نمادها و مثل قواعد دیگر تركيب دستگاهها نمادهـا دو . عنصر همان الگو می باشد و ساختاري بر الگوها حاكم می باشد كه بيان می نماید، چگونـه هر الگـو خـود مجموعهای از الگوهاي کوچکتر است. قواعدي هم وجود دارد كـه در دل الگوها قرار می گیرد و شیوه خلق آنها را بيـان می نماید” (الكساندر، 1381). او اعتقاد دارد مردم قرنها است با بهره گیری از زباني كه او آنها زبان الگو نامگذاری می کند، ساختمانسازی می نمایند. زبان الگو بـه هر شخص كه از آن بهره می برد، توان خلق ساختمانهای گوناگون و بی نظیر را اعطا می نماید. دقیقاً همانگونه كـه زبان محاورهای به ما توان ایجاد انـواع جمـلات را می بخشد. (Alexander, 1977). الكساندر هدف نهايي طراحي را دستیابی بـه فـرم می پندارد و اعتقاد دارد که بایستی نخست مساله طراحـي را تا ریشههای اصلي کارکردی آن دنبال نمود و پس از آن، نـوعي الگو را در آن ریشهها پیدا نمود. هر مساله طراحي با تلاش جهت دستیابی بـه سـازگاري بین دو موجوديـت شروع می گردد: فرم موردنظر و زمینهاش. فـرم، ديـاگرامي از نيروها است و هنگامی شكل دقيــق دياگرام نيروهــا در دسترس باشد، (يعني توصيف ميدان گونهای از زمينه) آن موقع اين شكل دقيق، در اساس فرم را هم بعنوان دياگرام مکمل نیروها معرفی خواهد نمود. (الكسـاندر، 1384) الکساندر اعتقاد دارد كه الگوهاي زنده در نهایت هماهنگي می باشند، از خویش پشتیبانی می نمایند و توسط سـاختار درونیشان خویش را زنده نگاه میدارند. كيفيت اين الگوها به پايـداري درونیشان وابسته است. (همـان) حـائري (1388) در همين چـارچوب، معماریهای گوناگون را شیوههای سازماندهی فضا بمنظور توانمند سازي آن در رابطه بـا سبک زندگي و بهرهبرداری از طبيعت محاسبه می دارد كه به الگوهاي پويا و قابل تصحیح ختم می گردد و الگوهاي معماري را برآمده از گونه شناسي شیوههای معماري كردن می انگارد. در روش شناسي الگويي، از دیدگاه وی پديـده تـا آن جا تجزيه می گردد كه مختصات پايـداري و شخصـيت عمومیاش حذف نگردد و بخش بدست آمده از روند تجزيـه، خود جلوهای از كل باشد. (همـان ) در ايـن شیوه، الگـو، مشتمل بر حضور همزمان فرم، مضمون و حالتي می باشد كه در گذر اعصار حفظ گردیده و اعتبـار خویش را از آزمـون در گذر زمان و با مقبولیت جامعه دريافت نموده است…..